صفحه اصلی > تحصیل و آموزش : زنگ انشا؛ اولین تمرین‌های ما برای نوشتنِ خاطره

زنگ انشا؛ اولین تمرین‌های ما برای نوشتنِ خاطره

دانش‌آموز ایرانی در کلاس زنگ انشا در حال بلندخوانی؛ تصویری از زنگ انشا به‌عنوان اولین تمرین‌های نوشتن خاطره و شنیده‌شدن در مدرسه

آنچه در این مقاله میخوانید

زنگ انشا؛ کارگاه اجتماعی صدا، نه فقط یک «تکلیف»

زنگ انشا در برنامهٔ رسمی مدرسه، یک ساعتِ به‌ظاهر آرام است؛ اما اگر مثل یک مشاهده‌گرِ مردم‌نگارانه نگاهش کنیم، می‌بینیم شبیه میدان تمرینِ صداست: جایی که بچه‌ها یاد می‌گیرند «من» را چطور داخل یک قالبِ قابل‌قبول جا بدهند. کل کلاس یک گوشِ بزرگ است و هر نفر که بلند می‌شود، در معرضِ داوریِ چندلایه قرار می‌گیرد: معلم، هم‌کلاسی‌ها، و حتی تصویرِ خیالیِ «دانش‌آموز خوب» که از کتاب و نمره به‌وجود آمده.

این‌جا خاطره‌نویسی با یک جملهٔ ساده آغاز نمی‌شود؛ با یک قرارداد آغاز می‌شود: «موضوع انشا». همین موضوع، مثل قابِ عکس عمل می‌کند؛ قاب تعیین می‌کند کدام بخش از زندگی دیده شود و کدام بخش حذف. گاهی موضوع‌ها آن‌قدر عمومی‌اند که آدم می‌تواند هر تجربه‌ای را داخلشان بگذارد («علم بهتر است یا ثروت؟»)، و گاهی آن‌قدر مشخص‌اند که خاطره را به سمت یک نسخهٔ استاندارد هل می‌دهند («تعطیلات تابستان خود را چگونه گذراندید؟»).

نکته این‌جاست: زنگ انشا فقط تمرینِ نوشتن نیست؛ تمرینِ «قابل‌گفتن‌کردن» است. هر کلاس، فرهنگ شنیدنِ خودش را دارد: یک‌جا سکوتِ سنگین حکم می‌راند، جای دیگر پچ‌پچ و خنده و سوت. در این فرهنگ، بچه‌ها کم‌کم یاد می‌گیرند چه جور جمله‌ای تشویق می‌آورد و کدام جمله، نگاه‌های سرد.

آیین انتخاب «موضوع انشا»: از تخته تا خانه، از خانه تا دفتر

موضوع انشا معمولاً از تخته شروع می‌شود: معلم با گچ می‌نویسد، چند ثانیه مکث می‌کند، و بعد تاریخ. همین ترتیب، یک پیام پنهان دارد: انشا هم مثل بقیه درس‌ها «قانون» دارد. بعد، بچه‌ها به خانه می‌روند و از همان‌جا قصهٔ جمعی شروع می‌شود: موضوع در خانه پخش می‌شود، از خواهر و برادر بزرگ‌تر کمک گرفته می‌شود، از دفترهای سال قبل سراغ گرفته می‌شود، و گاهی حتی از اینترنتِ کُند یا گوشیِ قرضی یک متن آماده پیدا می‌شود. این مسیر، خودش یک شبکهٔ خاطره‌سازی است؛ فقط خاطره‌ها مربوط به «تابستان» نیستند، مربوط به «راه‌های زنده‌ماندن از انشا» هستند.

در کلاس‌هایی که نمره و غلط‌گیری مهم‌تر است، یک تیپ نوشتن جا می‌افتد: مقدمهٔ کلی، چند جملهٔ اخلاقی، یک نتیجه‌گیری مرتب. در کلاس‌هایی که معلم کنجکاوتر است، بچه‌ها جرات می‌کنند جزئیات بیاورند: بوی نان سنگک دم مدرسه، گرمای اتوبوس، صدای زنگِ آخر. این جزئیات همان جایی است که نوشتنِ خاطرات شروع می‌شود؛ نه با «روزی روزگاری»، با «آن روز دقیقاً چه دیدم؟»

زنگ انشا در ایران، یک نهادِ روزمره است که عادت‌های روایت‌گری جمعی را می‌سازد؛ همان عادت‌هایی که بعدتر در شبکه‌های اجتماعی هم تکرار می‌شوند: متن‌های شبیه‌هم، جمله‌های آماده، و ترس از متفاوت‌بودن. اگر امروز دنبال ردِ پای آن عادت‌ها بگردیم، بد نیست از همینجا شروع کنیم؛ از «موضوع انشا» که هم فرصت است هم محدودیت.

میکروآیین‌ها: دفتر ۴۰ برگ، پاک‌نویس، و امضای «دانش‌آموز مرتب»

یک بخش مهمِ زنگ انشا، اصلاً در «نوشتن» نیست؛ در «ظاهرِ نوشتن» است. دفتر ۴۰ برگ با خط‌کشِ حاشیه، پاک‌نویسِ خوش‌خط، و وسواسِ پاک‌کن؛ انگار متن باید اول چشم را راضی کند تا بعد به گوش برسد. بچه‌ها این را زود یاد می‌گیرند: گاهی خطِ خوب از تجربهٔ خوب نمرهٔ بیشتری می‌گیرد. اینجا خاطره به شکل یک شیء درمی‌آید؛ چیزی که باید تمیز تحویل داده شود.

از دل همین وسواس‌ها، چند آیین کوچک بیرون می‌آید:

  • شروع‌های کلیشه‌ای که مثل رمز ورودند: «به نام خدا»، «مقدمه»، «در این انشا می‌خواهم…»
  • پایان‌های اخلاقی که مثل قفل‌اند: «نتیجه می‌گیریم که…»، «امیدوارم…»
  • کلمه‌های پرطمطراق برای جدی‌بودن: «بدین‌وسیله»، «لذا»، «فی‌الواقع»
  • پنهان‌کردنِ تجربهٔ واقعی پشتِ جمع‌بندی‌های بی‌خطر

این کلیشه‌ها همیشه از تنبلی نمی‌آیند؛ از «امنیت» می‌آیند. بچه‌ای که می‌ترسد مسخره شود، پناه می‌برد به جمله‌های امتحان‌پس‌داده. و بچه‌ای که می‌خواهد دیده شود، گاهی خطر می‌کند: یک خاطرهٔ واقعی می‌نویسد، یک تصویر می‌آورد، یک جملهٔ کوتاه و صادقانه می‌گذارد وسطِ متن. زنگ انشا همان‌جا تبدیل می‌شود به اولین تمرین جدی برای این سؤال: «چقدر از خودم را می‌توانم نشان بدهم؟»

بلندخوانی: لحظه‌ای که متن، بدن می‌شود

ترسِ اصلیِ خیلی‌ها نه نوشتن است نه حتی نمره؛ خواندن با صدای بلند است. چون لحظه‌ای که انشا خوانده می‌شود، متن از روی کاغذ جدا می‌شود و می‌آید روی بدن: لرزش صدا، مکث‌ها، جا انداختنِ کلمات، نگاه‌کردن به زمین یا پنجره. کلاس هم بدن جمعی است: یک نفر با خودکار روی نیمکت ضرب می‌گیرد، یکی می‌خندد، یکی عمداً ساکت می‌ماند تا معلوم شود «حال نکرده». تشویق یا سکوت، مثل مُهر است.

بلندخوانی معمولاً چند نتیجه دارد:

  • یاد می‌گیریم برای شنیده‌شدن باید ریتم داشته باشیم؛ جمله‌های خیلی بلند وسط راه می‌بُرند.
  • یاد می‌گیریم کدام بخش‌ها «خنده‌دار» تلقی می‌شوند و کدام بخش‌ها «زیادی جدی».
  • یاد می‌گیریم بعضی چیزها را بهتر است نگوییم؛ نه چون غلط‌اند، چون خطرِ قضاوت دارند.

در این لحظه، معلم هم نقش داور دارد هم نقش مترجم: ممکن است یک جملهٔ خام را «درست» کند، یا با یک جملهٔ کوتاه بچه را از خجالت دربیاورد. و همین جاست که خاطره‌نویسی شکل می‌گیرد: اگر معلم فقط غلط املایی ببیند، بچه هم فقط غلط‌ها را می‌بیند؛ اما اگر معلم تصویرها را ببیند، بچه می‌فهمد که زندگی‌اش—even در کوچک‌ترین جزئیات—قابل روایت است.

کپی‌کردن، کمک گرفتن، و اقتصادِ پنهانِ متن‌های آماده

کپی‌کردن در زنگ انشا یک «انحراف» ساده نیست؛ یک سازوکار اجتماعی است. در بسیاری از خانه‌ها، نوشتنِ انشا یک کار خانوادگی می‌شود: مادر یک جمله می‌گوید، پدر یک ضرب‌المثل اضافه می‌کند، خواهر بزرگ‌تر متن می‌دهد، یا دفترِ سال‌های قبل از کمد بیرون می‌آید. این همکاری، از یک طرف نشان می‌دهد انشا چقدر در زندگی روزمره جا داشته؛ از طرف دیگر نشان می‌دهد «صدا» همیشه شخصی نیست، گاهی قرضی است.

می‌شود این وضعیت را بدون قضاوت اخلاقی دید: بچه‌ای که منابع زبانی بیشتری دارد، دستش بازتر است؛ بچه‌ای که ندارد، به متن‌های آماده پناه می‌برد. نتیجه؟ خاطره‌ها شبیه هم می‌شوند، نه چون زندگی‌ها شبیه‌اند، چون ابزارِ گفتن شبیه است. و کم‌کم یک نوع ادبیات مدرسه‌ای شکل می‌گیرد: سفرِ شمالِ خیالی، باغِ پدربزرگِ مشترک، و «بهار زیباست»ی که هر سال تکرار می‌شود.

در این میان، زنگ انشا یک چیز مهم هم یاد می‌دهد: قدرتِ چارچوب. حتی وقتی متن را کپی می‌کنی، باید طوری بخوانی که انگار مال توست. این تمرینِ «صاحب‌صدا شدن» است؛ تمرینی که بعدها در مصاحبهٔ کاری، ارائهٔ دانشگاهی، یا حتی نوشتن کپشن هم خودی نشان می‌دهد. اگر بخواهیم آن را به زبان امروز ترجمه کنیم، زنگ انشا نوعی آموزش ابتداییِ «روایت در جمع» است؛ با تمامِ فشارها و امکان‌هایش.

وقتی مدرسه خاطره را تربیت می‌کند: از «بایدها» تا «می‌توان»

مدرسه فقط ریاضی و علوم یاد نمی‌دهد؛ «قابِ خاطره» هم می‌دهد. وقتی موضوع‌ها مدام حولِ موفقیت، اخلاق، وطن، یا خانوادهٔ ایده‌آل می‌چرخند، بچه یاد می‌گیرد خاطرهٔ خوب یعنی خاطره‌ای که به یک نتیجهٔ درست برسد. اما زندگی همیشه نتیجهٔ تمیز ندارد. خیلی از تجربه‌های واقعی، نصفه و مبهم‌اند: حسادت، شرم، شکست، دلتنگی. زنگ انشا می‌تواند یا این تجربه‌ها را حذف کند، یا به بچه یاد بدهد چطور با احترام و دقت روایتشان کند.

برای همین، نگاه به زنگ انشا یک نگاهِ صرفاً نوستالژیک نیست. این زنگ در شکل‌دادن به «حافظهٔ نسلی» نقش دارد: ما یاد گرفتیم چه چیزی را به زبان بیاوریم و چه چیزی را پشتِ جمله‌های امن پنهان کنیم. اگر امروز دنبال راه‌هایی برای ثبت تجربه‌های شخصی‌تر و دقیق‌تر هستیم، می‌توانیم از همان نقطهٔ شروع برگردیم: از اولین خاطره‌نویسی.

چالش‌ها و راه‌حل‌ها: چگونه زنگ انشا را به تمرین واقعیِ خاطره‌نویسی نزدیک کنیم؟

اگر زنگ انشا را یک «نهاد روزمره» بدانیم، می‌توانیم دربارهٔ اصلاح‌های کوچک اما اثرگذار حرف بزنیم؛ اصلاح‌هایی که نه نیاز به تغییر نظام آموزشی دارند، نه شعار. بعضی از چالش‌ها، دقیقاً همان چیزهایی‌اند که هنوز در ذهن ما مانده‌اند:

چالش رایج در زنگ انشا اثر روی صدا و خاطره راه‌حل کوچک و عملی
موضوع‌های خیلی کلی یا خیلی کلیشه‌ای تولید متن‌های شبیه‌هم و بی‌جزئیات اضافه‌کردن یک «جزئیات اجباری»: یک بو، یک صدا، یک شیء
ترس از بلندخوانی پنهان‌کردنِ تجربهٔ شخصی، صدای لرزان خواندن در گروه‌های دو نفره قبل از خواندن جلوی کلاس
تمرکز افراطی روی غلط‌گیری کاهش جراتِ تجربه‌کردن زبان تفکیک نمرهٔ «محتوا/تصویر» از «املا/نگارش»
تشویق‌نشدنِ روایت‌های متفاوت بازگشت به کلیشه‌ها برای امنیت یک جملهٔ مشخصِ بازخورد: «این بخش را چرا این‌طور دیدی؟»

این پیشنهادها قرار نیست از زنگ انشا یک کارگاه ادبیات حرفه‌ای بسازند. هدف فقط این است که خاطره‌نویسی از همان اول، به جای «درست‌نویسیِ بی‌خطر»، تبدیل شود به «دیدنِ دقیق». اگر قرار است چیزی از زنگ انشا برای بزرگسالی بماند، بهتر است این باشد: حق داری تجربه‌ات را روایت کنی، حتی اگر کامل و مرتب نباشد.

جمع‌بندی: زنگ انشا و عادتی که تا امروز با ما آمده

زنگ انشا، در ظاهر یک ساعتِ مدرسه بود؛ در عمل، یک کارگاه اجتماعیِ روایت‌گری. ما در آن یاد گرفتیم موضوع را از تخته بگیریم، آن را در خانه با شبکه‌ای از کمک‌ها و متن‌های آماده شکل بدهیم، و بعد در کلاس، متن را با بدن و صدا تحویل جمع بدهیم. همین مسیر، خاطره را از همان ابتدا به چیزی «قابل‌قبول» تبدیل می‌کرد: خاطره‌ای با مقدمه، نتیجه‌گیری و پایانِ اخلاقی. اما لابه‌لای همین قالب‌ها، لحظه‌هایی هم بود که کسی یک جزئیات واقعی گفت و کلاس برای چند ثانیه واقعاً گوش داد.

اگر امروز می‌خواهیم خاطره‌نویسی را جدی‌تر و انسانی‌تر تجربه کنیم، لازم نیست از صفر شروع کنیم؛ کافی است به همان تمرین‌های اول برگردیم و از خودمان بپرسیم: آن متن‌ها، چقدر صدای من بودند؟ و حالا چطور می‌توانم صدای خودم را دقیق‌تر، بی‌کلیشه‌تر و با احترام به تجربهٔ زیسته‌ام بنویسم؟ زنگ انشا شاید تمام شده باشد، اما عادتِ روایت کردن—یا روایت نکردن—هنوز ادامه دارد.

پرسش‌های متداول

چرا زنگ انشا را می‌توان «اولین تمرین خاطره‌نویسی» دانست؟

چون بسیاری از ما اولین بار در زنگ انشا مجبور شدیم تجربه را به روایت تبدیل کنیم: انتخاب زاویه دید، چیدن اتفاق‌ها پشت سر هم، و پیدا کردن یک پایان. حتی وقتی موضوع کلی بود، باز هم باید از زندگی‌مان مادهٔ خام می‌آوردیم. این تبدیلِ تجربه به متن، همان نقطه‌ای است که خاطره‌نویسی از آن شروع می‌شود.

کلیشه‌های زنگ انشا چرا این‌قدر ماندگار شدند؟

کلیشه‌ها یک «راه امن» بودند. در فضایی که قضاوتِ معلم و واکنشِ کلاس مهم بود، جمله‌های آماده ریسک را کم می‌کردند و احتمال نمره گرفتن را بالا می‌بردند. این کلیشه‌ها به مرور به عادت زبانی تبدیل شدند و حتی بیرون از مدرسه هم همراه ما ماندند؛ مثل قالب‌های ثابت برای تعریف‌کردن تجربه.

کپی‌کردن انشا از خواهر و برادر یا اینترنت چه معنایی داشت؟

همیشه معنایش تنبلی نبود؛ گاهی کمبود ابزار زبانی، فشار نمره، یا ترس از مسخره‌شدن پشتش بود. کپی‌کردن نشان می‌دهد «صدا» در مدرسه یک سرمایه است و همه دسترسی برابر به آن ندارند. در عین حال، همین کپی‌کردن هم تمرینی بود برای اجرای متن در جمع و فهمیدن قواعد پذیرش.

چطور می‌شود زنگ انشا را به تمرین واقعی‌تر برای خاطره‌نویسی تبدیل کرد؟

با اصلاح‌های کوچک: موضوع‌های دقیق‌تر، اجازه‌دادن به جزئیات حسی، و بازخوردی که فقط روی غلط‌گیری نچرخد. مثلاً معلم می‌تواند از دانش‌آموز بخواهد «یک شیء» یا «یک صدا» را در متن بیاورد. یا قبل از بلندخوانیِ عمومی، خواندن در گروه‌های دو نفره را اجرا کند تا ترس کمتر شود.

ترس از بلندخوانی انشا چه اثری روی روایت‌گری ما گذاشت؟

ترس از بلندخوانی باعث می‌شد خیلی‌ها به جای روایتِ دقیق، به متن‌های بی‌خطر پناه ببرند؛ متن‌هایی که خنده و قضاوت کمتری جذب می‌کنند. این ترس، بعدها هم می‌تواند در قالب پرهیز از نوشتن شخصی، حذف‌کردن احساسات پیچیده، یا انتخاب زبان رسمی و دور از خودِ واقعی ادامه پیدا کند.

نوید اسفندیاری- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
نوید اسفندیاری با دقت یک مردم‌نگار میدانی، رد اشیا، محله‌ها و لهجه‌هایی را دنبال می‌کند که حافظه جمعی ایرانیان را شکل داده‌اند. او از جزئیات زندگی قدیم می‌نویسد تا تصویری روشن و قابل اعتماد از ریشه‌ها، عادت‌ها و لحن نسل‌ها پیش روی خواننده بگذارد؛ روایتی مستند اما زنده از آنچه بودیم و هنوز در ما جاری است.
مقالات مرتبط

حاشیه‌نویسی‌های دیوار مدرسه؛ دفترهایی که هنوز حرف می‌زنند

حاشیه‌نویسی‌های دیوار مدرسه فقط شیطنت نیستند؛ متن اجتماعیِ زنده‌اند. از کدهای رفاقت تا زمان‌مندی نسل‌ها، بخوانیمشان و ثبتشان کنیم.

12 بهمن 1404

عکس‌های دانشگاه؛ تصاویری که هنوز در ما زندگی می‌کنند

عکس‌های دانشگاه فقط یادگاری نیستند؛ نقشه‌ای از ژست‌ها، قاب‌ها و روابط‌اند. این مقاله نشان می‌دهد چطور تصاویر دانشگاهی هنوز در ما زندگی می‌کنند.

9 بهمن 1404

اتاق کوچک خوابگاه؛ تخت‌های دوطبقه، چای‌ساز و شب‌بیداری امتحانات

روایت مردم‌نگارانه از اتاق کوچک خوابگاه ایرانی: تخت‌های دوطبقه، چای‌ساز، شارژر قرضی و بی‌خوابی شب‌های امتحان؛ همبستگی و اصطکاک کنار هم.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x