صفحه اصلی > بازی‌ها و سرگرمی‌های قدیم : کوه رختخواب‌های مادربزرگ؛ بلندترین پرش‌های کودکی

کوه رختخواب‌های مادربزرگ؛ بلندترین پرش‌های کودکی

کودکی در حال پریدن روی کوه رختخواب های خانه مادربزرگ با لحاف و تشک روی قالی ایرانی؛ تصویر نوستالژیک از بازی خانگی قدیمی

آنچه در این مقاله میخوانید

خانه مادربزرگ به عنوان میدان بازی

خانه مادربزرگ یک جور نقشه داشت؛ نه روی کاغذ، روی بدن ما. همان لحظه که از دم در می گذشتی، کفش ها کنار جاکفشی چوبی یا زیر طاقچه جفت می شد و یک مسیر نامرئی تو را می برد سمت «اتاق بزرگ». اتاقی که قالی دستبافش، آن سرخ تیره و لاکیِ آشنا، مثل زمین مسابقه پهن بود. گوشه اتاق، کمد قدیمی ایستاده بود؛ همان که وقتی درش را باز می کردی، بوی ملحفه های تمیز و کمی نفتالین یا صابون رختشویی بلند می شد و یک جور خاطره در هوا می نشست. روی طاقچه، رادیو یا قاب عکس ها نگاه می کردند و ما بچه ها، با زانوهای شلوار رفته و جوراب های نیمه سرخورده، دنبال اولین فرصت برای شیطنت می گشتیم.

کودکی در خانه مادربزرگ، همیشه با «اجازه» و «نگاه» تنظیم می شد. اجازه از زبان نمی آمد؛ از چشم ها می آمد، از سکوتی که یعنی می شود، از ابروهایی که یعنی حواست باشد. بعضی خانه ها حیاط داشتند و بازی می رفت سمت باغچه و حوض. اما خانه هایی هم بودند که حیاطشان کوچک بود یا مهمان زیاد داشتند و تمام انرژی بچه ها باید جایی در داخل خانه تخلیه می شد. آن وقت، خودِ وسایل خانه تبدیل می شدند به ابزار بازی: پشتی ها می شدند دیوار قلعه، پرده می شد مخفیگاه، و مهم تر از همه، لحاف ها و تشک ها می شدند «کوه رختخواب».

این بازی، به ظاهر یک پرش ساده بود؛ اما در واقع یک جور مردم نگاریِ بی صدا از خانه ایرانی بود: از اینکه کدام اتاق «اتاق مهمان» است و چقدر مقدس، کدام گوشه «جای رختخواب ها» است و به چه کسی سپرده می شود، و اینکه چطور یک توده نرم از لحاف و تشک می تواند برای چند ساعت، قانون های خشک خانه را شل کند. اگر به بازی های قدیمی فکر می کنیم، خیلی ها بیرون از خانه رخ می دادند؛ اما «کوه رختخواب» یک بازی تماما خانگی بود، وابسته به معماری اتاق، به جنس قالی، به فاصله تا مبل یا بخاری، و به خلق وخوی بزرگ ترها. برای همین هم است که هرکس کوه خودش را دارد؛ کوهی که نقشه اش، دقیقا از خانه مادربزرگش می آید.

کوه چگونه ساخته می شد

ساختن کوه، خودش نیمه اول بازی بود. اول باید «محل» مشخص می شد: معمولا کنار دیوار، نزدیک کمد یا گوشه ای که رفت و آمد کمتر بود. کوه وسط اتاق خطرناک تر بود؛ چون مسیر عبور چای و میوه و سینی را می برید. بهترین جا همان گوشه ای بود که یک طرفش دیوار باشد تا توده لحاف ها نلغزد و بچه ها هم با خیال راحت تر بپرند.

بعد نوبت مصالح بود. تشک های قدیمی نخی یا پنبه ای، پایه کوه بودند: سنگین تر، محکم تر، و کمتر سر می خوردند. روی آنها لحاف های گلدار می آمدند؛ لحاف هایی که نقش هایشان هر بار مثل یک نقشه تازه زیر دست ما چین می خورد: گل های درشت، مربع های رنگی، یا آن طرح های آبی کم رنگ که همیشه بوی اتاق خواب می داد. روی همه اینها، یک یا دو پتوی سربازی یا پتوهای پلنگی می افتاد تا لایه رویی نرم تر و امن تر شود. گاهی هم پشتی ها مثل سنگ های کناری چیده می شدند: هم برای قشنگی کوه، هم برای اینکه اگر کسی پرت شد، مستقیم روی قالی نیفتد.

کمد نقش مهمی داشت؛ نه فقط چون منبع رختخواب بود، بلکه چون «دروازه ممنوعه» هم بود. باز کردن کمد بدون اجازه، در بعضی خانواده ها خط قرمز بود. بچه ها باید صبر می کردند تا یکی از بزرگ ترها در را باز کند و «همان هایی را که لازم است» بدهد. این کنترل، بخشی از همان کدهای خانوادگی بود: رختخواب ها فقط وسیله خواب نبودند؛ سرمایه خانه بودند، نشانه آبرو و رسیدگی. پس ساختن کوه هم یک مذاکره بود بین نیاز بازی و حرمت وسایل.

صدای این ساختن را هنوز می شود شنید: کشیده شدن تشک روی قالی، تق تقِ چوب کمد، خش خش ملحفه، و گاهی یک تذکر از دور: «مواظب باش پتوها رو نکشی رو زمین!» یا «اون لحاف مهمونا رو نه!» همین جمله ها، معماری کوه را تعیین می کردند. کوه هرچقدر هم بلند، همیشه یک سقف داشت: سقفش همان حساسیت های خانه بود.

قوانین نانوشته: نوبت، خطر، تذکر

کوه رختخواب قانون داشت، اما نه روی کاغذ. قانون ها در همان چند دقیقه اول شکل می گرفتند؛ با نگاه بزرگ ترها، با سن بچه ها، و با تجربه اولین سقوط. مهم ترین قانون، «نوبت» بود. چون کوه فقط یک قله داشت و مسیر پرش محدود بود. معمولا بزرگ ترِ بچه ها (نه لزوما بزرگ ترِ خانه) نقش داور را می گرفت: «اول من، بعد تو، بعد کوچیکه.» اگر مهمان تازه می رسید، نوبت ها دوباره چیده می شد. و اگر یکی زیادی شیرین کاری می کرد، بقیه متحد می شدند که «دیگه نوبت تو نیست!»

قانون دوم، خطر بود؛ خطرهایی که بچه ها جدی نمی گرفتند اما خانه جدی می گرفت: فاصله تا بخاری، تا لبه مبل، تا میز عسلی، تا آینه. در زمستان، بخاری نفتی یا گازی یک مرز قرمز بود. گاهی بزرگ ترها با یک حرکت ساده مرز را می ساختند: صندلی را می کشیدند جلو، یا یک پشتی را مثل مانع می گذاشتند. و می گفتند: «از این طرف نپر!» این «از این طرف» یعنی نقشه امنیت خانه، یعنی اینکه بازی می تواند باشد اما باید در یک محدوده بماند.

قانون سوم، تذکر بود. تذکرها ریتم بازی را می ساختند: «یواش!»، «آروم!»، «بپر، ندو!»، «با جوراب نپر سر می خوری.» بعضی تذکرها مثل موسیقی پس زمینه تکرار می شدند و کم کم، بخشی از خاطره می شدند. تذکرها فقط برای کنترل نبودند؛ گاهی یک جور مراقبت پنهان بودند، شبیه همان لحظه ای که مادربزرگ بدون اینکه بگوید، گوشه روسری اش را سفت می کرد و نگاهش را می برد سمت زانوی ما که مبادا جایی بخورد.

یک قانون دیگر هم بود: «پاکیزگی» به سبک خانه مادربزرگ. یعنی با دست یا پای خاکی روی ملحفه ها نرفتن، یعنی پتو را روی زمین نکشیدن، یعنی بعد بازی همه چیز را سر جایش گذاشتن. اگر این قانون رعایت نمی شد، بازی ممکن بود یک دفعه تعطیل شود. خاموشی ناگهانی بازی، شدیدترین تنبیه بود: بزرگ ترها داد نمی زدند، فقط می گفتند «جمعش کنید»؛ و همین کافی بود.

این قوانین نانوشته، یک تمرین اجتماعی هم بودند. بچه یاد می گرفت با هیجانش مذاکره کند، نوبت را بفهمد، مرز را تشخیص دهد، و بفهمد خانه فقط «فضا» نیست؛ خانه مجموعه ای از حساسیت هاست که باید خوانده شوند.

نقش بزرگ ترها: اجازه دهنده ها و مانع ها

در هر خانه مادربزرگی، یک یا چند نفر هستند که سرنوشت کوه رختخواب دست آنهاست. بعضی مادربزرگ ها خودشان اجازه دهنده اند؛ با همان جمله معروف: «بازی کنید، ولی اذیت نکنید.» این «ولی» همه چیز را در خودش دارد: هم محبت، هم شرط. این مادربزرگ ها معمولا حوصله صدا را دارند، یا دست کم می دانند که بچه اگر بازی نکند، بعدا در جای نامناسب تری شلوغ می کند. آنها بلدند بازی را در چارچوب خانه نگه دارند؛ مثلا می گویند «تو اتاق خودم، نه تو پذیرایی.» یا «یکی یکی، نه دسته جمعی.»

اما گاهی نقش اجازه دهنده را خاله یا عمه یا مادر بازی می کرد. آنها بودند که کمد را باز می کردند، تشک را بیرون می کشیدند، و با یک نیم خنده به بقیه بزرگ ترها می گفتند: «بذار بچه ها یه کم خوش باشن.» این وسط، یک نفر هم معمولا نقش مانع را داشت؛ کسی که حساسیتش به نظم خانه بیشتر بود: «الان مهمون میاد»، «پتوها چروک می شه»، «قالی تازه شسته شده.» مانع بودن همیشه از بدجنسی نبود؛ از تجربه بود، از ترس خراب شدن چیزی که با زحمت فراهم شده.

جالب است که این نقش ها ثابت نبودند. همان کسی که صبح سختگیر بود، عصر با یک استکان چای و کمی خستگی کمتر، نرم می شد. یا برعکس، همان مادربزرگ مهربان وقتی صدای ظرف از آشپزخانه می آمد، ناگهان تبدیل می شد به نگهبان سکوت. خانه، مثل یک موجود زنده، حال و هوا داشت؛ و بازی باید با حال و هوا هماهنگ می شد.

نقش دیگر بزرگ ترها، «تماشاچی» بود. تماشاچی بودن یعنی اینکه اجازه داده اند بازی جریان داشته باشد، اما با نگاهشان مرز را نگه می دارند. این نگاه، برای بچه ها مهم است؛ چون نوعی امنیت می دهد: کسی هست که اگر افتادی، می گیردت. حتی اگر هیچ وقت نگیرد، دانستنِ بودنش کافی است. همین حضور است که کوه را از یک خطر بی صاحب، تبدیل می کند به یک ماجراجویی خانوادگی.

در نهایت، بزرگ ترها به بازی معنا می دادند. وقتی مادربزرگ می گفت «الهی قربونت برم، حواست باشه»، بازی فقط بازی نبود؛ یک جور دیده شدن بود. و وقتی می گفت «جمع کنید، دیگه بسه»، بازی تمام می شد اما خاطره اش می ماند، چون پایانش هم بخشی از روایت خانه بود.

چرا این بازی بدنی و خاطره ساز است

کوه رختخواب یک بازی بدنی است، اما بدن در آن فقط عضله نیست؛ حافظه است. ما با پریدن، تعادل را یاد می گرفتیم: لحظه ای که پا از زمین جدا می شود و بدن تصمیم می گیرد چطور فرود بیاید. حس سقوط کوتاه، فشار نرم لحاف زیر زانو، و صدای خنده ای که از ته شکم می آید، همه شان در بدن ذخیره می شوند. به همین دلیل است که سال ها بعد، با دیدن یک لحاف گلدار یا بوی کمد، یک دفعه آن حس به ما برمی گردد. این همان چیزی است که در «حس ها و حافظه» به آن نزدیک می شویم: اینکه چگونه بو، جنس پارچه و صدا، مسیرهای یادآوری را روشن می کنند.

این بازی همچنین «معماری نرم» خانه ایرانی را آشکار می کند. ما معمولا معماری را با دیوار و سقف می شناسیم، اما در خانه مادربزرگ، بخش مهمی از فضا با چیزهای نرم تعریف می شد: قالی، پشتی، لحاف، تشک. اینها فقط وسایل نبودند؛ ابزار تبدیل اتاق به اتاق های مختلف بودند. شب، همان اتاق با همان وسایل تبدیل می شد به خوابگاه. روز، تبدیل می شد به پذیرایی. عصر، به زمین بازی. این انعطاف، یکی از ویژگی های مهم «خانه و حیاط ایرانی» است؛ خانه ای که با اشیا شکل عوض می کند.

از نظر رابطه ها هم کوه رختخواب یک میدان کوچک برای مذاکره بود: مذاکره بر سر نوبت، بر سر جسارت، بر سر اینکه چه کسی «جرات» دارد از بلندترین نقطه بپرد. بچه ها در این بازی نقش می گرفتند: یکی همیشه رهبر است، یکی محتاط است، یکی تقلید می کند، یکی شوخی می سازد. همین نقش ها بعدها در خاطره خانوادگی باقی می مانند: «فلانی همیشه می رفت بالاترین جا»، «فلانی همیشه می گفت من نمی پرم ولی آخرش می پرید.»

اگر بخواهیم این بازی را کنار بازی های دیگر بگذاریم، می بینیم ویژگی اصلی اش این است که هم خطر دارد، هم نرمی؛ هم هیجان دارد، هم مراقبت. شاید به همین خاطر است که جزو «بازی‌ها و سرگرمی‌های قدیم» به شکلی ویژه در حافظه مان می ماند: چون درون خانه رخ می دهد و با آدم های خانه گره می خورد، نه فقط با هم بازی ها.

چالش ها و راه حل ها: وقتی کوه با خانه دعوا می کند

کوه رختخواب همیشه هم بی دردسر نبود. بازی درست همان جایی اتفاق می افتاد که «نظم خانه» و «انرژی بچه ها» به هم می رسیدند. برای همین، خانواده ها ناخودآگاه چند مدل مدیریت داشتند؛ مدیریت هایی که بدون جلسه و قانون نوشته شده، از دل تجربه بیرون آمده بودند.

رایج ترین چالش ها

  • کمبود فضا و ترس از برخورد با بخاری، میز عسلی یا لبه مبل
  • حساسیت روی تمیزی ملحفه و پتوها (به خصوص رختخواب مهمان)
  • سر و صدا و همسایه، یا مهمان هایی که تازه رسیده اند
  • اختلاف سن بچه ها و خطر برای کوچکترها
  • بحث بر سر نوبت و «حقِ پریدن از قله»

راه حل های خانوادگی که معمولا جواب می داد

چالش راه حل رایج در خانه های ایرانی اثر روی بازی
ترس از برخورد با وسایل جابجا کردن موقت میز/صندلی، تعیین خط قرمز با پشتی بازی محدودتر اما امن تر می شد
حساسیت روی رختخواب مهمان تفکیک «پتوهای بازی» از «لحاف مهمان» دعوا کمتر، کوه پایدارتر
سر و صدا زمان بندی: قبل از چای/قبل از آمدن مهمان، یا بازی کوتاه تر هیجان فشرده تر و خاطره پررنگ تر
اختلاف سن دو سطح درست کردن: قله برای بزرگترها، دامنه برای کوچکترها همه وارد بازی می شدند بدون تحقیر
نوبت و دعوا نوبت گذاری با شمارش یا «سه بار هر نفر» بازی عادلانه تر و ادامه دارتر

این راه حل ها نشان می دهند خانواده ایرانی چگونه در مقیاس کوچک، تعادل می سازد: نه با حذف هیجان، نه با رها کردن خطر؛ با تنظیم کردن. همین «تنظیم کردن» است که بعدا در خاطره ما تبدیل می شود به حس امنِ بودن در جمع.

ایمنی و مراقبت (خیلی کوتاه، بدون ترساندن)

  • اطراف کوه را از وسایل تیز یا گوشه دار (میز عسلی، بخاری، آینه) خالی کنید.
  • برای کوچکترها ارتفاع کمتر و فرود نرم تر در نظر بگیرید.
  • پریدن با جوراب خیلی لغزنده را محدود کنید تا سر خوردن کمتر شود.
  • بعد بازی، رختخواب ها را مرتب کنید تا هم نظم خانه حفظ شود، هم حس خوب بازی کامل شود.

جمع بندی: قله ای که از لحاف ساخته شد

کوه رختخواب های مادربزرگ، یک بازی ساده خانگی بود که از دل کمبود فضا، مهمان داری، و نظم ایرانی بیرون آمد و تبدیل شد به یکی از بلندترین پرش های کودکی. ما روی توده ای از لحاف و تشک، جسارت را تمرین کردیم؛ روی قالی، تعادل را یاد گرفتیم؛ و زیر نگاه بزرگ ترها، فهمیدیم هیجان هم می تواند در چارچوب خانه جا بگیرد. این بازی به ما نشان داد اشیا فقط مصرف نمی شوند، روایت می سازند: کمدی که بوی صابون می دهد، ملحفه ای که خط اتویش هنوز مانده، تذکری که نصفش مراقبت است. شاید سال ها بعد، هر وقت از کنار یک لحاف گلدار رد می شویم، بدنمان یادش می آید که یک زمانی، همین نرمیِ خانه، کوه بوده است.

پرسش های متداول

کوه رختخواب دقیقا چه جور بازی ای بود؟

کوه رختخواب یک بازی خانگی بود که در آن بچه ها با تشک، لحاف و پتو یک توده بلند و نرم می ساختند و از روی آن می پریدند یا از قله اش شیرجه می زدند. جذابیتش این بود که هم ساختن کوه بخشی از بازی بود، هم پریدن و نوبت گرفتن. تفاوتش با بازی های بیرونی، پیوند نزدیکش با فضای خانه و نگاه بزرگ ترها بود.

چرا این بازی در خانه مادربزرگ بیشتر شکل می گرفت؟

چون خانه مادربزرگ معمولا محل جمع شدن فامیل و حضور بچه های زیاد بود و در عین حال، وسایل خواب و رختخواب در دسترس تر بودند. اتاق بزرگ و قالی پهن، امکان ساختن یک فضای موقت بازی را می داد. از طرف دیگر، مادربزرگ یا بزرگ ترهای خانه اغلب نقش تنظیم کننده داشتند: اجازه می دادند، اما مرزها را هم نگه می داشتند.

قانون های نانوشته کوه رختخواب چه چیزهایی بودند؟

مهم ترین قانون ها معمولا نوبت، رعایت امنیت اطراف (به خصوص دوری از بخاری و میز)، و احترام به وسایل خانه بود؛ مثلا استفاده نکردن از لحاف مهمان یا نکشیدن پتو روی زمین. یک قانون دیگر هم سکوت نسبی بود: صدای خنده آزاد بود، اما جیغ و دویدن بی نظم می توانست باعث تمام شدن بازی شود.

اگر بچه ها سن های متفاوت داشتند، بازی چطور تنظیم می شد؟

در بسیاری از خانواده ها، کوه دو سطح پیدا می کرد: قله برای بزرگترها و دامنه برای کوچکترها. گاهی هم نوبت ها جدا می شد یا بزرگترها موظف بودند «ناظر» باشند و کوچکترها را هل ندهند و جا باز کنند. این تنظیم باعث می شد همه سهمی از هیجان داشته باشند، بدون اینکه بازی برای کودکترها ترسناک یا خطرناک شود.

چطور می شود امروز هم نسخه امن و ساده ای از این بازی را تجربه کرد؟

اگر فضای خانه اجازه می دهد، می شود با چند پتو و تشک سبک یک توده کم ارتفاع ساخت و قبلش اطراف را از وسایل گوشه دار خالی کرد. بهتر است برای کودکان خردسال ارتفاع خیلی کم باشد و یک بزرگ تر نزدیک بایستد. در نهایت، بخش مهم تجربه مثل گذشته است: ساختن کوه با همکاری و جمع کردن و مرتب کردنش بعد از بازی.

نوید اسفندیاری- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
نوید اسفندیاری با دقت یک مردم‌نگار میدانی، رد اشیا، محله‌ها و لهجه‌هایی را دنبال می‌کند که حافظه جمعی ایرانیان را شکل داده‌اند. او از جزئیات زندگی قدیم می‌نویسد تا تصویری روشن و قابل اعتماد از ریشه‌ها، عادت‌ها و لحن نسل‌ها پیش روی خواننده بگذارد؛ روایتی مستند اما زنده از آنچه بودیم و هنوز در ما جاری است.
مقالات مرتبط

گل یا پوچ روی لحاف کهنه؛ هیجان یک مشت بسته و اخلاق بازی در جمع

گل یا پوچ روی لحاف کهنه فقط یک بازی نیست؛ تمرین اعتماد، تردید و رعایت آبرو در جمع است. روایت میدانیِ قواعد نانوشته و ریزآیین‌هایش.

مشدی‌گردو، کش‌بازی و طناب‌زدن؛ خیابان‌هایی که با صدا و پا زنده بودند

روایتی مردم‌نگارانه از مشدی‌گردو، کش‌بازی و طناب‌زدن؛ بازی‌هایی که کوچه را با ریتم صداها، قانون‌های نانوشته و مراقبت نامرئی بزرگ‌ترها زنده می‌کردند.

شب‌نشینی خانوادگی؛ وقتی برق می‌رفت و لبخندها روشن می‌ماندند

یادداشتی میدانی از شب‌نشینی خانوادگی در قطعی برق: نور شمع، قصه‌گویی بزرگ‌ترها، بازی‌های جمعی و صدای خنده؛ تقابل نوستالژی دیروز با سبک‌زندگی امروز.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x