صفحه اصلی > وقایع و رویدادهای ملی در خاطره شخصی : آزادی در روایت‌های کهن؛ رد یک آرزو در خاطرات ایرانی

آزادی در روایت‌های کهن؛ رد یک آرزو در خاطرات ایرانی

صحنه‌ای از خانه ایرانی با پنجره نیمه‌باز و کلید قدیمی؛ نماد حضور آرامِ آزادی در خاطرات و روایت‌های کهن ایرانی

آنچه در این مقاله میخوانید

آزادی در روایت‌های کهن برای من کمتر یک واژه بوده و بیشتر یک حس: چیزی شبیه هوایی که در اتاق می‌چرخد و ناگهان، با بسته‌شدن یک در، قطع می‌شود. من نوید اسفندیاری‌ام؛ تماشاگر زندگی روزمره و حافظه جمعی. این سال‌ها هر وقت پای قصه‌های قدیمی به خانه‌ها باز می‌شود از شاهنامه‌خوانی پدربزرگ تا متل‌های مادرانه، از ضرب‌المثل‌های سر سفره تا روایت‌های نیمه‌تمام فامیل می‌بینم آزادی نه به شکل شعار، بلکه در ژست‌های کوچک و مرزهای نامرئی خودش را نشان می‌دهد. در یک سکوت طولانی بعد از «این حرف‌ها رو نزن»، در لحظه‌ای که کسی پنجره را کمی بیشتر باز می‌کند، در اجازه‌ای که با نگاه داده می‌شود، نه با کلمه.

این مقاله در دسته «وقایع و رویدادهای ملی در خاطره شخصی» است؛ اما نه از راه خطابه و نه از مسیر قهرمان‌سازی. می‌خواهم رد یک آرزو را دنبال کنم: آرزوی آزادی، آن‌طور که در روایت‌های کهن و خاطرات ایرانی زندگی کرده گاهی به تعویق افتاده، گاهی پنهان مانده، و گاهی فقط برای چند ثانیه، در یک حرکت ساده، خودش را لو داده است.

آزادی در روایت‌های کهن؛ وقتی مفهوم، به عادت تبدیل می‌شود

در بسیاری از روایت‌های کهن، آزادی مثل یک «هدف» معرفی نمی‌شود؛ بیشتر شبیه چیزی است که از دست می‌رود و بعد، با وسواس از آن نگهبانی می‌کنند. در حماسه‌ها، بند و رهایی همیشه هست، اما تجربه من از شنیدن این قصه‌ها در خانه‌ها این است که مردم، بند را دقیق‌تر از رهایی به یاد می‌آورند. شاید چون بند، در زندگی روزمره هم بازتولید می‌شود: در چارچوب‌های خانواده، در مرزهای محله، در آبروی جمعی.

پدربزرگی را به یاد دارم که هنگام گفتن بخش‌هایی از قصه‌های پهلوانی، صدایش را پایین می‌آورد. نه از ترس سانسور رسمی؛ از یک عادت قدیمی: «بعضی چیزها را آرام‌تر باید گفت.» همین پایین‌آوردن صدا، خودش حافظه یک نوع آزادی است: آزادی‌ای که همیشه با احتیاط همراه بوده. وقتی از نبردها یا دادخواهی‌ها می‌گفت، دستش ناخودآگاه روی زانو می‌نشست، انگار دارد چیزی را مهار می‌کند. در همان قابِ اتاق نشیمن، آزادی یک کلمه نبود؛ یک «کنترل خود» بود، یک جور تنظیم‌کردن شدت.

در قصه‌های شفاهی هم آزادی خیلی وقت‌ها به شکل «حق انتخاب» ظاهر می‌شود، اما در پوشش‌های فرهنگی: دختر قصه می‌خواهد از خانه بیرون بزند، پسرِ قصه می‌خواهد راه خودش را برود، پیرزن قصه می‌خواهد یک راز را نگه دارد. آنچه از نسل‌ها می‌ماند، نتیجه نیست؛ مسیر پر از مکث و دورزدن است.

مکث‌ها، نیمه‌جمله‌ها و ضرب‌المثل‌ها؛ آرزوهایی که بلند گفته نمی‌شوند

اگر بخواهم آزادی را در زبان روزمره ایرانی ردیابی کنم، به جای واژه «آزادی»، دنبال «مکث» می‌گردم. مکث بعد از یک جمله، مکث قبل از پاسخ‌دادن، مکث در تلفن وقتی کسی می‌پرسد: «کجایی؟» آن مکث‌ها اغلب حامل یک خواسته‌اند: خواسته دیده‌نشدن، خواسته تصمیم‌گرفتن بدون توضیح، خواسته داشتن یک قلمرو کوچک.

ضرب‌المثل‌ها هم مثل میخ‌های ریز در دیوار خانه‌اند؛ چیزهایی را نگه می‌دارند که گفتنش سخت بوده. وقتی بزرگ‌ترها می‌گویند «هر چی سنگه مال پای لنگه» یا «دیوار موش داره، موش هم گوش داره»، دارند جغرافیای احتیاط را ترسیم می‌کنند. آزادی در اینجا یک «نقشه» پیدا می‌کند: کجا می‌شود حرف زد، کجا باید نگفت، کجا باید وانمود کرد نمی‌دانیم.

در یکی از دورهمی‌های خانوادگی، عمه‌ام با خنده از جوانی‌اش گفت و درست وقتی رسید به بخش «اولین بار که تنها رفتم…» جمله را شکست و رفت سراغ چای. هیچ‌کس سوال نکرد. همه فهمیدند آن «تنها رفتن» همان نقطه‌ای است که آزادی در حافظه خانوادگی پررنگ می‌شود، اما قرار نیست به زبان مستقیم دربیاید.

این جنس از آزادی، در فرهنگ ما زیاد با «خودسانسوری» اشتباه گرفته می‌شود. اما همیشه هم این‌طور نیست. گاهی مکث، یک مهارت جمعی است برای زنده نگه‌داشتن رابطه‌ها؛ نوعی سازش که اجازه می‌دهد آدم‌ها در یک خانه، با تفاوت‌ها کنار هم بمانند. مسئله این است که این سازش، همزمان می‌تواند آرزو را به تعویق بیندازد.

خانه ایرانی: مرزهای اتاق‌ها و آیین‌های ریز اجازه گرفتن

در خیلی از خانه‌های ایرانی، آزادی اول از همه در «فضا» تجربه می‌شود: این که کدام اتاق، مال کیست؛ چه زمانی می‌شود در را بست؛ کی می‌تواند بدون توضیح، در اتاق خودش بماند. من بارها دیده‌ام که یک خانواده، بدون اینکه در این‌باره حرف بزند، با برنامه زمان‌بندیِ تلویزیون، ناهار، یا حتی جای نشستن روی فرش، مرزها را تعیین می‌کند. آزادی، اینجا مثل نورِ پنجره است: در ساعت‌های مشخصی می‌تابد، و بعد، جمع می‌شود.

در خانه‌های قدیمی‌تر، حیاط نقش مهمی دارد: جایی بین بیرون و درون. حیاط، آزادیِ کنترل‌شده است؛ می‌شود هوای آزاد را داشت، اما هنوز «در خانه» بود. حتی امروز، در آپارتمان‌ها، بالکن همین کار را می‌کند: یک مرز نیمه‌شفاف. کسی که عصرها چند دقیقه می‌رود بالکن، خیلی وقت‌ها دنبال همان «نفسِ کوتاهِ آزادی» است.

آیین‌های ریز اجازه گرفتن هم مهم‌اند: درزدن قبل از ورود، صدازدن از پشت در، یا حتی گذاشتن یک ظرف میوه روی میزِ اتاق کسی که قهر است. این‌ها قراردادهای کوچک‌اند برای به رسمیت شناختن مرز دیگری. آزادی در این سطح، تحول نیست بلکه یک ادب روزمره است.

و درست در پایان این بخش، چیزی را که در بسیاری از متن‌ها جا می‌افتد یادآوری می‌کنم: آزادی اگر در خانه تمرین نشود، در هیچ جای دیگری هم حس نمی‌شود؛ چون بدن ما، اول «از خانه» یاد می‌گیرد که چطور راه برود، چطور بنشیند، چطور سکوت کند.

رویدادهای ملی در خاطره شخصی: آزادی به شکل یک تاریخ قابل لمس

وقتی از رویدادهای ملی حرف می‌زنیم، معمولاً ذهن‌مان می‌رود سمت تاریخ رسمی؛ اما در خانه‌ها، تاریخ رسمی به شکل‌های دیگری ذخیره می‌شود: در یک عکسِ سیاه‌وسفید که پشتش تاریخ ندارد، در یک کارت پایان خدمت، در بوی کاغذهای قدیمی، در لحن تعریف‌کردن یک پیاده‌روی.

من در روایت‌های نسل‌های مختلف، یک الگوی تکرارشونده دیده‌ام: آزادی همیشه با «تعارف زمان» همراه است. یعنی انگار باید صبر کرد تا زمان مناسب برسد؛ تا بزرگ‌ترها اجازه بدهند؛ تا اوضاع آرام شود؛ تا «بعداً». و همین «بعداً» تبدیل به یک واحد اندازه‌گیری می‌شود: «بعداً می‌ریم»، «بعداً می‌گم»، «بعداً درست می‌شه». رویداد ملی، وارد زندگی شخصی می‌شود و آن «بعداً» را طولانی‌تر یا کوتاه‌تر می‌کند.

بعضی‌ها آزادی را از راه محدودیت به یاد می‌آورند. مثلاً نسل پدر و مادرهای ما گاهی می‌گویند: «اون موقع نمی‌شد فلان کار رو کرد.» اما این «نمی‌شد»، همیشه فقط درباره قانون نیست؛ درباره فضای اجتماعی هم هست. درباره نگاه همسایه، درباره حرف فامیل، درباره ترس از قضاوت. آزادی در خاطره ایرانی، همزمان ملی و محلی است: رویداد بزرگ از تلویزیون می‌آید، اما در کوچه و خانه، شکل می‌گیرد.

برای دنبال کردن لایه‌های مشابه در زمانه‌های مختلف، پیوند «زمان و حافظه جمعی» کمک می‌کند که این یادآوری‌ها را نه به شکل نوستالژی، بلکه به شکل الگوهای تکرارشونده ببینیم.

اشیا، لباس‌ها و درهای بسته: آزادی در چیزهایی که دست به دست می‌شوند

گاهی یک شیء، آزادی را بهتر از هر جمله‌ای حمل می‌کند. کلید قدیمی یک خانه، دفترچه یادداشت لای کتاب‌ها، یک روسری که گوشه کمد مانده، یا حتی یک رادیوی کوچک که فقط شب‌ها روشن می‌شده. این‌ها «مدرک» نیستند؛ «حافظه بدن»اند. آدم وقتی آن‌ها را لمس می‌کند، یادش می‌آید کجا محدود بوده و کجا راهی پیدا کرده.

در یکی از خانه‌ها، پیرمردی جعبه‌ای داشت پر از کاغذهای تاخورده. هر بار که می‌خواست از گذشته بگوید، اول جعبه را می‌آورد، بعد چند ثانیه به آن نگاه می‌کرد، بعد حرف می‌زد. انگار اجازه حرف زدن را از خودِ اشیا می‌گرفت. آزادی در این صحنه، نه در محتوا، که در «حق روایت» بود: اینکه او هنوز می‌تواند روایت خودش را انتخاب کند، حتی اگر کاملش نکند.

در خانواده‌های دیگر، آزادی در لباس‌هاست: این که کدام لباس «بیرون» است و کدام «خانه»، کدام رنگ «جلب توجه می‌کند» و کدام «بی‌حاشیه» است. همین تقسیم‌بندی‌ها، یک فرهنگ مرزی می‌سازد. جوان‌ترها گاهی با تغییر کوچک یک آستین بالا، یک مدل مو، یک کفش متفاوت دارند همان آرزوی کهن را به زبان امروز ترجمه می‌کنند: «می‌خواهم خودم باشم، بدون اینکه جنگ راه بیفتد.»

چالش‌ها و راه‌حل‌ها: آزادی روایت در خانواده، بدون اغراق و بدون حذف

وقتی از آزادی در خاطرات ایرانی حرف می‌زنیم، یک خطر جدی وجود دارد: یا همه چیز را قهرمانانه کنیم، یا آن‌قدر محتاط شویم که هیچ چیز گفته نشود. من در مشاهده‌های خودم، چند چالش تکراری دیده‌ام که به زندگی امروز هم مربوط است.

چالش‌های رایج در روایت آزادی

  • روایت‌های نیمه‌تمام: آدم‌ها عادت دارند درست در نقطه حساس، موضوع را عوض کنند.

  • ترس از قضاوت خانوادگی: «اگه بگم، چی فکر می‌کنن؟»

  • اختلاط خاطره با افسانه: بزرگ‌نمایی یا کوچک‌نمایی برای قابل‌تحمل شدن روایت.

  • دوگانه بیرون/درون: آدم یک نسخه از خودش را بیرون نشان می‌دهد و یک نسخه را خانه.

راه‌حل‌های کوچک اما عملی (در سطح روزمره)

  1. به جای پرسش مستقیم، از جزئیات بپرسید: «اون روز هوا چطور بود؟» جزئیات، راه امن ورود به معناست.

  2. حق سکوت را به رسمیت بشناسید: بعضی خاطره‌ها باید چند بار نزدیک شوند تا قابل گفتن شوند.

  3. روایت را در اشیا و فضاها دنبال کنید: گاهی یک عکس یا مسیر پیاده‌روی، زبان را باز می‌کند.

  4. نسخه‌های مختلف را کنار هم بگذارید: لازم نیست همه اعضای خانواده یک روایت واحد داشته باشند.

جدول مقایسه: آزادی قهرمانانه vs آزادی روزمره در خاطره ایرانی

وجه آزادیِ قهرمانانه (روایت رسمی/اغراق‌شده) آزادیِ روزمره (روایت زیسته/قوم‌نگارانه)
محل وقوع میدان‌ها و لحظه‌های بزرگ خانه، کوچه، مدرسه، محل کار
زبان کلمات بلند، شعارگونه، نتیجه‌محور مکث، نیمه‌جمله، اشاره، ضرب‌المثل
نشانه‌ها پرچم، جمعیت، تیتر کلید، پنجره، درزدن، بالکن، مسیرهای تکراری
خطر اغراق و حذف پیچیدگی‌ها نادیده گرفتن اهمیت به خاطر کوچک بودن

جمع‌بندی: رد آرزو، در چیزهایی که می‌مانند

آزادی در روایت‌های کهن و خاطرات ایرانی، اغلب از مسیرهای مستقیم نمی‌آید. بیشتر در چیزهایی می‌ماند که کوچک‌اند اما تکرار می‌شوند: در مکث‌ها، در تقسیم فضاهای خانه، در آداب اجازه گرفتن، در اشیایی که دست به دست می‌چرخند و حرف را به تعویق می‌اندازند، نه برای فراموشی، برای دوام. وقتی به قصه‌ها گوش می‌دهم چه حماسه، چه افسانه، چه ضرب‌المثل می‌بینم آرزو همیشه جایی در حاشیه نشسته: نه آن‌قدر بلند که قطعیت بسازد، نه آن‌قدر خاموش که محو شود. شاید همین «حاشیه‌نشینی» راز بقای آن است؛ آزادی در حافظه ما، بیشتر از آنکه اعلام شود، تمرین می‌شود: در انتخاب‌های کوچک، در مرزهای آزاد، در حق داشتن یک اتاق، یک انتخاب، یک روایت نیمه‌تمام.

پرسش‌های متداول

چرا آزادی در خاطرات ایرانی بیشتر به شکل مکث و اشاره دیده می‌شود؟

چون بسیاری از تجربه‌های مرتبط با آزادی در زندگی روزمره، در دل روابط و ملاحظات شکل می‌گیرند. مکث و اشاره، راه‌هایی هستند برای گفتنِ چیزی که گفتن مستقیمش هزینه اجتماعی دارد. این الگو در خانواده‌ها، محله‌ها و حتی زبان ضرب‌المثل‌ها دیده می‌شود؛ جایی که معنا بین کلمات حرکت می‌کند، نه فقط داخل آن‌ها.

آیا روایت‌های کهن مثل حماسه‌ها واقعاً به زندگی امروز ربط دارند؟

از نظر من، ربطشان در «الگوی احساس» است، نه در جزئیات داستان. روایت‌های کهن به ما واژگان، لحن‌ها و تصویرهایی داده‌اند برای فهمیدن بند و رهایی. این تصویرها بعداً در خاطرات خانوادگی و کدهای رفتاریِ روزمره جا خوش می‌کنند؛ مثل اینکه چه چیزی را باید آرام گفت یا کجا باید سکوت کرد.

چطور می‌شود درباره آزادی در خانواده حرف زد بدون اینکه بحث به تنش تبدیل شود؟

به جای ورود از درِ مفهوم‌های کلی، از جزئیات شروع کنید: مکان، زمان، بو، مسیر، شیء. پرسش‌های کوچک معمولاً دیوار دفاعی کمتری ایجاد می‌کنند. همچنین حق سکوت را به رسمیت بشناسید؛ بعضی تجربه‌ها با چند گفت‌وگوی کوتاه و پراکنده قابل روایت می‌شوند، نه با یک جلسه جدی و طولانی.

آزادی در خانه بیشتر به چه شکل‌هایی تجربه می‌شود؟

به شکل مرزهای فضایی و زمانی: امکان بستن در، داشتن گوشه‌ای برای خود، حق انتخاب در پوششِ خانه، یا حتی چند دقیقه تنها بودن. این‌ها ممکن است ساده به نظر برسند، اما در حافظه بدن ثبت می‌شوند. بسیاری از آدم‌ها سال‌ها بعد، آزادی را نه با سخنرانی، بلکه با یادآوری همان «اولین بار که در اتاقم را بستم» به خاطر می‌آورند.

آیا اشیای قدیمی واقعاً می‌توانند حامل آرزوی آزادی باشند؟

بله، چون اشیا مسیرهای یادآوری را فعال می‌کنند: لمس، بو، صدا، و حتی شکل نگهداری‌شان. یک کلید، یک دفترچه، یک رادیو یا یک عکس می‌تواند یادآور مرزها و امکان‌ها باشد. اشیا اغلب بی‌خطرتر از کلمات‌اند و اجازه می‌دهند آدم از راه حس‌ها وارد روایت شود، نه از راه دعوا بر سر تعریف‌ها.

نوید اسفندیاری- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
نوید اسفندیاری با دقت یک مردم‌نگار میدانی، رد اشیا، محله‌ها و لهجه‌هایی را دنبال می‌کند که حافظه جمعی ایرانیان را شکل داده‌اند. او از جزئیات زندگی قدیم می‌نویسد تا تصویری روشن و قابل اعتماد از ریشه‌ها، عادت‌ها و لحن نسل‌ها پیش روی خواننده بگذارد؛ روایتی مستند اما زنده از آنچه بودیم و هنوز در ما جاری است.
مقالات مرتبط

دوستی‌های آنلاین دوران کرونا کجا رفت؟

دوستی‌های آنلاین دوران کرونا چرا کم‌رنگ شدند؟ در این مقاله، سرنوشت رفاقت‌های مجازی، علت‌ها، نشانه‌ها و راه‌های حفظ یا خداحافظی سالم را بررسی می‌کنیم.

چیزهایی که کرونا از ما گرفت؛ چیزهایی که به ما داد

کرونا از ما فاصله، آیین‌ها و امنیت روانی گرفت؛ اما نگاه تازه‌ای به زمان، خانه و رابطه‌ها داد. مرور این فقدان‌ها و هدیه‌ها برای ساختن خاطره‌های ماندگار.

مراسم صبحگاه مدرسه؛ چرا یک تجربه ساده تبدیل به خاطره‌ای ملی شد؟

چرا صبحگاه مدرسه از یک آیین آموزشی ساده به خاطره‌ای ملی تبدیل شد؟ روایت حیاط مدرسه، صف‌ها، سرود، بوها و صداها و نقش آن در حافظه جمعی.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x