صفحه اصلی > زمان، تغییر و پذیرش : چگونه نحوه روایت اطرافیان، خاطره‌های ما را شکل داد؟

چگونه نحوه روایت اطرافیان، خاطره‌های ما را شکل داد؟

نشست خانوادگی ایرانی و آلبوم عکس قدیمی؛ نمادی از اینکه روایت اطرافیان چگونه خاطره‌های ما را شکل می‌دهد

آنچه در این مقاله میخوانید

بعضی خاطره‌ها را واقعاً زندگی نکرده‌ایم؛ بیشتر شبیه این‌اند که به ما «داده» شده‌اند. یک شب‌نشینی خانوادگی، یک جمله‌ی کوتاه کنار سماور، یا همان روایت همیشگیِ «اون سال که…» کافی است تا تصویری در ذهن‌مان شکل بگیرد؛ تصویری که بعدتر، وقتی از خودمان می‌پرسیم «من چه یادم می‌آید؟»، با اطمینان از آن دفاع می‌کنیم. این‌جا نقطه‌ی ظریفی است: حافظه فقط مخزن اتفاق‌ها نیست؛ حافظه، اتاق تدوین است. و تدوین‌گرِ این اتاق، گاهی خود ما نیستیم؛ اطرافیان‌اند، خانواده‌اند، فرهنگ «آبروداری» است، و حتی نقش‌هایی که ناخودآگاه به ما سپرده‌اند: قهرمانِ بی‌نقص، قربانیِ همیشه مظلوم، یا مقصرِ آماده برای سرزنش.

در این مقاله می‌خواهم آرام و بی‌دادگاه، نگاه کنیم که چگونه نحوه روایت اطرافیان، خاطره‌های ما را شکل داد؛ نه برای تخریب خانواده، نه برای جنگیدن با گذشته، بلکه برای اینکه بفهمیم کدام بخشِ یادمان «آنچه شد» است و کدام بخش «آنچه گفته شد». و شاید در پایان، بتوانیم روایت خودمان را انتخاب کنیم؛ بدون اینکه پیوندها را پاره کنیم.

خاطره، یک اتفاق نیست؛ یک روایتِ زنده است

اگر از کودکی‌تان یک تصویر روشن دارید، احتمالاً کنار آن تصویر، یک صدای آشنا هم هست: صدای کسی که آن را برایتان تعریف کرده. گاهی مادر، گاهی پدر، گاهی عمه‌ای که حافظه‌اش را با چاشنی طنز نگه می‌دارد، یا پدربزرگی که هر قصه را به «عبرت» ختم می‌کند. حافظه‌ی ما در ایران، اغلب جمعی است؛ در جمع ساخته می‌شود، در جمع می‌ماند، و در جمع بازنویسی می‌شود. ما دور سفره می‌نشینیم و گذشته را دوباره می‌پزیم؛ با نمک و ادویه‌ی ارزش‌ها، ترس‌ها، و ملاحظه‌ها.

اینجا یک نکته‌ی مهم هست: حافظه‌ی انسانی به طور طبیعی «بازسازی‌گر» است؛ یعنی هر بار که چیزی را به یاد می‌آوریم، همان لحظه دوباره آن را می‌سازیم. وقتی دیگران روایت می‌کنند، به این بازسازی جهت می‌دهند: چه چیز پررنگ شود، چه چیز حذف شود، چه احساسی مجاز باشد و چه احساسی ممنوع. همین است که گاهی از یک اتفاق، چند نسخه وجود دارد؛ نسخه‌ی رسمیِ خانواده، نسخه‌ی خصوصیِ یک نفر، و نسخه‌ی خاموشِ کسی که اصلاً اجازه نداشته حرف بزند.

این تفاوت نسخه‌ها همیشه نشانه‌ی دروغ نیست؛ نشانه‌ی نیاز است. خانواده‌ها برای بقا، برای آبرو، برای آرام نگه‌داشتن خانه، و برای ادامه دادن، روایت می‌سازند. اما هزینه‌اش گاهی این است که ما به جای «خاطره»، «فیلمنامه» به ارث می‌بریم؛ و بعد، با همان فیلمنامه هویت می‌سازیم.

پنج سبک رایج روایت در خانواده‌های ایرانی و اثرشان بر ذهن ما

هر خانواده یک لحن دارد؛ مثل بوی خانه. لحن روایت‌ها هم همین‌طور است. پنج سبک را زیاد دیده‌ام؛ نه به عنوان حکم قطعی، بلکه به عنوان آینه‌ای برای تشخیص.

سبک روایت نشانه‌های رایج اثر پنهان روی خاطره چالش راه‌حل نرم
روایت قهرمان‌ساز یکی همیشه «ستون خانه» است؛ ضعف‌ها سانسور می‌شوند خاطره‌ها صیقلی و غیرواقعی می‌شوند؛ ما از انسان‌بودن می‌ترسیم شرم از شکست و نیاز به بی‌نقصی پرسیدن از «ترس‌ها و تردیدها» در کنار موفقیت‌ها
روایت قربانی‌محور همیشه یک نفر «بد آورد»؛ دنیا علیه ماست خاطره تبدیل به مدرک رنج می‌شود؛ اختیار از ما دور می‌شود یادگیری ناتوانی و بدبینی مزمن پیدا کردن لحظه‌های انتخاب اگرچه کوچک
روایت آبرودارانه (حذف‌گر) «این‌ها را نگو»، «مهم نیست»، «گذشت» حافظه سوراخ‌دار می‌شود؛ احساس‌ها بی‌نام می‌مانند اضطراب مبهم و رازهای بین‌نسلی گفت‌وگو با زبان احترام: «برای فهم خودم می‌پرسم»
روایت طنزپوشان هر درد با شوخی خنثی می‌شود؛ همه می‌خندند غم جایی برای نشستن پیدا نمی‌کند؛ خاطره سبک اما ناتمام می‌ماند ناتوانی در سوگواری و بیان نیاز کنار شوخی، یک جمله‌ی ساده و جدی اضافه کردن
روایت دادگاهی (سرزنش‌گر) مقصرها مشخص‌اند؛ «اگر تو…» خاطره تبدیل به حکم می‌شود؛ هویت‌ها خشک می‌شوند گیر افتادن در نقش «مقصر» یا «قاضی» تبدیل سرزنش به نیاز: «آن موقع چه می‌خواستیم؟»

ممکن است خانواده‌ی شما ترکیبی از این‌ها باشد. مهم این است که بفهمیم وقتی یک سبک روایت تکرار می‌شود، فقط گذشته را توضیح نمی‌دهد؛ آینده را هم برنامه‌ریزی می‌کند. روایت، مثل ریل قطار است: مسیر را مشخص می‌کند که ما کجا «حق داریم» برویم و کجا «نباید».

«خاطره قرضی»؛ وقتی یادِ دیگری در ما خانه می‌کند

گاهی یک خاطره آن‌قدر زیاد برایمان تعریف شده که کم‌کم جای تجربه‌ی شخصی را می‌گیرد. شما تصویری در ذهن دارید از روزی که سه ساله بودید؛ اما واقعیت این است که آن تصویر را از دهان دیگران قرض گرفته‌اید. من به این می‌گویم خاطره قرضی: یادِ وام‌گرفته‌ای که با بهره‌ی احساساتِ دیگران در ذهن ما رشد کرده است.

خاطره قرضی الزاماً بد نیست. بعضی خاطره‌های خانوادگی مثل چترند؛ وقتی بارانِ زندگی می‌گیرد، یک روایت مشترک می‌تواند ما را زیر خودش جمع کند. اما مشکل از جایی شروع می‌شود که خاطره‌ی قرضی، جای خاطره‌ی شخصی را بگیرد؛ یا بدتر، جای «حق احساس» را. مثلاً به شما گفته‌اند: «اون روز خیلی خوشحال بودی» و شما سال‌ها بعد هم همان شادی را تکرار می‌کنید، در حالی که ته دلتان شاید ترس بوده، یا خجالت، یا حتی احساسِ دیده‌نشدن.

خاطره قرضی مثل لباسی است که به اندازه‌ی ما دوخته نشده؛ اولش گرم‌مان می‌کند، اما اگر سال‌ها با آن زندگی کنیم، شکل بدن‌مان را هم تغییر می‌دهد.

در فرهنگ ما، خاطره قرضی زیاد اتفاق می‌افتد چون روایت کردن، یکی از راه‌های محبت است. وقتی مادری یک ماجرا را هزار بار تعریف می‌کند، گاهی دارد می‌گوید: «من هنوز این لحظه را نگه داشته‌ام تا تو گم نشوی.» اما ما هم حق داریم بپرسیم: «در این لحظه، من کجا بودم؟»

اگر می‌خواهید بیشتر درباره نقش حس‌ها در زنده‌کردن لایه‌های شخصیِ خاطره‌ها بخوانید، این مطلب می‌تواند همراه خوبی باشد: حس‌ها و حافظه.

فیلمنامه‌های قربانی/قهرمان و «آبروداری»؛ چرا حذف‌ها گاهی بلندتر از گفته‌ها هستند؟

ما در خانواده‌ها فقط «ماجرا» به ارث نمی‌بریم؛ نقش هم به ارث می‌بریم. یکی می‌شود «قوی‌ترین»، یکی «حساس‌ترین»، یکی «مشکل‌ساز»، یکی «نجات‌دهنده». این نقش‌ها مثل برچسب‌های کوچک‌اند که سال‌ها روی پیشانی روان‌مان می‌مانند. هر روایت خانوادگی برای اینکه سرپا بماند، معمولاً به یک قهرمان و یک قربانی احتیاج دارد؛ و گاهی به یک «مقصر» که همه‌چیز را ساده کند.

و بعد می‌رسیم به «آبروداری»؛ این واژه‌ی ایرانیِ چندلایه. آبروداری می‌تواند مهربان باشد: یعنی نخواهیم کسی را در جمع خرد کنیم. اما می‌تواند تبدیل شود به حذف سیستماتیک حقیقت: یعنی هر چیزی که درد دارد، هر چیزی که شکاف می‌اندازد، هر چیزی که تصویر خانواده را پیچیده می‌کند، از روایت بیرون انداخته شود.

  • حذف انتخابی: بعضی جمله‌ها هیچ‌وقت نقل نمی‌شوند، چون اگر گفته شوند، نقش‌ها فرو می‌ریزند.
  • تبدیل تعارض به شوخی: برای اینکه خانه «سنگین» نشود، درد را به خنده تبدیل می‌کنیم.
  • مقدس‌سازی رنج: «تحمل کردیم» تبدیل می‌شود به ارزش مطلق؛ و هر کس سؤال کند، بی‌احترامی کرده.

نتیجه این است که ما گاهی در بزرگسالی، با خلأهایی روبه‌رو می‌شویم که اسم ندارند. نه چون اتفاقی نیفتاده؛ چون اتفاق «گفته نشده». و چیزهای نگفته، مثل بخار در خانه می‌پیچند: دیده نمی‌شوند، اما شیشه‌ها را مات می‌کنند.

برای دیدن این موضوع در بستر روابط و حافظه‌ی نسل‌ها، می‌توانید این صفحه را هم ببینید: خاطرات خانوادگی و نسل‌ها.

روش ۶ مرحله‌ای برای جدا کردن «آنچه شد» از «آنچه گفته شد»

این بخش یک تمرین است؛ نه برای بازجویی از خانواده، نه برای اثبات حقانیت. فقط برای اینکه ذهن‌تان کمی نفس بکشد. کاغذ بردارید یا در گوشی یادداشت کنید.

  1. نسخه‌های موجود را لیست کن

    همان خاطره را از نگاه سه نفر بنویس: خودت، راوی اصلی، و یک شاهد حاشیه‌ای. لازم نیست درست باشد؛ فقط ثبتش کن.

  2. فکت‌های حداقلی را جدا کن

    تاریخ تقریبی، مکان، افراد حاضر، یک یا دو عمل قابل مشاهده. مثل: «در آشپزخانه بودیم»، «صدا بالا رفت»، «من رفتم اتاق».

  3. جمله‌های تفسیری را علامت بزن

    هرجا کلماتی مثل «همیشه»، «اصلاً»، «طبیعتاً»، «حقش بود» دیدی، احتمالاً تفسیر است. آن‌ها را با رنگ یا علامت مشخص کن.

  4. احساسِ بدن را به یاد بیاور

    بدن کمتر دروغ می‌گوید. آن لحظه دل‌درد داشتی؟ گلویت سفت شد؟ دست‌هایت سرد بود؟ این‌ها سرنخِ «آنچه شد» هستند، حتی اگر داستان رسمی چیز دیگری باشد.

  5. سود روایت را پیدا کن

    این روایت به نفع چه چیزی است؟ آرام نگه‌داشتن خانواده؟ حفظ احترام کسی؟ توجیه یک تصمیم؟ اگر سود را ببینی، جهت‌گیری را می‌فهمی.

  6. روایت سوم بساز: نه علیه، نه تسلیم

    یک پاراگراف بنویس که هم فکت‌ها را دارد، هم احساس تو را، هم پیچیدگی آدم‌ها را. جمله‌هایی مثل «شاید»، «ممکن است»، «من آن‌طور حس کردم» را به خودت اجازه بده.

وقتی این تمرین را انجام می‌دهی، اتفاق مهمی می‌افتد: تو از «اسیر روایت» بودن، به «صاحب روایت» بودن نزدیک می‌شوی. و این مالکیت، با خشونت به دست نمی‌آید؛ با دقت و مهربانی به دست می‌آید.

وقتی روایت دیگران را می‌پذیریم، چه چیزی به دست می‌آوریم و چه چیزی از دست می‌دهیم؟

پذیرفتن روایت خانواده، اغلب یک معامله‌ی نانوشته است. ما چیزی می‌گیریم و چیزی می‌دهیم. برای اینکه انتخاب‌مان آگاهانه‌تر شود، این دو سویه را ببینیم:

  • آنچه به دست می‌آوریم: احساس تعلق، یک تاریخ مشترک، زبان مشترک برای گفت‌وگو، و گاهی امنیت روانیِ «تنها نبودن».
  • آنچه از دست می‌دهیم: حق روایت شخصی، حق احساسِ متفاوت، و امکانِ دیدنِ انسانِ واقعیِ پشت نقش‌ها.

بعضی آدم‌ها از شدت وفاداری به روایت خانوادگی، در بزرگسالی هم جرئت نمی‌کنند بگویند: «من آن را این‌طور تجربه کردم.» و بعضی دیگر از شدت خشم نسبت به روایت خانواده، همه‌چیز را می‌برند و می‌روند؛ اما با خودشان می‌برند، چون حافظه مثل چمدان نیست که بیرونش بگذاری.

راهِ سوم معمولاً دشوارتر است: هم پیوند را نگه داری، هم خودت را گم نکنی. این راه سوم، بیشتر شبیه بزرگ شدن است تا پیروز شدن.

جمع‌بندی: روایت خودمان را انتخاب کنیم، بی‌آنکه پیوندها را بشکنیم

اگر اطرافیان خاطره‌های ما را شکل داده‌اند، به این معنا نیست که همه‌چیز جعلی بوده؛ یعنی ما انسان بوده‌ایم، در یک خانواده، در یک فرهنگ، در یک زمان. روایت‌ها راهِ انتقال محبت و ترس و امید بوده‌اند. اما حالا که بزرگ شده‌ایم، می‌توانیم آرام‌آرام حق خودمان را پس بگیریم: حقِ دیدنِ جزئیات، حقِ نام‌گذاریِ احساسات، و حقِ گفتنِ «من این را این‌طور به یاد می‌آورم».

شاید لازم نباشد با خانواده وارد جنگ روایت‌ها شویم. گاهی کافی است در خلوت خودمان، روایت سوم را بسازیم؛ روایتی که نه قهرمان می‌تراشد نه قربانی، نه کسی را مقدس می‌کند نه کسی را تباه. روایتی که آدم‌ها را انسانی می‌بیند: با انتخاب‌های محدود، با ترس‌های تاریخی، با دوست داشتن‌های ناقص.

می‌شود روایت خودمان را انتخاب کنیم و همچنان حرمت سفره را نگه داریم. می‌شود حقیقت را دوست داشت و پیوند را هم. گاهی بالغ شدن همین است: اینکه هم «فهم» را انتخاب کنیم، هم «مهربانی» را.

پرسش‌های متداول

از کجا بفهمم یک خاطره، واقعاً مال من است یا «خاطره قرضی»؟

اگر تصویر خاطره بیشتر شبیه روایتِ آماده و مرتب است تا تجربه‌ی حسی، احتمال خاطره قرضی بالا می‌رود. خاطره‌های شخصی معمولاً با جزئیات حسی همراه‌اند: بو، نور، سفتی گلو، یا یک تکه ترس. اگر فقط «جمله‌های توضیحی» یادتان است، نه حس‌ها، شاید آن یاد بیشتر از دهان دیگران آمده باشد.

آبروداری همیشه چیز بدی است؟

نه. آبروداری می‌تواند نوعی مراقبت از کرامت آدم‌ها باشد، مخصوصاً در جمع. اما وقتی آبروداری تبدیل به «حذفِ احساس» و «سانسورِ واقعیت» می‌شود، هزینه‌اش را نسل بعد با اضطراب مبهم، شرم، یا روابط ناتمام می‌پردازد. مرز ظریفش این است: احترام به آدم‌ها، نه پنهان‌کردن دائمی حقیقت.

اگر روایت خانواده با تجربه من فرق دارد، باید کدام را قبول کنم؟

لازم نیست یکی را حذف کنید. می‌توانید بگویید «نسخه‌ها متفاوت‌اند». حافظه جای دادگاه نیست. آنچه برای رشد شما مهم است، این است که تجربه‌ی خودتان را معتبر بدانید، حتی اگر دیگران همان را جور دیگری تعریف کنند. روایت سوم کمک می‌کند هم واقعیت‌های حداقلی را نگه دارید، هم احساس خودتان را.

چرا در بعضی خانواده‌ها همیشه یک نفر قهرمان و یک نفر مقصر است؟

چون ذهن جمعی از پیچیدگی می‌ترسد. نقش‌ها کار را ساده می‌کنند: اگر یک نفر خوب مطلق باشد و یک نفر بد مطلق، داستان قابل تحمل‌تر می‌شود. اما زندگی واقعی خاکستری است. وقتی از نقش‌ها فاصله می‌گیریم، آدم‌ها را با محدودیت‌ها و ترس‌ها و نیازهایشان می‌بینیم؛ و این دیدن، گرچه تلخ است، اما شفابخش‌تر است.

چطور بدون درگیری با خانواده، روایت خودم را پس بگیرم؟

از درون شروع کنید: نوشتن، جدا کردن فکت از تفسیر، و بازگشت به حس‌های بدن. اگر لازم شد حرفی بزنید، با زبانِ نیاز بگویید نه با زبانِ اتهام: «برای فهم خودم می‌پرسم»، «می‌خواهم بدانم آن موقع چه حس می‌کردی». گاهی همین تغییر لحن، دیوار دفاعی را کوتاه‌تر می‌کند.

آیا بازنگری خاطره‌ها ممکن است رابطه‌ها را خراب کند؟

اگر بازنگری با تحقیر و قضاوت همراه شود، بله ممکن است تنش بسازد. اما اگر با هدف فهم، با مرزهای روشن، و با پذیرشِ محدودیت‌های نسل قبل انجام شود، حتی می‌تواند رابطه را بالغ‌تر کند. شما می‌توانید حقیقت را جست‌وجو کنید و هم‌زمان پیوند را نگه دارید؛ این دو الزاماً دشمن هم نیستند.

سامان جلیلی نیا- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
سامان جلیلی‌نیا با نگاهی روان‌شناسانه و زبانی صمیمی، از احساسات پنهان زندگی روزمره می‌نویسد. او مسیرهای میان دلتنگی، عشق، خاطره و تغییر را روایت می‌کند تا خواننده بتواند در آینه تجربه‌ها، خود را دوباره بشناسد.
مقالات مرتبط

چطور به خود سابقمان سلام کنیم؟ گفت‌وگو با نسخه‌های گذشته برای پذیرش زمان

مقاله‌ای روایی‌ـ‌روان‌شناختی درباره گفت‌وگو با نسخه‌های گذشته خود؛ سه ملاقات کوتاه برای پذیرش زمان، آشتی درونی و تمرین ۲۰ دقیقه‌ای سلام، عذرخواهی و تشکر.

خنثی‌سازی خاطرات بد؛ راه‌های نرم برای کم‌قدرت‌کردن گذشته

خنثی‌سازی خاطرات بد یعنی کم‌قدرت‌کردن بار احساسی گذشته بدون انکار آن. با ۸ ابزار نرم، بدن‌محور و نوشتاری، آرام‌تر برگردید به امروز.

خاطرات خجالت‌آور؛ آینه‌ای که ضعف‌های انسانی‌مان را بی‌رحمانه نشان می‌دهد

خاطرات خجالت‌آور مثل آینه درون عمل می‌کنند: زنگ خطر بقا، مرزهای شکننده و نیازهای دیده‌نشده را نشان می‌دهند؛ راهی برای پذیرش خود و کاهش نشخوار ذهنی.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x