صفحه اصلی > یادها و فقدان‌ها : خط‌کش، ساعت، انگشتر؛ وقتی اشیای کوچک آرشیو عاطفی ما می‌شوند

خط‌کش، ساعت، انگشتر؛ وقتی اشیای کوچک آرشیو عاطفی ما می‌شوند

چیدمان خط‌کش، ساعت و انگشتر به‌عنوان اشیای کوچک و یادگاری؛ آرشیو خاطره، سوگ و فقدان در یک فضای خانگی ایرانی

آنچه در این مقاله میخوانید

وقتی اشیا از ما «بیشتر» می‌مانند

بعضی چیزها کوچک‌اند، اما آدم را بزرگ می‌کنند؛ بزرگ‌تر از توان خودش برای تحمل. یک خط‌کش پلاستیکی ترک‌خورده، یک ساعت که دیگر تیک‌تاک نمی‌کند، یک انگشتر که اندازه‌ی هیچ انگشتی در خانه نیست. این‌ها اشیای کوچک‌اند، اما وقتی وارد قلمرو یادگاری می‌شوند، وزن‌شان از جنس فلز و پلاستیک نیست؛ از جنس وقتِ نزیسته، حرفِ نگفته، لمسِ قطع‌شده است.

در سوگ، آدم معمولاً دنبال «مدرک» نمی‌گردد؛ دنبال «نشانه» می‌گردد. چیزی که ثابت کند آن رابطه، آن حضور، آن خنده‌ی ناگهانی سرِ سفره، واقعاً اتفاق افتاده است. اشیا نشانه‌های خاموش‌اند، اما خاموشی‌شان دقیقاً همان چیزی است که درد را قابل‌حمل‌تر می‌کند: چیزی حرف نمی‌زند، اما همه‌چیز را یادآوری می‌کند. به همین دلیل است که یک شیء می‌تواند تبدیل شود به آرشیو خاطره؛ آرشیوی بی‌قفسه، بی‌فهرست، اما حیرت‌آور دقیق. دست کافی است آن را بردارد تا زمان، مثل گردِ نازک از رویش بلند شود.

در فرهنگ ما، «یادگار» فقط یک چیزِ باقی‌مانده نیست؛ گاهی یک جور قرار است: قرارِ نانوشته‌ای میان ما و غایب. انگار شیء می‌گوید: «من این‌جا هستم تا جای خالی را نشان بدهم، نه اینکه پرش کنم.» و همین «نشان دادن» در سوگ، بخش مهمی از بهبود است: پذیرفتن اینکه جای خالی واقعاً وجود دارد.

این متن درباره‌ی سه شیء است؛ اما در اصل درباره‌ی سه مفهوم است که زندگی ما را آرام‌آرام اندازه می‌گیرند: اندازه گرفتن، وقت، و تعهد/عشق. درباره‌ی این‌که چرا همین چیزهای کوچک، گاهی از عکس‌ها هم بی‌رحم‌تر و صادق‌ترند؛ چون بو دارند، وزن دارند، لبه دارند؛ و ما را مجبور می‌کنند با دست لمس کنیم چیزی را که دل‌مان می‌خواهد فقط از دور نگاهش کنیم.

چرا اشیای کوچک آرشیو عاطفی می‌شوند؟ (زمان، لمس، گفت‌وگوی ناتمام)

حافظه‌ی ما فقط در مغز ذخیره نمی‌شود؛ در پوست هم ذخیره می‌شود. به همین خاطر است که بعضی یادآوری‌ها با یک لمسِ ساده روشن می‌شوند. اشیای کوچک دقیقاً به خاطر نزدیک بودن‌شان به بدن جیب، مچ، انگشت، کیف، کشوی میز راه میان «یاد» و «حس» را کوتاه می‌کنند. وقتی به چیزی نزدیک بوده‌ای، آن چیز بعداً می‌تواند نزدیک‌ترین مسیر برای برگشتن به آدمِ از دست‌رفته باشد.

سه لایه‌ی اصلی در «آرشیو عاطفی اشیا» معمولاً با هم کار می‌کنند:

  • زمان: شیء شاهدِ تکرارهاست. ساعت شاهد دیر رسیدن‌ها و به‌موقع رسیدن‌هاست. خط‌کش شاهد قد کشیدن‌ها و «کم و زیاد شدن‌ها»ست. انگشتر شاهد قول‌هاست.
  • لمس: جای انگشت روی فلز، خطِ ناخن روی پلاستیک، سایشِ بند، فرسودگیِ گوشه‌ها. اشیا به زبان فرسودگی حرف می‌زنند.
  • گفت‌وگوی ناتمام: خیلی از ما با آدم‌ها خداحافظی کامل نمی‌کنیم. سوگ، پر از جمله‌های نیمه‌تمام است. اشیا، به طرز عجیبی ظرفِ همین نیمه‌تمامی‌اند: «کاش می‌گفتم»، «قرار بود»، «هنوز وقت داشتیم».

وقتی فقدان می‌آید، ذهن دنبال «روایت» می‌گردد اما همیشه روایت منسجم نیست. شیء کمک می‌کند روایت از نو شروع شود؛ نه با تحلیل، با یک جزئیاتِ ملموس. چیزی که می‌شود به آن نگاه کرد، وزنش را حس کرد، و اجازه داد گریه یا سکوت از همان‌جا راه بیفتد. در این معنا، آرشیو خاطره در اشیا، یک «موزه‌ی شخصی» نیست؛ یک «اتاق درمان» قابل‌حمل است.

اگر دوست دارید مسیر حس و حافظه را در بدن بهتر بشناسید، صفحه‌ی حس‌ها و حافظه در مجله خاطرات، یک درک عمیق‌تر از همین پیوند میان لمس، بو، صدا و یادآوری می‌دهد.

پرترهٔ اول: خط‌کش؛ شیء اندازه‌گیری که گاهی دل را می‌بُرد

خط‌کش در خانه‌های ایرانی یک شیء بی‌ادعاست؛ بین دفتر مشق و کشوی خیاطی، بین «بکش یک خط صاف» و «این آستینش نیم سانت کوتاهه». خط‌کش یعنی نظم، یعنی سنجیدن، یعنی این خیال که زندگی قابل اندازه‌گیری است. اما در سوگ، خط‌کش به ما نشان می‌دهد چه چیزهایی هیچ‌وقت اندازه نمی‌شوند: جای خالی، شدت دلتنگی، حجمِ «اگر»ها.

تصویر آشناست: خط‌کش شفافِ مدرسه، با اسم نوشته‌شده با خودکار، گوشه‌های لب‌پر، و گاهی لکه‌ی جوهر. خط‌کش، شاهدِ دوره‌ای است که دنیا از «نمره» و «خوش‌خطی» ساخته می‌شد و بزرگ‌ترها فکر می‌کردند با دقیق بودن، آینده درست می‌شود. خیلی از ما خط‌کش را از همان سال‌ها نگه داشته‌ایم؛ نه به خاطر کاربردش، به خاطر آن کودکِ درون که هنوز پشت میز نشسته و منتظر است کسی بگوید: «خسته نباشی.»

برای بعضی‌ها، خط‌کش یادِ پدر است: پدری که اندازه می‌گرفت تا کمد جا شود، تا قاب عکس صاف نصب شود، تا فرش کج نباشد. و بعد یک روز، همان خط‌کش می‌ماند و پدر می‌رود. خط‌کش تبدیل می‌شود به سندِ یک نوع مراقبت: مراقبت بی‌کلام، مراقبتِ عملی. در فقدان، آدم می‌فهمد بعضی عشق‌ها به زبان «اندازه» گفته می‌شدند: «نذار اضافه بیاد»، «کم نیار»، «صافش کن».

اگر بخواهم خط‌کش را یک جمله تعریف کنم: ابزارِ کنترل است که در سوگ، شکستِ کنترل را یادمان می‌آورد. و شاید همین اعترافِ آرام، بخشی از درمان است: قبول کنیم همه‌چیز با خط‌کش ما درست نمی‌شود.

اگر اشیای روزمره برایتان چنین بارِ عاطفی دارند، پیشنهاد می‌کنم صفحه‌ی اشیای قدیمی و وسایل روزمره را هم ببینید؛ آن‌جا می‌شود فهمید چرا «معمولی‌ترین» چیزها، ماندگارترین ردها را می‌گذارند.

پرترهٔ دوم: ساعت؛ وقت متوقف، وقت قرضی، وقت جا‌مانده

ساعت، در فرهنگ ما فقط ابزارِ زمان نیست؛ ابزارِ قرار است. «سرِ ساعت فلان»، «تا غروب»، «بعد از اذان»، «قبل از خبرِ هشت». وقت، در زندگی ایرانی با صدا و آیین گره خورده: صدای اذان، خبر تلویزیون، زنگ مدرسه، سوت کارخانه، حتی صدای قل‌قل سماور. ساعتِ مچی اما یک جور «وقتِ شخصی» است؛ وقتِ روی پوست.

وقتی کسی می‌رود، ساعتش گاهی می‌ماند. و ما می‌مانیم با این سؤالِ بی‌جواب: این ساعت چند ثانیه از زندگی او را لمس کرده؟ بندش چند بار عوض شده؟ شیشه‌اش چند بار خط افتاده؟ ساعت، شیئی است که فرسودگی‌اش شبیه پیر شدن است؛ بی‌صدا و دقیق. تیک‌تاک، مثل قدم زدنِ آرامِ زمان در راهروهای خانه است.

در سوگ، دو جور ساعت داریم:

  • ساعتی که هنوز کار می‌کند و بی‌رحمانه ادامه می‌دهد، انگار هیچ اتفاقی نیفتاده؛ این ادامه دادن، گاهی آدم را عصبانی می‌کند.
  • ساعتی که ایستاده و زمان را در یک نقطه منجمد کرده؛ این ایستادن، گاهی آدم را امیدوار می‌کند، چون خیال می‌کنی هنوز «همان‌جا» می‌توانی برگردی.

اما واقعیت این است: هیچ‌کدام حقیقت را کامل نمی‌گویند. حقیقت شبیه یک «وقتِ قرضی» است؛ وقت‌هایی که با هم بودیم و خیال می‌کردیم همیشه هست. ساعتِ باقی‌مانده، به ما یاد می‌دهد که وقت فقط عدد نیست؛ کیفیتِ حضور است. شاید به همین دلیل است که وقتی ساعتِ کسی را در دست می‌گیریم، بیشتر از «زمانِ گذشته»، «زمانِ نگفته» را حس می‌کنیم: وقت‌هایی که قرار بود حرف بزنیم و نگفتیم.

برای فکر کردن به رابطه‌ی زمان و پذیرشِ تغییر همان جایی که سوگ آرام‌آرام از تیزی به عمق تبدیل می‌شود خواندن صفحه‌ی زمان، تغییر و پذیرش می‌تواند مکمل خوبی باشد.

پرترهٔ سوم: انگشتر؛ تعهدی که وزنش از طلا نیست

انگشتر در حافظه‌ی ایرانی یک شیء صرفاً زینتی نیست؛ نشانه است. از حلقه‌ی نامزدی و ازدواج تا انگشتر عقیقِ پدر، تا حلقه‌ای که از مشهد یا قم سوغات آورده‌اند، تا انگشتری که یک دوست در یک روز خاص هدیه داده. انگشتر یعنی «بسته شدن یک دایره»؛ یعنی قول. و وقتی فقدان می‌آید، این دایره به جای کامل بودن، به جای امن بودن، تبدیل می‌شود به یک سوال: حالا قول با چه کسی است؟

انگشتر از همه‌ی اشیای این متن نزدیک‌تر است؛ هم به نبض، هم به حرارت دست. انگشتر، در لحظه‌های عادی هم حضورش را یادآوری می‌کند: هنگام شستن ظرف، هنگام نوشتن، هنگام دست دادن، هنگام موهای پشت گوش کردن. برای همین، وقتی صاحبش غایب می‌شود، انگشتر تبدیل می‌شود به یک «جای انگشتِ خالی». یک جور قالبِ نامرئی. انگشتر می‌گوید: این‌جا زمانی یک دست بوده که زندگی را لمس می‌کرد.

در بعضی خانواده‌ها، انگشتر به عنوان یادگاری می‌چرخد؛ از مادربزرگ به مادر، از مادر به دختر. این گردش، همیشه فقط اقتصادی یا سنتی نیست؛ یک جور انتقالِ روایت است. اما گاهی همین انتقال سخت می‌شود: چون هر بار که کسی انگشتر را دست می‌کند، انگار بخشی از سوگِ نسل قبل هم وارد پوستش می‌شود. و این‌جا یک چالش جدی به وجود می‌آید: آیا ما حق داریم یادگاری را «استفاده» کنیم؟ یا باید آن را «نگه» داریم؟

پاسخ واحدی ندارد. گاهی استفاده کردن یعنی ادامه دادنِ عشق، یعنی زنده نگه داشتنِ رابطه در زندگی روزمره. گاهی نگه داشتن یعنی محافظت از خود، چون هنوز آماده‌ی آن بارِ عاطفی نیستیم. مهم این است که انتخاب‌مان از روی اجبار نباشد؛ از روی آگاهی باشد.

در این نقطه، من یک جمله را آرام زیر لب تکرار می‌کنم: تعهد، یعنی ادامه دادنِ گفت‌وگو حتی وقتی طرف مقابل دیگر نیست. انگشتر، شکلِ مادیِ همین گفت‌وگوست؛ گفت‌وگویی که گاهی با سکوت پیش می‌رود.

برای اینکه این گفت‌وگو را با خودتان دقیق‌تر ببینید، شاید مرور صفحه‌ی عشق، دلتنگی و آرامش هم کمک کند؛ چون بعضی دلتنگی‌ها قرار نیست تمام شوند، قرار است جا بیفتند.

اندازه، وقت، عشق: سه زبان پنهانِ سوگ (با یک جدول مقایسه)

خط‌کش، ساعت و انگشتر، سه شیء ساده‌اند اما سه زبان متفاوت دارند؛ سه مدل مواجهه با زندگی. در سوگ، ما ناگهان متوجه می‌شویم هر کدام از این زبان‌ها یک جا شکست می‌خورند و همان‌جا حقیقتِ احساس آشکار می‌شود.

شیء در زندگی روزمره نماینده‌ی چیست؟ در سوگ به چه تبدیل می‌شود؟ سؤال پنهانی که در ما بیدار می‌کند
خط‌کش اندازه‌گیری، نظم، کنترل، «درست انجام دادن» یادآورِ چیزهای اندازه‌ناپذیر: جای خالی، حسرت، بی‌نظمیِ فقدان کجاها فکر کردم می‌توانم همه‌چیز را مدیریت کنم؟
ساعت قرار، زمان‌بندی، آینده، استمرار وقتِ متوقف یا وقتِ بی‌تفاوت؛ یادآورِ «زمانِ نگفته» اگر فقط یک ساعت دیگر وقت داشتم، چه می‌گفتم؟
انگشتر تعهد، تعلق، پیوند، هویتِ رابطه حضورِ غایب؛ قولی که شکلِ جسمانی گرفته من کدام قول را هنوز در خودم نگه داشته‌ام؟

چالش‌ها و راه‌حل‌ها: وقتی یادگاری هم درد است، هم تکیه‌گاه

  • چالش: دیدن شیء موجِ غم می‌آورد و روز را از کار می‌اندازد. راه‌حل: «تماس کنترل‌شده» بسازید؛ روزی ۵ دقیقه، در یک زمان ثابت، شیء را ببینید و بعد سر جایش بگذارید. سوگ به قاب نیاز دارد.
  • چالش: احساس گناه از استفاده کردنِ یادگاری. راه‌حل: نیت را روشن کنید: استفاده برای «ادامه دادنِ پیوند» است یا فرار از احساس؟ اگر اولی است، با یک جمله‌ی ساده برای خودتان آن را ثبت کنید.
  • چالش: اختلاف خانوادگی بر سر یادگاری‌ها. راه‌حل: به جای «مالکیت»، درباره‌ی «معنا» حرف بزنید. گاهی یک عکس، یک روایت مکتوب یا یک تقسیم زمانیِ عادلانه، مسئله را انسانی‌تر حل می‌کند.

شش پرامپت کوتاه برای نوشتن کپشنِ یک شیء (تمرین آرشیو خاطره)

اگر بخواهم شما را به یک کار کوچک دعوت کنم، همین است: برای یک شیء، یک کپشن بنویسید؛ نه برای انتشار، برای خودتان. کپشن کوتاه است، اما گاهی راهِ ورود به یک روایت بلندتر می‌شود.

  1. این شیء آخرین بار کِی در دستِ چه کسی بود؟ (یک تاریخ تقریبی هم کافی است.)
  2. اگر این شیء می‌توانست یک جمله بگوید، چه می‌گفت؟
  3. این شیء را بیشتر با کدام حس به یاد می‌آورم: بو، صدا، لمس، تصویر؟
  4. سه کلمه که این شیء را برای من تعریف می‌کند چیست؟
  5. این شیء مرا به کدام «جای خانه» برمی‌گرداند؟ (مثلاً کشوی میز، کنار سماور، طاقچه، کیف مدرسه.)
  6. اگر قرار بود این شیء به آینده برسد، دوست داشتم نسل بعد چه چیزی از قصه‌اش بداند؟

چطور از اشیا عکس بگیریم و آرشیوشان کنیم تا «معنا» حفظ شود؟

عکس گرفتن از یک یادگاری، فقط ثبتِ شکلِ آن نیست؛ ثبتِ رابطه‌ی ما با آن است. اگر درست انجام شود، عکس می‌تواند پلی باشد بین «دل‌تنگیِ خام» و «یادِ قابل حمل». برای آرشیو کردن هم، هدف این نیست که شیء را از زندگی بیرون کنیم؛ هدف این است که زندگی را با احترام، مرتب‌تر کنیم.

۱) عکاسی: ساده، روشن، نزدیک به واقعیت

  • نور طبیعی را انتخاب کنید: کنار پنجره، صبح یا عصر. از نور زرد و سنگین پرهیز کنید تا حس تصویر «کهنه‌سازی مصنوعی» نشود.
  • پس‌زمینه‌ی خلوت: پارچه‌ی روشن، چوب میز، یا یک کاغذ ساده. اجازه بدهید خودِ شیء حرف بزند.
  • سه زاویه‌ی ثابت بگیرید: نمای کلی، نمای نزدیک از جزئیات فرسودگی (خط، خراش، نوشته)، و یک عکس در دست (برای نشان دادن نسبتِ شیء با بدن).
  • یک عنصر زمینه‌ای کوچک اضافه کنید، اگر به معنا کمک می‌کند: مثلاً خط‌کش کنار دفتر مشق قدیمی، ساعت کنار فنجان چای، انگشتر کنار یک نامه. اما شلوغش نکنید.

۲) آرشیو: نام‌گذاری، روایت، مراقبت

  • نام فایل‌ها را انسانی بگذارید: «watch-father-approx-1396» بهتر از «IMG_4029» است.
  • یک پاراگراف همراه بنویسید: کجا بود، مالِ کی بود، چرا مانده. همین چند خط، قلبِ آرشیو خاطره است.
  • جعبه یا پاکت مخصوص تهیه کنید: کاغذ اسیدی نباشد، خشک و دور از نور مستقیم. این مراقبت، نوعی احترام است.
  • نسخه‌ی دیجیتالِ پشتیبان: یک پوشه در فضای ابری یا هارد، تا آرشیو به یک حادثه وابسته نماند.

۳) یک آیین کوچک برای نگه‌داری (بدون شعار)

آرشیو کردن اشیا اگر تبدیل به پروژه‌ی سنگین شود، نیمه‌کاره می‌ماند. یک آیین کوچک بسازید: ماهی یک‌بار، فقط از یک شیء عکس بگیرید و فقط سه خط بنویسید. همین. آرشیو خاطره، بیشتر از آنکه به تکنیک نیاز داشته باشد، به استمرارِ نرم نیاز دارد.

اگر دوست دارید این کار را با ابزارهای روز انجام دهید از اسکن گرفته تا پوشه‌بندی و ثبت روایت در موبایل صفحه‌ی ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند می‌تواند راهنمای عملی و الهام‌بخش باشد.

جمع‌بندی: اشیای کوچک، حافظه‌های بزرگ قابل لمس

خط‌کش، ساعت، انگشتر سه شیء کوچک که هر کدام یک بخش از زندگی را نمایندگی می‌کنند: اندازه، وقت، تعهد. اما وقتی فقدان از راه می‌رسد، این‌ها از کارکردشان جدا می‌شوند و وارد قلمرو دیگری می‌شوند؛ قلمرو یادگاری‌ها. آن‌جا، شیء دیگر «ابزار» نیست؛ آرشیو خاطره است. آرشیوی که زمان را در بافت خودش نگه می‌دارد: در خطِ خراش‌ها، در سایشِ بند، در گرمایی که دیگر از دستی نمی‌آید.

اگر با دیدن یک شیء بغض می‌کنید، این به معنی ضعف نیست؛ به معنی اتصال است. سوگ، قطع رابطه نیست؛ تغییر شکل رابطه است. و گاهی همین تغییر شکل، به یک واسطه‌ی کوچک نیاز دارد تا قابل لمس شود. عکس گرفتن، نام گذاشتن، نوشتن چند خط، و نگه‌داری محترمانه، راه‌هایی‌اند برای اینکه یاد را از حالتِ هجوم بیرون بیاوریم و تبدیلش کنیم به حضوری آرام؛ حضوری که زخمی می‌کند، اما نابود نمی‌کند.

پرسش‌های متداول

آیا نگه داشتن یادگاری‌ها روند سوگ را طولانی‌تر می‌کند؟

نه لزوماً. برای بعضی‌ها یادگاری مثل یک لنگر است و کمک می‌کند واقعیت فقدان به‌تدریج هضم شود. مسئله این است که آیا شیء به شما امکان «ارتباطِ آرام» می‌دهد یا تبدیل به عاملِ اجتناب و گیر افتادن می‌شود. اگر دیدن شیء شما را فلج می‌کند، بهتر است آن را در قابِ مشخص (جعبه، کشو، زمان مشخص برای دیدن) نگه دارید.

با یادگاری‌های مشترک در خانواده چه کنیم که دعوا نشود؟

به جای تمرکز صرف روی مالکیت، درباره‌ی معنای شیء برای هر نفر گفت‌وگو کنید. گاهی راه‌حل‌های انسانی‌تر وجود دارد: گرفتن عکس‌های باکیفیت برای همه، نوشتن یک روایت مشترک، یا نگه‌داری چرخشی. اگر شیء خیلی حساس است، می‌شود آن را در جای امنِ خانوادگی نگه داشت و یک نسخه‌ی نمادین (مثلاً عکس چاپی یا قاب کوچک) به هر نفر داد.

آیا استفاده کردن از انگشتر یا ساعتِ فردِ فوت‌شده بی‌احترامی است؟

بی‌احترامی زمانی است که استفاده از سرِ بی‌توجهی یا نمایش باشد. اما اگر استفاده کردن برای شما معنای ادامه دادنِ پیوند دارد، می‌تواند کاملاً محترمانه و حتی تسکین‌دهنده باشد. پیشنهاد عملی: قبل از استفاده، یک جمله برای خودتان بنویسید که چرا این کار را می‌کنید. آن جمله، مرز میان احترام و بی‌توجهی را روشن می‌کند.

چطور از یک شیء یادگاری کپشن بنویسم وقتی کلمات نمی‌آیند؟

از «جزئیات» شروع کنید، نه از احساسات بزرگ. مثلاً بنویسید: «این ساعت بند چرمی‌اش ترک خورده» یا «گوشه‌ی خط‌کش لب‌پر است». بعد یک جمله‌ی ساده اضافه کنید: «این ترک، یادِ فلان روز را می‌آورد.» کلمات معمولاً وقتی می‌آیند که فشارِ شاعرانه بودن را از روی خودمان برداریم و اجازه بدهیم شیء با جزئیاتش راه را باز کند.

بهترین روش آرشیو دیجیتال برای اشیای کوچک چیست؟

یک ساختار ساده کافی است: یک پوشه با نام فرد/موضوع، داخلش زیرپوشه‌ی «photos» و «notes». برای هر شیء سه عکس (کلی، جزئیات، در دست) و یک یادداشت کوتاه ذخیره کنید. نام‌گذاری فایل‌ها را معنادار انجام دهید و حتماً یک نسخه پشتیبان روی فضای ابری یا هارد داشته باشید. هدف، ماندگاری و دسترسی در آینده است، نه پیچیدگی.

اگر دیدن یادگاری‌ها اضطراب یا حمله‌ی گریه ایجاد کند، چه کنم؟

اول، طبیعی است. دوم، به خودتان «دوز» بدهید: زمان کوتاه، مکان امن، و بعد یک فعالیت زمین‌گیرکننده مثل نوشیدن آب، قدم زدن، یا چند نفس عمیق. می‌توانید شیء را در جعبه‌ای نگه دارید که باز کردنش یک انتخاب آگاهانه باشد، نه مواجهه‌ی تصادفی. اگر واکنش‌ها شدید و مکرر است، صحبت با درمانگر می‌تواند کمک کند تا این پیوندِ دردناک آرام‌تر و قابل‌تنظیم شود.

سامان جلیلی نیا- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
سامان جلیلی‌نیا با نگاهی روان‌شناسانه و زبانی صمیمی، از احساسات پنهان زندگی روزمره می‌نویسد. او مسیرهای میان دلتنگی، عشق، خاطره و تغییر را روایت می‌کند تا خواننده بتواند در آینه تجربه‌ها، خود را دوباره بشناسد.
مقالات مرتبط

هشتگ‌های سوگ و خاطره در شبکه‌های اجتماعی؛ کمک می‌کنند یا زخم را باز نگه می‌دارند؟

هشتگ‌های سوگ در شبکه‌های اجتماعی می‌توانند شاهد، همدلی و حس تعلق بسازند؛ اما گاهی زخم را با مقایسه، قضاوت و یادآوری الگوریتمی باز نگه می‌دارند.

یادنامه‌های کوتاه برای عزیزان؛ نسخه‌ای نرم از سوگواری که می‌ماند به یادگار هر سالگرد

یادنامه‌های کوتاه می‌توانند آیینی نرم برای سوگ و سالگرد باشند؛ چند خط درباره خاطره و فقدان که هر سال می‌ماند و به التیام نزدیک‌ترمان می‌کند.

علت دلتنگی بی‌دلیل چیست؟ (از نگاه حافظه و بدن)

دلتنگی بی‌دلیل چیست و چرا ناگهان می‌آید؟ در این راهنمای کاربردی، پیوند حافظه و بدن، محرک‌های حسی، سوگ ناتمام و تمرین‌های آرام‌کننده را می‌خوانید.

5 1 رای
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x