صفحه اصلی > بازی‌ها و سرگرمی‌های قدیم : شب‌های بدون برق؛ سایه‌بازی روی دیوار و قصه‌هایی که با دست جان می‌گرفتند

شب‌های بدون برق؛ سایه‌بازی روی دیوار و قصه‌هایی که با دست جان می‌گرفتند

خانواده ایرانی در شب‌های برق‌رفته با شمع و چراغ‌قوه در حال سایه‌بازی روی دیوار و قصه‌گویی

آنچه در این مقاله میخوانید

شب‌های برق‌رفته، در خانه‌های ایرانی فقط «قطع برق» نبود؛ یک تغییرِ نظم بود. ناگهان صداها بلندتر می‌شدند، راهروها طولانی‌تر، و دیوارِ سفیدِ پذیرایی—همان که روزها محلِ قاب عکس و لکه‌های کم‌رنگ بود—شب‌ها تبدیل می‌شد به پردهٔ سینمای خانگی. من این شب‌ها را مثل یک آیین تکرارشونده می‌بینم: از لحظه‌ای که چراغ‌ها می‌پرند، تا زمانی که یک نفر (معمولاً بزرگ‌ترِ خانه) نقشِ «مدیر روشنایی» را می‌گیرد و باقی خانواده آرام‌آرام جای خودشان را در تاریکی پیدا می‌کنند. کلیدواژهٔ این تجربه، همان «شب‌های برق‌رفته» است؛ اما چیزی که در دلش رخ می‌دهد، شکل‌گیری یک ریتم تازه برای توجه، تخیل و باهم‌بودن است.

در این روایتِ مردم‌نگارانه، نه دنبال قهرمان‌سازی‌ام و نه دنبال حسرت؛ فقط می‌خواهم ثبت کنم که چطور خانواده‌ها با چند شیء کوچک چراغ‌قوه، شمع، چراغ‌نفتی و چند جملهٔ کوتاهِ آرام‌کننده، از دلِ خاموشی، سرگرمی و امنیت می‌ساختند.

۱) لحظهٔ قطع برق: سکوت کوتاه، بعدش بازتوزیع نقش‌ها

خاموشی معمولاً با یک «تق» خیلی ریز شروع می‌شد؛ صدای یخچال که مکث می‌کرد، و بعد سکوتی که انگار یک نفر دکمهٔ «مکث» را روی خانه زده باشد. در همین چند ثانیه، بدن‌ها واکنش نشان می‌دادند: یکی دستش را ناخودآگاه روی لبهٔ مبل می‌کشید تا مسیر را پیدا کند، یکی از اتاق صدا می‌زد «کسی شمع داره؟»، و بچه‌ای با صدای نازکِ نیمه‌وحشت‌زده می‌پرسید: «الان چی می‌شه؟»

این‌جا، نقش‌ها سریع تقسیم می‌شد. یک نفر مسئول پیدا کردن چراغ‌قوه می‌شد معمولاً همان چراغ‌قوه‌ای که یا داخل کشوی میز تلویزیون بود یا تهِ کشوی ابزار. نفر دوم دنبال کبریت/فندک می‌گشت. نفر سوم (اغلب مادر یا مادربزرگ) شروع می‌کرد به گفتن جمله‌هایی که کارکردشان دقیقاً آرام‌کردنِ هواست، نه فقط کودک:

  • «چیزی نیست، الان میاد.»
  • «نترس، همه این‌جاییم.»
  • «تو هم بیا کنار من بشین.»

همزمان، یک تغییر مکانی رخ می‌داد: خانواده از اتاق‌های پراکنده، به یک نقطهٔ مرکزی می‌آمد. اگر خانه حیاط داشت، گاهی مسیر به سمت حیاط یا کنار درِ بالکن می‌رفت؛ اگر آپارتمان بود، همان پذیرایی نقش میدان را بازی می‌کرد. این جابه‌جایی، شبیه جمع‌کردنِ یک اجتماع کوچک است؛ مثل وقتی که همه به سمت منبع نور می‌آیند، انگار نور، مرکزِ گفتگو و همدلی است.

۲) اشیای روشنایی: شمع، چراغ‌قوه و اقتصادِ نور

در شب‌های برق‌رفته، «نور» کمیتِ قابل مدیریت بود؛ مثل آب در زمان بی‌آبی. شمع‌ها بی‌صدا می‌سوختند و زمان را اندازه می‌گرفتند؛ چراغ‌قوه‌ها با یک دکمه می‌توانستند جهان را تکه‌تکه روشن کنند؛ و در بعضی خانه‌ها، چراغ‌نفتی با بوی خاص و صدای آرامِ فتیله، فضای دیگری می‌ساخت فضایی که نه کاملاً مدرن بود و نه کاملاً قدیمی، اما آشنا.

چیدمان نور هم خودش یک «کُریوگرافی» داشت. شمع را جایی می‌گذاشتند که هم باد نخورد، هم دست بچه‌ها به آن نرسد؛ معمولاً روی سینی فلزی، یا وسط میز جلو مبلی. چراغ‌قوه دستِ بچه‌ها بود، اما با قانون: «تو چشم هم ننداز.» و همین جمله، یک قانونِ کوچک اخلاقی برای نور بود نور مثل توپ بازی، اگر بی‌حساب پرتاب شود، دعوا درست می‌کند.

از دل این مدیریت، سه قاعدهٔ نانوشته بیرون می‌آمد:

  1. نورِ ثابت (شمع/چراغ‌نفتی) برای دورهمی و امنیت.
  2. نورِ متحرک (چراغ‌قوه) برای بازی، پیدا کردن وسیله‌ها و شوخی.
  3. نورِ ممنوع: روشن‌کردن کبریت پشت‌سر هم فقط برای سرگرمی؛ چون «کبریت تموم می‌شه».

این‌ها جزئیات کوچکی‌اند، اما نشان می‌دهند خانواده‌ها چگونه در تاریکی، «اقتصادِ نور» می‌سازند؛ یعنی توزیع محدودیت، بدون اینکه به زبان رسمی تبدیلش کنند. اگر دوست دارید ردّ اشیای روزمره را در حافظه دنبال کنید، مسیرش از همین‌جا می‌گذرد: اشیای قدیمی و وسایل روزمره.

۳) دیوار به‌عنوان پرده: سایه‌بازی روی دیوار و تولد شخصیت‌ها

وقتی نور کم است، دیوارها کارکرد تازه پیدا می‌کنند. دیوارِ روشنِ پذیرایی یا راهرویی که انتهایش یک سطح سفید داشت، بهترین «پرده» بود. قانونِ تجربه‌ای این بود: چراغ‌قوه باید کمی پایین‌تر از صورت نگه داشته شود تا سایه بزرگ‌تر بیفتد. بچه‌ها خیلی زود این تکنیک را یاد می‌گرفتند؛ و بزرگ‌ترها هم حتی اگر اهل بازی نبودند گاهی ناچار می‌شدند وارد میدان شوند، چون بچه می‌گفت: «بابا تو هم یه هیولا بساز!»

سایه‌بازی معمولاً با حیوان‌ها شروع می‌شد: خرگوش با دو انگشت بالا، پرنده با تکان دادن شست‌ها، سگ با فکِ دست. بعد، شخصیت‌ها انسانی می‌شدند: «آقا دزد»، «پیرزنِ قصه»، «غولِ بیابونی». آن‌جا مهم نبود سایه دقیق باشد؛ مهم این بود که با کمترین ابزار، یک موجود به دنیا بیاید.

واکنش‌ها هم میکروآیین داشت: یک لحظه ترس، بعد خنده، بعد درخواست تکرار. بچهٔ کوچک‌تر پشت شانهٔ مادر قایم می‌شد، اما چشمش را از دیوار برنمی‌داشت. یکی از بزرگ‌ترها هم معمولاً جمله‌ای می‌گفت که ترس را «قابل بازی» می‌کرد: «این که هیولا نیست، دستِ عموئه!» این جمله‌ها نه نصیحت‌اند، نه فریب؛ یک قرارداد جمعی‌اند برای رام‌کردنِ تاریکی.

و دقیقاً در همین نقطه، شبِ خاموشی از یک بحرانِ کوچک، تبدیل می‌شود به یک سرگرمی خانگی که نسل‌به‌نسل منتقل می‌شود. برای دیدن شکل‌های دیگرِ این سرگرمی‌ها، می‌توانید سر بزنید به بازی‌ها و سرگرمی‌های قدیم.

۴) حلقهٔ قصه: از «یکی بود یکی نبود» تا خاطرات محلی بزرگ‌ترها

بعد از چند دور سایه‌بازی، معمولاً انرژی به سمت «قصه» می‌رفت. کسی می‌گفت: «خب حالا یه قصه بگو.» و همان لحظه، چینش بدن‌ها عوض می‌شد: بچه‌ها نزدیک‌تر می‌آمدند، پاها جمع می‌شد، پتو یا لحاف روی زانوها می‌افتاد، و صداها پایین‌تر می‌آمد. قصه در تاریکی، نیاز به تمرکز دارد؛ و تاریکی، بی‌اینکه ادعا کند، تمرکز را تحمیل می‌کند.

قصه‌ها دو دسته بودند: قصه‌های شناخته‌شده (مثل روایت‌های تکرارشوندهٔ «یکی بود یکی نبود») و قصه‌های خانوادگی/محلی: «یادتونه اون سال که…». این‌جا، مردم‌نگاریِ زندگی ایرانی خودش را نشان می‌دهد: قصه‌ها پر از نشانه‌های کوچک‌اند اسم کوچه، نام نانوایی، صدای یک همسایه، یا مدل یک اتوبوس. حتی لهجه هم گاهی خودش را لو می‌داد؛ یک «ها»ی کشیده، یک «والا»ی پرمعنا، یا اصطلاحی که فقط در همان خانه رایج بود.

در حلقهٔ قصه، کارکردها واضح است:

  • برای بچه‌ها: ساختن جهانِ قابل فهم در تاریکی.
  • برای بزرگ‌ترها: فرصتِ روایت‌کردنِ تجربه‌های زیسته، بدون رقابتِ تلویزیون و موبایل.
  • برای همه: تنظیم ضرباهنگ خانه؛ کندتر، نزدیک‌تر، شنیداری‌تر.

قصه در این شب‌ها یک جور «چسب جمعی» است؛ چیزی که اتاق را به یک واحدِ مشترک تبدیل می‌کند، نه مجموعه‌ای از جزیره‌های شخصی.

۵) بازی‌های بداهه: از جرئت‌حقیقت تا «کی صدا رو تقلید می‌کنه؟»

هر خانه، یک بستهٔ آماده از بازی‌های بی‌برق داشت؛ بازی‌هایی که به تلویزیون، اینترنت یا حتی ابزار خاص نیاز نداشت. تفاوتِ این بازی‌ها با بازی‌های روزمره این بود که در تاریکی، قواعد ساده‌تر می‌شد و صدا اهمیت بیشتری پیدا می‌کرد. گاهی بازی‌ها از همان لحظهٔ یافتن چراغ‌قوه شروع می‌شد: «ببینم کی می‌تونه با نور، گوشهٔ اتاق رو شبیه جنگل کنه؟»

چند بازی رایج (با اسم‌های متفاوت در خانواده‌ها) این‌ها بود:

  • جرئت/حقیقتِ خانوادگی: نسخهٔ ملایم‌تر، با سوال‌های بی‌خطر و خنده‌دار.
  • قصهٔ زنجیره‌ای: هر نفر یک جمله اضافه می‌کند؛ تاریکی کمک می‌کند تصویرها توی ذهن ساخته شوند.
  • تقلید صدا: صدای در، صدای باد، صدای همسایه و خنده‌ای که از تشخیص غلط درمی‌آید.
  • حدس‌زدنی با لمس: یک شیء در دست؛ «حدس بزن چیه» بدون اینکه ببینی.

چالش اصلی این‌جا معمولاً اختلاف سن بود: نوجوان حوصله‌اش سر می‌رفت، کودک ذوق‌زده می‌شد، بزرگ‌تر خسته بود. راه‌حل نانوشته این بود که بازی‌ها کوتاه و چندمرحله‌ای باشند، و هر نسل یک بخش را هدایت کند. در عمل، این یعنی بچه‌ها «مجری» می‌شدند، نوجوان‌ها «طراح شوخی»، و بزرگ‌ترها «داورِ آرام‌کننده».

۶) جدولِ میدانیِ خاموشی: ترس‌ها، چالش‌ها و راه‌حل‌های خانگی

خاموشی فقط سرگرمی نیست؛ با خودش نگرانی هم می‌آورد: گرما، امنیت، خراب‌شدن مواد غذایی، یا ترس کودک. خانواده‌ها به مرور، یک جعبه‌ابزار رفتاری می‌سازند. برای اینکه این الگوها دقیق‌تر دیده شوند، این جدول را مثل یادداشت میدانی بخوانید:

چالش در شب‌های برق‌رفته رفتار/میکروآیین رایج راه‌حل عملیِ کم‌هزینه
ترس کودک از تاریکی نشاندن کودک کنار بزرگ‌تر، قصهٔ کوتاه، جمله‌های اطمینان‌بخش یک چراغ‌قوهٔ کوچکِ اختصاصی برای کودک + توافق «نور تو مال خودته»
دعوا بر سر چراغ‌قوه قانون «تو چشم ننداز» و نوبتی‌کردن قرار دادن چراغ‌قوه روی حالت نور ثابت (اگر دارد) یا استفاده از شمع برای نور اصلی
بی‌حوصلگی نوجوان‌ها طعنه/شوخی و خروج موقت از جمع سپردن نقش: مسئول موسیقی آفلاین/قصهٔ زنجیره‌ای/داوری بازی
گرما یا شرجی نشستن نزدیک پنجره/بالکن، باد زدن با روزنامه چیدمان حلقه در مسیر جریان هوا + آب خنک آماده
نگرانی از خراب‌شدن مواد غذایی کم‌کردن باز و بسته کردن یخچال توافق خانوادگی: «یخچال باز نشه مگر ضروری» + آماده‌کردن خوراکی بیرون از یخچال

این جدول نشان می‌دهد خاموشی، خانواده را وادار می‌کند به «هماهنگی»؛ هماهنگی‌ای که در زندگی همیشه‌روشن، کمتر تمرین می‌شود.

۷) جمع‌بندی: تاریکی چه بلایی سر توجه و ریتم خانواده آورد؟

شب‌های برق‌رفته، یک آزمایش کوچک برای زندگی روزمره بود: وقتی صفحه‌ها خاموش می‌شوند و نورِ ثابتِ سقف حذف می‌شود، توجه دوباره شنیداری و جمعی می‌شود. دیوار با یک چراغ‌قوه به صحنه تبدیل می‌شود؛ و دست‌ها، به ابزار روایت. در این وضعیت، خانواده‌ها ناخودآگاه سرعتشان را کم می‌کنند: حرف‌ها نوبتی‌تر می‌شود، شوخی‌ها نزدیک‌تر، و قصه‌ها جای خبر و تصویر را می‌گیرند.

تاریکی البته همیشه آسان نیست؛ ترس دارد، گرما دارد، نگرانی دارد. اما در بسیاری از خانه‌ها، همین محدودیت باعث می‌شد «یکدیگر» دوباره موضوعِ اصلی باشند. اگر زندگی همیشه‌روشن، ما را به پراکندگی عادت داده باشد، خاموشی چند ساعته یک جور بازگشتِ موقت به ریتمِ مشترک است: ریتمی که در آن، صدا مهم‌تر از تصویر است و تخیل، جایگزینِ سرگرمی آماده می‌شود. شاید ارزش این شب‌ها دقیقاً همین باشد: یادآوری اینکه توجه، با نور زیاد تضمین نمی‌شود؛ گاهی با کم‌نور شدنِ خانه، روشن‌تر می‌شود.

پرسش‌های متداول

چطور می‌شود برای بچه‌ها شب‌های برق‌رفته را کم‌استرس‌تر کرد؟

بهترین راه، تبدیل‌کردنِ خاموشی به یک روال قابل پیش‌بینی است: یک نقطهٔ مشخص برای نشستن، یک نور ثابت (شمع یا چراغ شارژی) و یک کار تکرارشونده مثل قصهٔ کوتاه یا سایه‌بازی. جمله‌های سادهٔ اطمینان‌بخش و نزدیک‌کردن کودک به بدنِ بزرگ‌ترها، معمولاً ترس را از «تهدید» به «هیجانِ کنترل‌شده» تبدیل می‌کند.

برای سایه‌بازی روی دیوار چه چیزهایی لازم است؟

حداقلِ ابزار یک چراغ‌قوه و یک دیوار روشن است. اگر چراغ‌قوه ندارید، نور گوشی هم کار می‌کند؛ اما بهتر است نور مستقیم و متمرکز باشد. فاصلهٔ دست از منبع نور مهم است: هرچه دست به نور نزدیک‌تر شود، سایه بزرگ‌تر و نمایشی‌تر می‌افتد. یک قانون ساده هم کمک می‌کند: چراغ را ثابت نگه دارید و فقط دست‌ها را حرکت دهید.

اگر اعضای خانواده سن‌های خیلی متفاوت دارند، چه بازی‌هایی بهتر جواب می‌دهد؟

بازی‌هایی که نقش‌ها را تقسیم می‌کنند، اختلاف سن را به مزیت تبدیل می‌کنند. قصهٔ زنجیره‌ای، تقلید صدا، حدس‌زدنی با لمس، و جرئت/حقیقت خانوادگی ملایم معمولاً موفق‌اند، چون هم کودک مشارکت می‌کند هم نوجوان می‌تواند شوخی و خلاقیت وارد کند. بهتر است بازی‌ها کوتاه باشند و هر ۱۰ دقیقه یک تغییر کوچک در ریتم ایجاد شود.

چراغ‌نفتی بهتر است یا شمع و چراغ‌قوه؟

از نظر کارکرد، شمع نورِ آرام و ثابت می‌دهد و برای دورهمی مناسب است؛ چراغ‌قوه نورِ هدفمند می‌دهد و برای جست‌وجو و بازی خوب است. چراغ‌نفتی اگر در خانه هست، نورِ پیوسته‌تر و گسترده‌تری می‌دهد، اما نیاز به مراقبت دارد و برای خانه‌هایی با کودکِ کنجکاو ممکن است حساس‌تر باشد. انتخاب بهتر، ترکیبِ نور ثابت و نور متحرک است.

چطور می‌شود این تجربه را امروز هم «ثبت» کرد بدون اینکه همه بروند سراغ گوشی؟

می‌شود یک نفر را «راوی» کرد تا فقط صدا ضبط کند، نه تصویر؛ یا بعد از برگشت برق، هرکس دو جمله دربارهٔ بهترین لحظهٔ شب بنویسد. ثبتِ کم‌حجم، باعث می‌شود لحظه از دست نرود. اگر دنبال ایده‌های بیشتر برای ثبت تجربه‌ها در زمانهٔ جدید هستید، مسیر مرتبط را می‌توانید در ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند دنبال کنید.

نوید اسفندیاری- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
نوید اسفندیاری با دقت یک مردم‌نگار میدانی، رد اشیا، محله‌ها و لهجه‌هایی را دنبال می‌کند که حافظه جمعی ایرانیان را شکل داده‌اند. او از جزئیات زندگی قدیم می‌نویسد تا تصویری روشن و قابل اعتماد از ریشه‌ها، عادت‌ها و لحن نسل‌ها پیش روی خواننده بگذارد؛ روایتی مستند اما زنده از آنچه بودیم و هنوز در ما جاری است.
مقالات مرتبط

خاطره‌ی کش‌بازی در حیاط مدرسه

کش‌بازی در حیاط مدرسه فقط یک بازی نبود؛ ریتم زنگ تفریح، نظم نوبت‌ها، مهارت‌های بدنی و اتحادهای کوچک را می‌ساخت و در حافظه جمعی می‌نشاند.

دوست خیالی کودکی؛ خاطره‌ای که هنوز کارکرد دارد

دوست خیالی کودکی فقط خیال نبود؛ راهی برای امنیت، تمرین گفت و گوی درونی و مدیریت ترس. نشانه ها و کارکرد امروز آن در زندگی ایرانی.

چرا دوست خیالی ساختیم؟ روایت‌های کودکی و نیاز به امنیت

چرا کودک ایرانی دوست خیالی می‌سازد؟ برای احساس امنیت، مهار ترس‌ها، و ساختن پناهگاه در بازی و زبان؛ با روایت‌های قابل لمس و واکنش‌های بهتر بزرگ‌ترها.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x