صفحه اصلی > ادبیات یاد و یادمان : ادبیات آپارتمانی؛ وقتی داستان از کوچه خاکی به طبقه ششم منتقل شد

ادبیات آپارتمانی؛ وقتی داستان از کوچه خاکی به طبقه ششم منتقل شد

نمایی از بالکن یک آپارتمان ایرانی با گلدان‌ها و برج‌های روبه‌رو، نمادی از ادبیات آپارتمانی و گذار از خانه حیاط‌دار به زندگی آپارتمانی

آنچه در این مقاله میخوانید

ادبیات آپارتمانی؛ از کوچه‌ خاکی تا طبقه‌ی ششم

اگر بخواهیم تحولات صد سال اخیر ایران را فقط با یک نما توصیف کنیم، شاید کافی باشد از پشت پنجره نگاه کنیم. پنجره‌ی خانه‌ی حیاط‌دار که روبه‌روی خانه و حیاط ایرانی باز می‌شد، امروز رو‌به‌روی برجی دیگر ایستاده است. این جابه‌جایی نما، فقط تغییر معماری نیست؛ تغییر صحنه‌ی روایت است. ادبیات ما، آرام‌آرام از «کوچه‌ خاکی»، «حوض و ماهی قرمز» و پشت‌بام‌های باز، به «راهرو باریک»، «آسانسور پر از سکوت» و «دیوار عایق‌صدا» هجرت کرده است. این همان چیزی است که می‌توان آن را «ادبیات آپارتمانی» نامید؛ ادبیاتی که در آن، همسایه‌ها بیشتر شنیده می‌شوند تا دیده، تنهایی در میان جمع تعریف می‌شود و خاطره‌ها، به‌جای حیاط مشترک، در فضای خصوصی واحدِ ۱۲ شکل می‌گیرند.

در این متن، با نگاه یک منتقد فرهنگی، سعی می‌کنم این تغییر صحنه را بخوانم؛ از رمان‌ها و سریال‌ها تا تجربه‌ی روزمره‌ی ما نسل‌های ۶۰ تا ۹۰. ببینیم چه بر سر دوستی‌های همسایگی، رفاقت کوچه‌ای و بوی خاک نم‌خورده آمده و به‌جای آن، چه نوع تنهایی و چه جنس تازه‌ای از خاطره وارد ادبیات شده است.

خانه‌ حیاط‌دار؛ زمانی که حیاط، شخصیت اصلی داستان بود

تا چند دهه پیش، در بسیاری از داستان‌ها و فیلم‌های ایرانی، «حیاط» تقریبا یک شخصیت مستقل بود؛ جایی که قصه‌ها در آن باز و بسته می‌شدند. حوض آبی، درخت توت یا انار، صدای کبوترهای پشت‌بام، و بوی بوی خاک نم‌خورده بعد از باران، همه به‌مثابه واژه‌هایی بودند که ادبیات ما با آن‌ها نفس می‌کشید. کودکی، از روی لبه‌ی حوض، به‌سمت نوجوانی می‌دوید؛ و جوانی، کنار همان حوض، به عشق و شکست و مهاجرت فکر می‌کرد.

در این فضا، «کوچه» امتداد طبیعی خانه بود؛ جایی که رفاقت کوچه‌ای شکل می‌گرفت، بچه‌ها با بازی‌های گروهی و خیابانی، جغرافیای محله را خط‌کشی می‌کردند و مفهوم «همسایه‌داری قدیمی» معنا داشت. صدای صداهای دوره‌گردها، اذان مغرب و زنگ دوچرخه‌‌ها، بخشی از پس‌زمینه‌ی ثابت روایت بود. در چنین صحنه‌ای، نویسنده برای ساختن یک «فضای مشترک» زحمتی نداشت؛ حیاط و کوچه، خودبه‌خود میدان دید جمعی تولید می‌کردند.

نوستالژی خانه‌ حیاط‌دار، فقط دلتنگی برای یک فرم معماری نیست؛ دلتنگی برای نوعی از حافظه‌ی مشترک است که در آن، خاطره همیشه چندنفره ثبت می‌شد. حتی وقتی کسی تنها روی تخت چوبی زیر درخت دراز می‌کشید، باز هم صدای خانه و محله، دور او حلقه می‌زد.

آپارتمان؛ صحنه‌ی تازه‌ی تنهایی و سوءتفاهم

با گسترش شهرنشینی، تورم زمین و خیابان‌کشی‌های مدرن، صحنه‌ی روایت به‌تدریج از حیاط به «طبقه» منتقل شد. آپارتمان، در نگاه اول، فقط راه‌حلی اقتصادی بود؛ اما در ادبیات و سینما، خیلی زود به استعاره‌ای از «تنهایی لابه‌لای جمعیت» تبدیل شد. حالا به‌جای یک در قدیمی خانه که رو به کوچه باز می‌شد، چندین درِ مجهز به چشمی و دربند و رمز در یک راهرو تنگ صف کشیده‌اند.

در ادبیات آپارتمانی، دیوارها ضخیم‌تر شده‌اند، اما صداها خصوصی‌تر نشده‌اند؛ فقط ناشناس‌ترند. ما صدای گریه‌ نوزاد، بحث شبانه‌ی زوج طبقه‌ی بالا یا کشیده شدن صندلی در سحرهای رمضان را می‌شنویم، اما چهره و داستان کامل آن‌ها را نمی‌دانیم. این «دانستنِ نصفه‌نیمه» بستر اصلی سوءتفاهم است؛ راوی، تکه‌تکه‌ی صدا را با حدس و خیال پر می‌کند.

از سوی دیگر، آسانسور، بالکن و پارکینگ، جایگزین کوچه و حیاط شده‌اند، اما هنوز «کُد عاطفی» لازم برای تبدیل‌شدن به فضاهای صمیمی را پیدا نکرده‌اند. در آسانسور، مکالمه‌ها کوتاه، محتاط و اغلب درباره‌ی هواست؛ در حالی‌که در کوچه، مکث‌ها بلند و حرف‌ها بی‌واسطه بود. این تضاد، جوهره‌ بسیاری از داستان‌ها و فیلم‌های شهری امروز ایران را شکل می‌دهد.

مقایسه‌ی دو صحنه: از حوض تا آسانسور

برای درک بهتر این جابه‌جایی، می‌توانیم به‌جای توصیف‌های کلی، دو صحنه‌ی رایج در ادبیات و سینما را کنار هم بگذاریم؛ یکی در خانه‌ قدیمی، دیگری در آپارتمان مدرن.

عنصر روایی خانه‌ حیاط‌دار آپارتمان مدرن
ورود و خروج در چوبی رو به کوچه، کفش جلو در، «سلام دم در» و احوال‌پرسی خودجوش درِ فلزی با چشمی، رمز، آیفون تصویری، سلام‌های کوتاه در راهرو
فضای مشترک حیاط با درخت و حوض، پشت‌بام برای بام شب‌نشینی، کوچه برای دوستی‌های همسایگی آسانسور، لابی، پارکینگ؛ فضاهای گذری، نه ماندنی
صدا و بو بوی نان تازه از نانوایی محله، بوی حوض و کاشی خیس، صدای صدای پرنده‌های بهاری آژیر ماشین، بوق موتورسیکلت، صدای فن کولر، اعلان آسانسور و نئون مغازه‌ها
نوع تنهایی تنهایی در دل جمع؛ تنها روی تخت حیاط، اما با خبر از همسایه‌ها تنهایی در میان واحدها؛ احاطه شده با صدا، اما بدون روایت مشترک

ادبیات آپارتمانی، بار این تضاد را بر دوش می‌کشد؛ نویسنده باید در فضایی روایت کند که هم پر از انسان است و هم تهی از دیدار. همین پارادوکس، به‌تنهایی موتور بسیاری از داستان‌های نسل ۷۰، ۸۰ و ۹۰ شده است.

صداهای تازه، خاطره‌های تازه؛ از بوی خاک تا نور نئون

اگر حافظه‌ی ما تا دیروز بیشتر «بوی‌محور» بود ـ بوی نان، بوی حیاط، بوی باران ـ امروز در شهرهای بزرگ، حافظه‌مان به‌طرز عجیبی «صدا و نورمحور» شده است. در آپارتمان، پنجره‌ها اغلب رو به خیابان شلوغ یا برج روبه‌رویی باز می‌شوند. شب‌ها به‌جای نور مهتاب در حیاط و سایه‌ی درخت، نور نئون و چراغ ماشین‌ها روی دیوار اتاق راه می‌رود.

در ادبیات، این جابه‌جایی حسی، خودش را در توصیف‌های تازه نشان می‌دهد؛ دیگر کمتر از «خنکای عصر تابستان در حیاط» می‌خوانیم و بیشتر از «صدای مداوم کولر پنجره‌ای»، «بوق بی‌حوصله‌ی راننده‌ها» و «هاله‌ی آبی تلویزیون روی دیوار اتاق خواب» می‌شنویم. ادبیات آپارتمانی، به‌نوعی آرشیوِ این صداها و نورهاست؛ حافظه‌ای که با گوش و چشم شبانه شکل می‌گیرد، نه فقط با پوست پا روی خاک کوچه.

برای نسلی که کودکی‌اش را در حیاط گذرانده و جوانی‌اش را در برج، این شکاف حسی، منبعی پرتنش برای روایت است. او وقتی به گذشته برمی‌گردد، هنوز صدای صدای بال‌زدن کبوترها را یادش هست؛ اما وقتی پنجره را باز می‌کند، با ترافیک و نور سرد برج‌ها روبه‌رو می‌شود. ادبیات، دقیقا در مرز این دو تجربه، شروع به حرف‌زدن می‌کند.

بالکن، پنجره، راهرو؛ جغرافیای تازه‌ی صحنه

در آپارتمان، سه عنصر معماری، آرام‌آرام نقش حیاط و کوچه را بر عهده گرفته‌اند: بالکن، پنجره و راهرو. هر سه، هم مرزِ درون و بیرون‌اند، هم میدان اصلی نگاه و سوءظن و رؤیا.

بالکن؛ حیاطِ مینیاتوری

بالکن، نسخه‌ی فشرده‌ی حیاط است؛ جایی بین خانه و شهر. «بالکن‌های پرگلدان» در بسیاری از داستان‌ها و فیلم‌های شهری، تبدیل به نشانه‌ای بصری از تلاش برای بازآفرینی طبیعت و صمیمیت در یک قاب محدود شده‌اند. روی بند بالکن، لباس‌ها آویزان است؛ روی لبه‌، گلدان شمعدانی و نعناع؛ و پشت آن، انسانی که از لابه‌لای میله‌ها، شهر را تماشا می‌کند. این تصویر، هم رمانتیک است، هم عبوس؛ هم اشتیاق برای ارتباط را نشان می‌دهد، هم محدودشدن این اشتیاق را.

پنجره؛ قاب نیمه‌باز خاطره

پنجره، در ادبیات آپارتمانی، دیگر فقط منبع نور نیست؛ یک ابزار مراقبت متقابل است. راوی از پشت پنجره، زندگی آپارتمان روبه‌رو را می‌بیند و براساس تکه‌صحنه‌ها، برایشان داستان می‌سازد. این «نیمه‌دانستن»، شبیه اسکرول‌کردن در شبکه‌های اجتماعی است: قطعاتی از زندگی دیگران را می‌بینی، بدون بافت کامل. همین هم‌زمانیِ آپارتمان و شبکه‌های اجتماعی، ادبیات امروز را به‌شدت «چندلایه» کرده است؛ صحنه‌ی داستان، هم در واحد ۸ اتفاق می‌افتد، هم در صفحه‌ی مجازی شخصیت.

راهرو و آسانسور؛ نمایش سکوت و فاصله

راهروهای باریک و آسانسورهای کوچک، نوک‌تیزترین نمادهای آپارتمان‌اند؛ فضاهایی موقت که همه از آن عبور می‌کنند، اما کمتر کسی در آن مکث می‌کند. در فیلم‌ها و داستان‌ها، این‌جا محل رخداد صحنه‌های کوتاه و پرمعناست: نگاه‌های دزدیده، لبخندهای نصفه، سرفه‌های معذب، یا گاهی یک انفجار خشمِ سرکوب‌شده بین همسایه‌ها. در ادبیات آپارتمانی، آسانسور جایی است که شخصیت‌ها برای چند ثانیه مجبور می‌شوند در فاصله‌ای غیرطبیعی نزدیک هم بایستند، اما معمولا امن‌ترین حرفی که می‌توان گفت، «چقدر هوا آلوده‌ست» است.

تنهایی طبقه‌ی ششم؛ خاطره‌ها چطور عوض می‌شوند؟

در خانه‌های قدیمی، خاطره‌ها اغلب اشتراکی بودند: سفره‌ی افطار در حیاط، بازی بچه‌ها زیر درخت، شب‌نشینی خانوادگی، یا دعوای دو همسایه که همه‌ی محله خبرش را داشت. در آپارتمان، خاطره‌ها بیشتر «واحدمحور» شده‌اند؛ هر واحد، آرشیو خصوصی خودش را دارد. حتی وقتی اتفاقی جمعی رخ می‌دهد ـ مثلا آتش‌سوزی، قطعی برق، یا مراسم روی پشت‌بام در شب یلدا ـ هنوز مرز نامرئی واحدها حفظ می‌شود.

برای نسلی که در طبقه‌ی ششم بزرگ شده، خاطره‌سازی، بیش از آن‌که بدنی و مکانی باشد، «رسانه‌ای» است. به‌جای آن‌که روی دیوار حیاط قد را خط بکشند، در گوشی، هایلایت می‌سازند. این‌جا پیوند ظریفی با «ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند» ایجاد می‌شود: حافظه‌ی جمعی، کم‌کم از حیاط و کوچه به حافظه‌ی ابری و آرشیو شخصی منتقل شده است.

برای نویسنده، این تحول یعنی عبور از روایت‌های مبتنی بر مکان‌های مشترک، به‌سوی روایت‌های مبتنی بر صفحه‌نمایش‌ها و دیوارهای خصوصی. در داستان‌های آپارتمانی، بخشی از تنهایی دقیقا از همین‌جا می‌آید: شخصیت‌ها در همسایگی فیزیکی‌اند، اما هرکدام در جهان دیجیتالِ خودش زندگی می‌کند.

چالش‌ها و امکان‌ها؛ آپارتمان فقط زندان نیست

آسان است که آپارتمان را صرفا زندانی عمودی ببینیم؛ جایی که «همسایه‌داری قدیمی» نابود شده و هیچ چیز از حیاط خلوت و «آشتی کنان» باقی نمانده. اما ادبیات، وظیفه‌اش فقط سوگواری نیست؛ کشف امکان‌های تازه هم هست. در این‌جا، سه چالش اصلی ادبیات آپارتمانی و سه امکان رواییِ هم‌زمان را می‌شود دید:

  • چالش: دیوارهای عایق‌صدا؛ فاصله‌ی عاطفی و بی‌خبری از دیگری.
    امکان: روایت از خلال صداهای مبهم، پیام‌های اشتباه، گروه‌های واتس‌اپ ساختمان؛ داستان‌هایی درباره‌ی سوءتفاهم و بازشناسی.
  • چالش: حذف کوچه و بازی‌های جمعی؛ کم‌رنگ شدن بازی‌های گروهی و خیابانی و رفاقت‌های خودجوش.
    امکان: بازتعریف «محل» در قالب شبکه‌های همسایگی آنلاین، گروه‌های دوچرخه‌سواری یا دورهمی‌های روی پشت‌بام؛ پیوند تازه با «تحول شهر و معماری روزمره» و خوانش دوباره‌ی فضاهای بینابینی.
  • چالش: خصوصی‌سازی افراطی فضا؛ هر واحد، جزیره‌ای مستقل.
    امکان: روایت‌های چندصدایی از یک ساختمان؛ هر فصل از نگاه یک واحد، که در نهایت، پازلی از یک حافظه‌ی جمعی تازه را می‌سازد.

اینجاست که ادبیات آپارتمانی، از یک گزارش جامعه‌شناسانه فراتر می‌رود و تبدیل به آزمایشگاهی برای شکل‌های نوِ همزیستی می‌شود. نویسنده می‌تواند نشان دهد که چطور حتی در دل این برج‌های شیشه‌ و سیمان، هنوز امکان ساختن آیین‌های کوچک خانگی، دورهمی‌های بالکنی و روایت‌های مشترک وجود دارد؛ آیین‌هایی که می‌توانند به‌نوعی «خاطره‌سازی امروز» بدل شوند.

جمع‌بندی؛ وقتی صحنه عوض می‌شود، حافظه چه می‌شود؟

تحول از خانه‌ حیاط‌دار به آپارتمان، فقط تغییر متراژ و تعداد طبقات نیست؛ تغییر زاویه‌ی دید به خود، دیگری و شهر است. «ادبیات آپارتمانی» به ما نشان می‌دهد که چطور تنهایی در میان جمع، سوءتفاهم‌های ریز همسایگی، و صداها و نورهای تازه‌ی شهر، آرام‌آرام جای بوی خاک نم‌خورده، رفاقت کوچه‌ای و شب‌نشینی‌های حیاط را در حافظه‌ روایی ما می‌گیرند.

اما این یک مسیر یک‌طرفه‌ی بی‌بازگشت نیست. ما هنوز می‌توانیم در طبقه‌ی ششم، برای خودمان حیاط‌های کوچک بسازیم؛ در بالکن، در گروه واتس‌اپ ساختمان، در روایت‌هایی که درباره‌ی همین دیوارها و راهروها می‌نویسیم. شاید کار ادبیات، در این لحظه‌ از تاریخ شهری ایران، همین باشد: آشتی‌دادن کوچه‌ خاکی و آسانسور، آشتی‌دادن خاطره‌ حیاط با واقعیت برج. و همین آشتی، خودش می‌تواند شروع یک خاطره‌سازی امروز باشد.

پرسش‌های متداول درباره ادبیات آپارتمانی

۱. منظور از «ادبیات آپارتمانی» دقیقا چیست؟

«ادبیات آپارتمانی» فقط داستان‌هایی نیست که در برج‌ها می‌گذرند؛ بلکه نوعی نگاه به جهان شهری است که در آن، آپارتمان هم صحنه‌ی رخداد است و هم استعاره‌ای از زیست معاصر. در این ادبیات، عناصر معماری مثل آسانسور، راهرو، بالکن و پارکینگ، نقش روایی پیدا می‌کنند و مسائلی مثل تنهایی در جمع، همسایگی ناشناس، صدای مزاحم، مدیریت ساختمان و گروه‌های مجازی، وارد متن می‌شوند. این گونه، حافظه‌ی شخصی و جمعی در فضایی لایه‌لایه شکل می‌گیرد؛ جایی بین دیوارهای خصوصی و صدای همیشگی شهر.

۲. چرا خانه‌ حیاط‌دار تا این حد در نوستالژی ایرانی پررنگ است؟

خانه‌ حیاط‌دار ترکیبی کم‌نظیر از فضای خصوصی و عمومی بود؛ حیاط، هم امتداد اتاق‌ها بود، هم پیش‌درآمد کوچه. بسیاری از خاطرات نسلی در دهه‌های ۴۰ تا ۷۰ در همین فضا شکل گرفت: از عصرانه‌ی حیاط تا مراسم محلی، از بازی بچه‌ها تا مهمانی‌های شبانه. این خانه‌ها، حافظه‌ی بدن را هم درگیر می‌کردند؛ بو، صدا، لمس کاشی خیس، سایه‌ درخت و حرکت نور. به همین دلیل، وقتی به گذشته فکر می‌کنیم، اغلب تصویر یک حیاط در ذهنمان زنده می‌شود؛ حیاطی که هم معماری است، هم آلبوم خانوادگی.

۳. آیا آپارتمان لزوما باعث تضعیف روابط همسایگی و خاطره‌سازی می‌شود؟

آپارتمان، شکل روابط را عوض می‌کند، اما لزوما آن را نابود نمی‌کند. بله، دیگر کمتر کسی مثل قدیم «سلام دم در» می‌گوید یا برای چای عصرانه به حیاط مشترک می‌آید، اما در عوض، شکل‌های تازه‌ای از همسایگی ممکن شده است: گروه‌های پیام‌رسان ساختمان، مشارکت در مسائل مشترک، دورهمی‌های روی پشت‌بام یا در فضای مشاع، و حتی پروژه‌های کوچک جمعی مثل تزیین لابی در مناسبت‌ها. ادبیات آپارتمانی زمانی جذاب می‌شود که به‌جای سوگواری یک‌سره، این امکان‌های تازه را هم ببیند و روایت کند.

۴. ادبیات آپارتمانی چه نسبتی با ثبت دیجیتال خاطرات دارد؟

زیست آپارتمانی و زیست دیجیتال تقریبا هم‌زمان رشد کرده‌اند؛ هر دو، نوعی «زندگی پشت صفحه» می‌سازند: یکی پشت درِ واحد، دیگری پشت نمایشگر. در نتیجه، شخصیت‌های ادبیات آپارتمانی اغلب خاطراتشان را نه در حاشیه‌ دفتر، که در گوشی و شبکه‌های اجتماعی نگه می‌دارند. این‌جا پیوندی طبیعی با ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند شکل می‌گیرد؛ جایی که آپارتمان فقط لوکیشن نیست، بلکه استودیوی خانگی ساخت محتوا و آرشیو شخصی لحظه‌ها هم هست.

۵. چگونه می‌توان در آپارتمان هم «زندگی خاطره‌مند» ساخت؟

شاید نتوان حوض وسط حیاط کاشت، اما می‌شود آیین‌های کوچک ساخت؛ مثلا یک شب ثابت در هفته برای دورهمی خانوادگی بدون موبایل، گلدان‌هایی که هر فصل عوض می‌شوند، قاب‌عکس‌ها و یادگارها در گوشه‌ای مشخص، یا حتی دفترچه‌ای که حکایت‌های ساختمانی در آن نوشته شود. اگر با همسایه‌ها کنار بیاییم، می‌توان روی پشت‌بام یا در لابی، مراسم‌ کوچک مشترک طراحی کرد. نکته این است که آپارتمان را فقط مکان خواب و کار نبینیم؛ آن را به صحنه‌ی روایت تبدیل کنیم. این‌جاست که آپارتمان از «محل سکونت» به «محل خاطره» تغییر ماهیت می‌دهد.

مانی فرهام- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
مانی فرهام با نگاهی آرام و دقیق به دنیاهای تصویر و صدا وارد می‌شود و از فیلم‌ها، موسیقی و متن‌هایی می‌نویسد که در حافظه ما جای گرفته‌اند. او روایت هنر را از میان حس‌ها و لحظه‌ها عبور می‌دهد و نقدی ارائه می‌کند که بر پایه فهم عمیق، توجه انسانی و پیوند با نوستالژی ایرانی شکل گرفته است.
مقالات مرتبط

کتاب‌فروشی‌های مستقل؛ حافظه فرهنگی یک شهر

کتاب‌فروشی‌های مستقل فقط محل فروش کتاب نیستند؛ هرکدام تکه‌ای از حافظه فرهنگی شهرند. در این یادداشت از ویترین کوچک تا مشتری ثابت، روایت می‌کنیم چرا خاموش‌شدن یک کتاب‌فروشی محلی شبیه پاک‌شدن بخشی از خاطره جمعی است.

زبان نوستالژی؛ واژه‌هایی که از خانه مادربزرگ آمده‌اند

در این جستار از «زبان نوستالژی» می‌گوییم؛ واژه‌ها و تکیه‌کلام‌هایی مثل «جان‌دلم» و «الهی قربونت برم» که از خانه مادربزرگ آمده‌اند و با شنیدنشان، بوی چای عصرانه، رادیو و سفره قدیمی در حافظه نسلی ما زنده می‌شود.

داستان‌هایی که در حیاط‌های قدیمی شروع می‌شدند؛ روایت ادبیات شهرهای کوچک

در این جستار به حیاط‌های قدیمی، کوچه‌های خاکی و عصرهای تابستانی شهرهای کوچک ایران سر می‌زنیم؛ جایی که ادبیات شهرهای کم‌صدا، حافظه‌ای برای مقاومت در برابر فراموشی و شتاب شهرهای بزرگ می‌سازد.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x