صفحه اصلی > مراحل زندگی : خاطرات ۲۰ سالگی و ترس از عقب‌ماندن

خاطرات ۲۰ سالگی و ترس از عقب‌ماندن

جوان بیست‌ساله در تاکسی خطی در ایران با نور گوشی در غروب؛ تصویر ترس از عقب‌ماندن و مقایسه‌های خاموش_مجله خاطرات

آنچه در این مقاله میخوانید

۲۰ سالگی در ایران و ترس از عقب‌ماندن

در ۲۰ سالگی، «ترس از عقب‌ماندن» کمتر شبیه یک جمله روشن است و بیشتر شبیه چیزی است که در هوا پخش می‌شود؛ مثل بوی ناگهانی بنزین کنار خیابان، یا گردی که روی قاب گوشی می‌نشیند و هرقدر پاکش کنی دوباره برمی‌گردد. این ترس، معمولاً با صدای بلند اعلام نمی‌شود. در ایران، آدم‌ها بلدند نگرانی را در حالت بدن نگه دارند: در تندتر راه رفتن، در نگاه‌های سریع به ساعت، در مکث کوتاه قبل از جواب دادن به سؤال «چی کار می‌کنی این روزا؟»

این احساس جمعی، در شهر و خانه و دانشگاه هم‌زمان جریان دارد. در راهروهای دانشگاه، میان سروصدای کفش‌ها و خش‌خش برگه‌ها، چهره‌هایی هست که هم‌زمان هم جوان‌اند و هم انگار دارند دیر می‌رسند. انگار یک «برنامه» جایی نوشته شده و هرکس دارد خودش را با آن تطبیق می‌دهد: واحدها، مهارت‌ها، زبان، کارآموزی، مهاجرت، رابطه، بدن، پول. هیچ‌کدام به‌تنهایی ترسناک نیست؛ ترس، از کنار هم قرار گرفتن‌شان می‌آید.

ترس از عقب‌ماندن، اغلب مثل یک ضعف فردی تفسیر می‌شود؛ اما در ایرانِ امروز، بیشتر شبیه یک نظم اجتماعی است که در مکالمه‌های کوتاه، در سکوت‌های خانوادگی، در فهرست‌های ذهنی، و در مقایسه‌های ناخواسته بازتولید می‌شود. این متن، روایت انگیزشی نیست. نه می‌خواهد امید تزریق کند، نه می‌خواهد نوستالژی بسازد. فقط می‌خواهد همان‌طور که هست نگاه کند: به ریزه‌کاری‌ها، به حرکت دست‌ها، به جمله‌های نیمه‌تمام، به «به‌خدا نمی‌دونم»هایی که پشتشان یک اقتصاد، یک تاریخ و یک فشار جمعی خوابیده است.

کلاس درس و راهروها: جایی که آینده با صدای زنگ می‌آید

کلاس درس در ایران، فقط کلاس نیست؛ میدان اندازه‌گیری است. دانشجوها وقتی وارد می‌شوند، تلفن‌هاشان را با یک حرکت سریع روی میز می‌گذارند، انگار می‌خواهند هم‌زمان هم حاضر باشند و هم آماده فرار. بحث که به «پروژه»، «رزومه»، «کارآموزی» یا «اپلای» می‌رسد، صداها تغییر می‌کند: بعضی‌ها بلندتر حرف می‌زنند، بعضی‌ها آرام‌تر. آن‌هایی که چیزی دارند، گاهی بی‌اختیار به زبان می‌آورند؛ آن‌هایی که ندارند، با خنده‌ای کوتاه یا یک «فعلاً دارم فکر می‌کنم» موضوع را می‌بندند.

در راهرو، گفت‌وگوها کوتاه و کاربردی‌اند. پرسش‌های شبیه هم: «فلانی چی شد؟ قبول شد؟»، «زبان تا کجا رفتی؟»، «کلاس فلان استاد رو برداشتی؟» و بعد از هر سؤال، یک مکث کوچک. مکث، جایی است که بدن تصمیم می‌گیرد چقدر حقیقت را بیرون بریزد. دست‌ها توی جیب می‌روند، بند کیف محکم‌تر گرفته می‌شود، نگاه از صورت طرف مقابل می‌لغزد روی پوسترهای دیوار یا صفحه گوشی.

در این فضا، «عقب‌ماندن» گاهی به شکل عدد ظاهر می‌شود: معدل، تعداد دوره‌ها، نمره آزمون، تعداد پروژه. گاهی هم به شکل داستان: «فلانی از ترم سه رفت سر کار»، «فلانی همین تابستون رفت ترکیه»، «فلانی یه پیج زده». این داستان‌ها مثل یک بانک اطلاعاتی غیررسمی بین آدم‌ها می‌چرخد؛ هرکس چیزی اضافه می‌کند، چیزی کم می‌کند، اما نتیجه یک چیز است: مقایسه، حتی وقتی کسی قصدش را ندارد.

اگر بخواهیم یک زمینه فرهنگی برای این صحنه‌ها پیدا کنیم، باید به حافظه جمعی آموزش در ایران نگاه کنیم؛ جایی که «تحصیل» سال‌ها نقش راه خروج، راه حفظ آبرو، یا راه ساختن «آینده» را بازی کرده است. برای خواندن روایت‌های نزدیک‌تر به این فضا، می‌توانید سر بزنید به صفحه «تحصیل و آموزش» در مجله خاطرات: تحصیل و آموزش.

آشپزخانه خانه: ظرف‌ها، قابلمه‌ها و سؤال‌هایی که مستقیم گفته نمی‌شوند

آشپزخانه در بسیاری از خانه‌های ایرانی، محل مذاکره است؛ نه مذاکره رسمی، بلکه از آن مذاکره‌هایی که بین صدای قاشق و کف‌گیر و بخار برنج انجام می‌شود. پدر در سکوت چای می‌ریزد. مادر نمک را اندازه می‌کند. و جوانِ بیست‌ساله، در رفت‌وآمد بین اتاق و آشپزخانه، با یک حس دوگانه حرکت می‌کند: هم هنوز «بچه» حساب می‌شود، هم انتظار می‌رود که «تکلیفش» معلوم باشد.

سؤال‌ها اغلب غیرمستقیم‌اند. کسی نمی‌گوید «می‌ترسم عقب بمانی»، اما می‌گوید: «پس کی می‌خوای یه کاری بکنی؟»، «این رشته آخرش چی می‌شه؟»، «فلانی رو دیدی؟ استخدام شد.» جمله‌ها کوتاه‌اند اما وزن دارند. جواب‌ها هم معمولاً دفاعی نیستند؛ بیشتر شبیه مدیریت فضا هستند: «دارم یه چیزایی یاد می‌گیرم»، «هنوز زوده»، «الان که اوضاع اینه…» و بعد، یک مکث که با صدای شعله گاز یا بسته شدن در یخچال پر می‌شود.

در آشپزخانه، ترس از عقب‌ماندن گاهی از طریق «مقایسه‌های خانوادگی» منتقل می‌شود؛ مقایسه‌هایی که الزاماً بدخواهانه نیستند. خانواده‌ها هم در حال سازگار شدن‌اند؛ با تورم، با بی‌ثباتی، با تغییر سبک زندگی. آن‌ها دنبال نشانه‌اند. نشانه‌ای که بگوید این جوان دارد جلو می‌رود، نه اینکه روی آب مانده باشد.

تاکسی خطی و مترو: اقتصاد حرف‌های کوتاه

در تاکسی خطی، آدم‌ها کنار هم می‌نشینند بی‌آنکه همدیگر را بشناسند، اما یک جور هم‌سرنوشتیِ دقیقه‌ای شکل می‌گیرد. راننده، با یک دست فرمان را نگه می‌دارد و با دست دیگر صدا را زیاد می‌کند یا موبایل را جابه‌جا می‌کند. مسافرها، بیشتر از آنچه حرف بزنند، گوش می‌دهند. از رادیو، از پیام‌های کوتاه، از مکالمه‌های نیمه‌بلند پشت تلفن. همین شنیدن‌های پراکنده، مواد خام ترس را زیاد می‌کند.

یک جوان بیست‌ساله در تاکسی، گاهی با خودکارِ ناپیدا حساب می‌کند: کرایه، هزینه اینترنت، پول جزوه، سهم خرید خانه. چیزهایی که در بیست‌سالگی قرار نبود این‌قدر زود جدی شوند. اما جدی شده‌اند. ترس از عقب‌ماندن، اینجا به شکل «تند شدن زمان» احساس می‌شود: شهر می‌دود، قیمت‌ها می‌دوند، خبرها می‌دوند، و آدم حس می‌کند ثابت مانده.

در مترو، آدم‌ها به صفحه‌ها خیره‌اند. اسکرول کردن، یک حرکت جمعی است؛ ریتمی که همه انجام می‌دهند، حتی آن‌هایی که چیزی خاصی دنبال نمی‌کنند. هر از گاهی، یک نفر با صدای آرام به دوستش می‌گوید: «فلانی رفت…»، «فلانی خرید…»، «فلانی ازدواج کرد…». این فعل‌ها کوتاه‌اند و قطعی. و همین قطعیت، فشار می‌سازد: چرا فعل زندگی من هنوز در حالت «دارم…» مانده؟

ترس از عقب‌ماندن در فضای عمومی، در کنار اضطراب‌های اقتصادی قرار می‌گیرد و شکل پیچیده‌تری می‌گیرد: عقب‌ماندن نه فقط از هم‌کلاسی، که از «قطارِ زندگی»؛ قطاری که کسی دقیق نمی‌داند ایستگاه‌هایش کجاست، اما همه از ترس جا ماندن، می‌دوند.

پیام‌های نیمه‌شب: آن‌جا که مقایسه‌ها بی‌صدا روشن می‌مانند

نیمه‌شب، زمان جمع کردن روز است؛ اما برای خیلی از بیست‌ساله‌ها، زمانِ باز شدن روز است. چراغ اتاق خاموش می‌شود، اما صفحه گوشی روشن می‌ماند. پیام‌ها کوتاه‌اند: «بیداری؟»، «چی کار کردی امروز؟»، «حوصله‌م سر رفته.» پشت این پیام‌ها، اغلب چیزی شبیه گزارش‌نویسی روزانه خوابیده است؛ گزارش‌هایی که قرار است نشان دهند «کار مفیدی انجام شده».

در پیام‌های نیمه‌شب، «عقب‌ماندن» معمولاً به شکل اعتراف نمی‌آید؛ به شکل شوخی می‌آید: «من هیچی نشدم»، «همه دارن می‌رن جلو»، «من هنوز گیرم». شوخی‌ها، سپرند. کلمه‌ها نرم می‌شوند تا بشود آن‌ها را گفت. و طرف مقابل هم اغلب پاسخ را با همان جنس می‌دهد: یک استیکر، یک خنده، یک «نه بابا»؛ نه برای حل کردن، برای ادامه دادن.

در این فضا، ترس جمعی یک ویژگی دیگر هم پیدا می‌کند: بی‌خوابی. نه فقط به‌خاطر شبکه‌های اجتماعی یا سبک زندگی، بلکه به‌خاطر مکث‌های بی‌پاسخ. مکثی که وقتی گوشی را کنار می‌گذاری شروع می‌شود: اگر همین‌طور ادامه بدهم، چند ماه دیگر کجا هستم؟ اگر هیچ اتفاقی نیفتد چه؟ اگر «عقب‌ماندن» از یک حس تبدیل شود به یک واقعیت؟

در همین نیمه‌شب‌ها، خیلی‌ها به فکر «ثبت» هم می‌افتند: عکس‌ها، اسکرین‌شات‌ها، یادداشت‌های پراکنده. نه به نیت ساختن خاطره‌های زیبا، بلکه برای اینکه زمان از دست نرود؛ برای اینکه بشود بعداً ثابت کرد «من هم این‌جا بوده‌ام». اگر به این مرز بین حافظه و تکنولوژی علاقه دارید، این صفحه می‌تواند ادامه مسیر باشد: ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند.

بدن، پوشش، و نگاه‌ها: عقب‌ماندن به شکل تصویر

ترس از عقب‌ماندن، فقط در کار و درس نیست؛ در بدن هم هست. در مقایسه‌های روزمره درباره پوست، مو، وزن، لباس، فرم صورت. در ایران، «ظاهر» فقط سلیقه نیست؛ نوعی زبان اجتماعی است که سریع خوانده می‌شود. یک کفش نو، یک گوشی بهتر، یک مدل مو، یک فرم ابرو؛ همه می‌توانند نشانه «جلو بودن» یا «جا ماندن» تلقی شوند، حتی اگر واقعیت پیچیده‌تر باشد.

در دانشگاه یا کافه‌های کوچک نزدیک خیابان‌های شلوغ، نگاه‌ها مثل دستگاه اسکن عمل می‌کنند. آدم‌ها خیلی وقت‌ها نمی‌خواهند قضاوت کنند، اما به‌هرحال می‌بینند. و دیده شدن، خودش فشار می‌آورد. خیلی‌ها از روی عادت می‌گویند «به کسی ربطی نداره»، اما بدن چیز دیگری می‌گوید: شانه‌ها کمی بالا می‌روند، قدم‌ها کمی تند می‌شوند، دست‌ها گوشی را محکم‌تر می‌گیرند.

این‌جا یک چالش مهم شکل می‌گیرد: وقتی معیارهای «جلو بودن» بیشتر تصویری و قابل نمایش می‌شوند، عقب‌ماندن هم بیشتر به شکل شرم تجربه می‌شود، نه صرفاً نگرانی. شرم، احساسی است که آدم را از گفتن بازمی‌دارد. و وقتی گفتن کم شود، تجربه جمعی به تجربه فردی تبدیل می‌شود؛ انگار فقط منم که این‌طوری‌ام.

چالش‌ها و راه‌حل‌های کوچک (نه نسخه، نه توصیه)

  • چالش: نمایش دائمی «پیشرفت» در عکس‌ها و استوری‌ها. راه‌حل: بعضی‌ها ریتم دیدن را کند می‌کنند؛ بازه‌های کوتاه بدون شبکه، یا دنبال کردن آدم‌های کمتر رقابتی.
  • چالش: تبدیل نگرانی به شرم و سکوت. راه‌حل: گفت‌وگوهای کوتاه اما واقعی با یک دوست امن؛ نه برای حل، برای دیدن.
  • چالش: یکی کردن ارزش خود با خروجی‌ها (نمره، پول، ظاهر). راه‌حل: ثبت جزئیات روزمره که خروجی نیستند؛ راه رفتن‌ها، مکث‌ها، چیزهایی که «فقط بوده‌اند».

یک جدول ساده از میدان‌های مقایسه: از کجا فشار می‌آید؟

در تجربه زیسته ۲۰ سالگی، فشار معمولاً از یک نقطه نمی‌آید. از چند میدان هم‌زمان می‌آید که روی هم می‌افتند. جدول زیر، نه برای دسته‌بندی خشک، بلکه برای قابل دیدن کردن این میدان‌هاست.

صحنه روزمره عبارت‌های رایج ترسِ پنهان رفتارهای قابل مشاهده
کلاس و دانشگاه «رزومه‌ت چی شد؟»، «کجا کارآموزی می‌ری؟» جا ماندن از مسیرهای رسمی و رقابتی مقایسه نمره‌ها، کم‌حرف شدن، پرحرف شدن نمایشی
خانه و آشپزخانه «آخرش چی می‌شه؟»، «فلانی استخدام شد» ناامید کردن خانواده و نامعلوم بودن آینده جواب‌های کوتاه، تغییر موضوع، کمک کردن بی‌صدا
تاکسی/مترو «اوضاع خرابه»، «قیمت‌ها…» عقب‌ماندن اقتصادی و تند شدن زمان حساب‌وکتاب ذهنی، خیره شدن، شنیدن خبرها
پیام‌های شبانه «من هیچی نشدم»، «همه رفتن جلو» تنها ماندن با اضطراب و بی‌خوابی اسکرول طولانی، شوخی‌های دفاعی، اعتراف‌های نصفه

جمع‌بندی: ترس از عقب‌ماندن، یک حس شخصی نیست؛ یک وضعیت است

بیست‌سالگی در ایران، اغلب در یک وضعیت دوگانه می‌گذرد: از یک طرف، جامعه هنوز تو را «جوان» می‌بیند و از طرف دیگر، انتظار دارد نشانه‌های جدی بودن را نشان بدهی. ترس از عقب‌ماندن در این میان، مثل یک احساس خصوصی معرفی می‌شود، اما بیشتر شبیه یک هوای مشترک است؛ هوایی که در کلاس درس، در آشپزخانه، در تاکسی، و در پیام‌های نیمه‌شب جریان دارد. این ترس، با مقایسه‌های ناخواسته تغذیه می‌شود و با بی‌ثباتی آینده سنگین‌تر می‌شود. شاید دقیق‌ترین کار، نه درمان فوری و نه امیدسازی، بلکه دیدنِ جزئیات باشد: جمله‌هایی که گفته نمی‌شوند، مکث‌هایی که پرمعنا هستند، و نظم‌های کوچکی که هر روز تکرار می‌شوند. وقتی این جزئیات دیده شوند، ترس از عقب‌ماندن کمتر به شکل «عیب فردی» تجربه می‌شود و بیشتر به عنوان بخشی از تجربه جمعیِ زیستن در زمانه‌ای تند و نامطمئن فهمیده می‌شود.

پرسش‌های متداول

چرا ترس از عقب‌ماندن در ۲۰ سالگی این‌قدر پررنگ می‌شود؟

چون در این سن، مرز بین «دانشجو بودن» و «بزرگسال شدن» پررنگ‌تر می‌شود. آدم ناگهان با معیارهای متعدد روبه‌روست: کار، درآمد، مهارت، رابطه، و حتی تصویر اجتماعی. در ایرانِ امروز، این معیارها به‌دلیل بی‌ثباتی اقتصادی و فشار مقایسه در شبکه‌های اجتماعی، هم‌زمان و فشرده تجربه می‌شوند.

آیا این ترس بیشتر فردی است یا جمعی؟

اغلب جمعی است، چون از میدان‌های مشترک می‌آید: گفت‌وگوهای خانوادگی، نظام آموزشی، بازار کار، و روایت‌های عمومی درباره موفقیت. تجربه هر فرد متفاوت است، اما جنس ترس در بسیاری از زندگی‌ها تکرار می‌شود؛ مثل یک الگو که از طریق جمله‌های مشابه و انتظارات مشابه بازتولید می‌شود.

چرا در خانه درباره آینده مستقیم حرف نمی‌زنند؟

در بسیاری از خانواده‌های ایرانی، نگرانی با ملاحظه همراه است. سؤال‌ها غیرمستقیم می‌آیند تا تنش ایجاد نشود یا احترام حفظ شود. همین غیرمستقیم بودن، گاهی فشار را بیشتر می‌کند، چون جوان مجبور است هم پاسخ بدهد، هم فضای عاطفی را مدیریت کند، هم از خودش دفاع نکند اما توضیح بدهد.

شبکه‌های اجتماعی چطور ترس از عقب‌ماندن را تشدید می‌کنند؟

با تبدیل «پیشرفت» به تصویر. وقتی خروجی‌های قابل نمایش بیشتر دیده می‌شوند، چیزهای نامرئی مثل سردرگمی، تلاش‌های ناقص، یا توقف‌های اجباری کمتر دیده می‌شوند. این عدم توازن، حس عقب‌ماندن می‌سازد؛ حتی اگر واقعیت زندگی آدم‌ها بسیار متفاوت و پیچیده‌تر از آن تصاویر باشد.

چه تفاوتی بین «عقب‌ماندن» و «توقف طبیعی» وجود دارد؟

عقب‌ماندن معمولاً با مقایسه تعریف می‌شود؛ یعنی سنجش خود با دیگری یا با یک زمان‌بندی فرضی. اما توقف طبیعی می‌تواند بخشی از ریتم زندگی باشد: دوره‌هایی که آدم جمع می‌کند، فکر می‌کند، یا صرفاً زیر فشار بیرونی کند می‌شود. تفاوتشان در احساس همراه است: یکی با شرم و اضطراب می‌آید، دیگری با نوعی سکون و مشاهده.

آیا ثبت کردن روزمره‌ها واقعاً کمکی می‌کند؟

اگر ثبت کردن به معنای سند ساختن برای رقابت نباشد، می‌تواند کمک کند که زمان از حالت «فرار» بیرون بیاید. بعضی‌ها با نوشتن چند خط یا ذخیره کردن یک عکس، نه برای نمایش، بلکه برای داشتنِ ردّی از زندگی، احساس می‌کنند کمتر در مهِ مقایسه گم می‌شوند. این کار مسئله را حل نمی‌کند، اما تجربه را قابل دیدن‌تر می‌کند.

نوید اسفندیاری- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
نوید اسفندیاری با دقت یک مردم‌نگار میدانی، رد اشیا، محله‌ها و لهجه‌هایی را دنبال می‌کند که حافظه جمعی ایرانیان را شکل داده‌اند. او از جزئیات زندگی قدیم می‌نویسد تا تصویری روشن و قابل اعتماد از ریشه‌ها، عادت‌ها و لحن نسل‌ها پیش روی خواننده بگذارد؛ روایتی مستند اما زنده از آنچه بودیم و هنوز در ما جاری است.
مقالات مرتبط

بیست‌سالگی؛ میان رؤیا و مقایسه، کجا ایستاده بودیم؟

روایت قوم نگارانه از بیست سالگی در ایران؛ جایی که رویاها در نگاه هم سالان، سؤال های ساده و فضاهای مشترک، مدام اندازه گیری می شوند.

19 بهمن 1404

آلبوم زندگی؛ از عکس سیاه‌وسفید نوزادی تا سلفی‌های امروز، ثبت زمان در قاب‌ها

از آتلیه و عکس مدرسه تا گالری موبایل و آرشیوهای تلگرام؛ آلبوم زندگیِ ایرانی چگونه هویت، آبرو و «خاطرهٔ درست» را قاب می‌گیرد؟

12 بهمن 1404

نوجوانی پشت در بسته اتاق؛ پوسترها، دفتر قفل‌دار و موسیقی بلند در گوش

اتاق نوجوان پشت در بسته، مرزِ اجتماعی خانه است؛ جایی میان پوسترها، دفتر قفل‌دار و موسیقی بلند که حریم خصوصی در ایران اجرا می‌شود، نه صرفاً مالکیت.

29 دی 1404
0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x