از «تهرانِ بارانی» تا کوچههای رشت و پلهای اصفهان، شهر در سینمای ایران فقط لوکیشن نیست؛ شخصیتی پنهان است که حافظه جمعی، طبقه، تنهایی و عشق را در قاب خیابانها روایت میکند.
«بهمولا» چگونه از یک قسم جدی به شوخیِ صمیمانه نسل جدید تبدیل شد؟ بررسی کاربرد، لحن، اعتماد و مرز احترام در گفتوگوهای روزمره.
آشتی با حسرت یعنی گذشته را بیانکار ببینیم و امروز را بیمجازات زندگی کنیم. راههای تبدیل «ای کاش» به «یادش بخیر» را بخوانید.
ردفلگ و گرینفلگ چطور در زبان جوان امروز ایران به برچسبهای سریع اخلاقی تبدیل شدهاند و چه چیزی درباره مرزبندی و خودمراقبتی میگویند؟
چطور لمس و تکرارِ اشیای روزمره مثل استکان، کلید و قالی، گذشته را در حافظه جمعی ایرانیان روشن میکند؛ نه از سر دلتنگی، بلکه از پیوستگی.
عکسهای دانشگاه فقط یادگاری نیستند؛ نقشهای از ژستها، قابها و روابطاند. این مقاله نشان میدهد چطور تصاویر دانشگاهی هنوز در ما زندگی میکنند.
اتاق نوجوان پشت در بسته، مرزِ اجتماعی خانه است؛ جایی میان پوسترها، دفتر قفلدار و موسیقی بلند که حریم خصوصی در ایران اجرا میشود، نه صرفاً مالکیت.
مقالهای رواییـروانشناختی درباره گفتوگو با نسخههای گذشته خود؛ سه ملاقات کوتاه برای پذیرش زمان، آشتی درونی و تمرین ۲۰ دقیقهای سلام، عذرخواهی و تشکر.
موزاییکهای خیابان و حیاط را مثل آرشیو زیرپا بخوانیم؛ رد خانهها، همسایهها و آیینهای کوچک که شهر را میسازند.
چرا خطکش، ساعت یا انگشتر میتوانند یادگاریهای کوچک اما سنگینِ سوگ و فقدان باشند؟ راهی برای نوشتن، عکاسی و آرشیو خاطره در اشیا.
تیتراژ سریالها قبل از شروع؛ چطور موسیقی و تصویر خانه را پر از حس میکند
تاریخ انتشار: 3 مرداد 1405
مربای خانگی روی نان داغ صبحگاهی؛ طعمی که یاد روزهای گرم تابستان را میآورد
تاریخ انتشار: 3 مرداد 1405
مهدیس؛ نوری آرام در گوشهی خاطرهها
تاریخ انتشار: 1 مرداد 1405
فریبا؛ آیا زیبایی میتواند اینقدر آرام باشد؟
تاریخ انتشار: 1 مرداد 1405
«الهه» چرا هنوز مثل دعا در گوشم است؟
تاریخ انتشار: 31 تیر 1405