صفحه اصلی > یادها و فقدان‌ها : گفت‌وگو با کسی که دیگر نیست؛ تمرین‌های امن خاطره‌درمانی بدون انکار واقعیت

گفت‌وگو با کسی که دیگر نیست؛ تمرین‌های امن خاطره‌درمانی بدون انکار واقعیت

تصویر فردی در خانه ایرانی که در حال نوشتن نامه و ضبط ویس برای گفتوگو با عزیز از دسترفته است؛ نمادی امن از خاطرهدرمانی و سوگ.

آنچه در این مقاله میخوانید

وقتی آدم هنوز حرف دارد، اما طرف گفت‌وگو دیگر این‌جا نیست

بعضی فقدان‌ها مثل درِ نیمه‌باز می‌مانند. نه آن‌قدر بسته می‌شوند که خیال‌مان راحت شود، نه آن‌قدر باز که بتوانیم واردشان شویم. در این میان، «گفت‌وگو با کسی که دیگر نیست» برای خیلی از ما نه یک کار عجیب، بلکه یک واقعیت پنهان است؛ چیزی که در آشپزخانه، پشت چراغ‌قرمز، یا نیمه‌شبِ بی‌هوا اتفاق می‌افتد. جمله‌ای که در ذهن‌مان می‌گوییم، یا تکه‌حرفی که روی لب می‌ماند و پایین نمی‌آید.

در فرهنگ ما، سوگ اغلب باید «آبرومند» باشد: گریه سرِ وقت، دعا سرِ وقت، و بعد هم زندگی. اما زندگی همیشه به این نظم تن نمی‌دهد. گاهی بدن زودتر از عقل دلتنگ می‌شود. گاهی یک بوی ساده، یک آهنگ، یا یک عکس در گوشی، یک‌باره ما را پرت می‌کند به همان لحظه‌ای که هنوز می‌شد چیزی گفت. اینجاست که آدم می‌فهمد سوگ فقط «نبودن» نیست؛ رابطه‌ای است که شکلش عوض شده، اما تمام نشده.

خاطره‌درمانی (به معنای استفاده آگاهانه از خاطره برای تنظیم احساس و معنا دادن) الزاماً درباره «خوش‌کردنِ حال» نیست؛ درباره این است که به ذهن و قلب اجازه بدهیم روایت را کامل‌تر کنند. گفت‌وگو با عزیز از دست‌رفته، اگر امن و واقع‌بینانه انجام شود، می‌تواند تبدیل شود به یک تمرین معنا: نه برای زنده‌کردن خیال، بلکه برای نگه‌داشتنِ پیوندِ انسانی در قالبی که با واقعیتِ مرگ سازگار است.

تابوی فرهنگی و لطافت خصوصی: چرا این کار را پنهان می‌کنیم؟

ما ایرانی‌ها از یک طرف، با مرده‌ها حرف می‌زنیم: سرِ خاک، کنار عکس، در دعاها، در فاتحه و خیرات. از طرف دیگر، اگر کسی بگوید «دیشب برای بابام ویس گرفتم» ممکن است با نگاهِ نگران روبه‌رو شود؛ انگار مرزِ سلامت روان را رد کرده. این دوگانگی، خودش بخشی از فرهنگِ سوگ ماست: آیین‌های جمعی داریم، اما گفت‌وگوی شخصی‌مان را قایم می‌کنیم.

علتش فقط ترس از قضاوت نیست. یک لایه عمیق‌تر هم هست: لطافتِ خصوصی. بعضی حرف‌ها آن‌قدر نازک‌اند که دوست نداریم در هوای عمومی پخش شوند. در فضای خانواده هم گاهی اجازه نداریم «همان‌طور که هستیم» سوگوار باشیم. یکی می‌گوید «دیگه تمومش کن»، یکی می‌گوید «یادش نکن ناراحت می‌شی»، یکی می‌گوید «روحش آزرده می‌شه». و آدم، برای حفاظت از خودش، می‌رود به پستوی درون؛ جایی که مکالمه‌ها بی‌صدا اتفاق می‌افتند.

در چنین زمینه‌ای، گفت‌وگو با عزیز از دست‌رفته می‌تواند یک عملِ آرامِ مقاومت باشد: مقاومت در برابر حذف احساس، در برابر عجله برای «خوب شدن». اما یک شرط دارد: این گفت‌وگو نباید واقعیت را پاک کند. اگر مکالمه تبدیل شود به جایگزینِ زندگی، یا به انکارِ نبودن، آن‌وقت از لطافت عبور می‌کند و می‌تواند خطرناک شود. هدف، ساختن یک اتاق امن در ذهن است؛ نه ساختن یک خانه خیالی و مهاجرت به آن.

گاهی ما به جای آن‌که «مرگ» را انکار کنیم، می‌توانیم «رابطه» را به شکل تازه‌ای تعریف کنیم: رابطه‌ای که در آن، حضور فیزیکی نیست، اما اثر هست؛ مثل نورِ چراغی که خاموش شده، اما تا مدتی گرمایش در اتاق می‌ماند.

پنج قالب امن برای گفت‌وگو: نه درمانِ رسمی، نه انکارِ واقعیت

این پنج قالب، پیشنهادهای نرم‌اند؛ تمرین‌های شخصی برای کسانی که می‌خواهند حرف‌های مانده را در یک ظرف قابل‌تحمل بریزند. هرکدام را می‌شود کوتاه و ساده انجام داد. معیارِ امنیت این است: بعد از انجامش، شما باید «بیشتر در بدن و زمانِ اکنون» باشید، نه دورتر و گم‌تر.

۱) نامه به رفتگان: کاغذی که می‌تواند وزن را تحمل کند

نامه نوشتن به رفتگان، از قدیمی‌ترین شکل‌های «ادامه‌دادنِ رابطه» است. تفاوتش با نشخوار ذهنی این است که حرف‌ها از حالت مه‌آلود بیرون می‌آیند و شکل می‌گیرند. می‌توانید نامه را با یک جمله ساده شروع کنید: «امروز دلم خواست بهت بگم…» و بعد فقط بگذارید کلمات بیایند؛ حتی اگر نامرتب، حتی اگر متناقض.

  • اگر احساس گناه دارید، آن را با جزئیات نام‌گذاری کنید، نه با حکم‌های کلی.
  • اگر عصبانی هستید، اجازه بدهید خشم هم روی کاغذ بیاید؛ خشم هم بخشی از عشقِ زخمی است.
  • در پایان، یک جمله «بازگشت» اضافه کنید: «الان نامه را می‌بندم و برمی‌گردم به روزم.»

۲) ویس‌نوت: صدایی که می‌خواهد شنیده شود، حتی اگر شنونده‌اش آسمان باشد

برای نسل ما که گوشی مثل یک اندام اضافه شده، ویس‌نوت می‌تواند جای نامه را بگیرد. گفتنِ بلند، بدن را درگیر می‌کند: نفس، مکث، لرزش صدا. اما ویس‌نوت باید حد و مرز داشته باشد؛ چون صدا، سریع‌تر از متن ما را می‌برد به گذشته.

  • زمان را محدود کنید (مثلاً ۲ تا ۵ دقیقه) تا مکالمه کشدار نشود.
  • بعدش یک کار زمینی انجام دهید: آب خوردن، شستن صورت، یا نگاه‌کردن به محیط.
  • اگر دوست دارید، ویس‌ها را در پوشه‌ای جدا نگه دارید؛ مثل یک آرشیو محترمانه، نه چیزی که هر شب تکرار شود.

۳) استعاره «صندلی خالی»: گفت‌وگو با جایگاهِ رابطه، نه با جسمِ برگشته

گاهی یک صندلی خالی در اتاق، کافی است تا رابطه «جا» پیدا کند. این کار شبیه نقش‌بازی‌کردن نیست؛ بیشتر شبیه این است که به ذهن اجازه بدهیم جایگاهِ طرف مقابل را ببیند، بدون این‌که مجبور شویم او را «واقعاً حاضر» تصور کنیم. شما می‌توانید رو به صندلی حرف بزنید، و بعد اگر خواستید، فقط سکوت کنید و ببینید چه چیزی درون‌تان پاسخ می‌دهد؛ نه به عنوان پیام ماورایی، بلکه به عنوان بخش‌هایی از خودتان که در آن رابطه شکل گرفته‌اند.

اگر این قالب برایتان شدید یا ترسناک است، ساده‌اش کنید: فقط چند دقیقه روبه‌روی یک نقطه ثابت بنشینید و سه جمله کوتاه بگویید. همین.

۴) زمزمه شبیه دعا: یک گفت‌وگوی بی‌ادعا، نزدیک به فرهنگ خودمان

در بسیاری از خانه‌های ایرانی، دعا شکلِ فرهنگیِ حرف‌زدنِ محترمانه است. حتی اگر آدم مذهبیِ پررنگی نباشد، گاهی زمزمه «خدایا…» یا «روحش شاد…» زبان را نرم می‌کند. این قالب، برای کسانی مناسب است که از بارِ مستقیمِ «تو» گفتن می‌ترسند. در زمزمه، شما هم با فقدان حرف می‌زنید، هم با چیزی بزرگ‌تر از خودتان.

  • کلمات را ساده نگه دارید: «دلم برات تنگه»، «امروز یادِت افتادم»، «کمکم کن از این روز رد شم».
  • لازم نیست هیچ نتیجه‌ای بگیرید؛ فقط ارتباط را لمس کنید و تمام.

۵) ژورنال پرسش‌وپاسخ: گفت‌وگو با حافظه، بدون گیرکردن در خیال

اگر ذهنتان از گفت‌وگوی آزاد می‌ترسد، ساختار بدهید. یک دفتر بردارید و پرسش‌های ثابت بنویسید، و زیرش جواب‌ها را کوتاه و صادقانه ثبت کنید. این کار کمک می‌کند گفت‌وگو در مسیرِ معنا بماند، نه در مسیرِ غرق‌شدن.

  1. اگر امروز این‌جا بودی، فکر می‌کنی از چی می‌ترسیدم؟
  2. من از تو چه چیزی را هنوز یاد نگرفته‌ام؟
  3. در نبودِ تو، کدام بخشِ زندگی‌ام را باید دوباره بسازم؟
  4. چه چیزی را می‌خواهم به تو ببخشم و چه چیزی را به خودم؟

اگر دوست داشتید درباره حافظه و اثرِ بو، صدا، مزه و لمس در بازشدنِ ناگهانیِ دلتنگی دقیق‌تر بخوانید، مقالهٔ احساسات و حافظه می‌تواند آن لایه پنهان را روشن‌تر کند؛ همان لحظه‌هایی که یک بوی کوچک، در را باز می‌کند و ما را پرت می‌کند وسطِ نبودن.

مرزها و علائم توقف: گفت‌وگو وقتی امن است که راه برگشت داشته باشد

سوگ، مثل دریاست؛ بعضی روزها لبِ ساحل آرام است و بعضی روزها موج می‌زند. گفت‌وگو با عزیز از دست‌رفته، اگرچه می‌تواند آرام‌بخش باشد، اما اگر بی‌مرز انجام شود ممکن است تبدیل شود به گردابی که آدم را از زندگی روزمره جدا می‌کند. مرز گذاشتن، بی‌احترامی به عشق نیست؛ احترام به ظرفیتِ روان است.

زمینی‌سازی (Grounding): قبل و بعدِ گفت‌وگو

  • قبلش: سه چیز را در محیط نام ببرید (یک رنگ، یک صدا، یک شیء). به بدن یادآوری کنید «این‌جا و اکنون» کجاست.
  • بعدش: یک کار ساده و تکراری انجام دهید؛ چای دم کردن، مرتب کردن میز، یا قدم زدن کوتاه.
  • زمان‌سنج بگذارید. گفت‌وگوهای بی‌انتها، ذهن را بی‌سرپناه می‌کنند.

نشانه‌های توقف

اگر هرکدام از این‌ها را دیدید، مکث کنید و تمرین را متوقف یا کوتاه کنید:

  • احساس جداشدن از واقعیت، گیجی، یا بی‌حسیِ عجیب
  • تپش قلب شدید، تنگی نفس، یا لرزشِ کنترل‌ناپذیر
  • افکار آسیب به خود یا ناتوانی در انجام کارهای روزمره
  • میل وسواس‌گونه به تکرار گفت‌وگو برای ساعت‌ها

چه زمانی حمایت لازم می‌شود؟

این متن جای درمان حرفه‌ای نیست. اگر سوگ‌تان با علائم شدید همراه است، اگر فقدان با تروما، خشونت، یا حس گناه سنگین گره خورده، یا اگر چند هفته و چند ماه است که خواب، کار، رابطه و خورد و خوراک‌تان فروپاشیده، همراهی متخصص یا یک گروه حمایتی می‌تواند از تنهاییِ خطرناک جلوگیری کند. همچنین اگر در خانواده‌ای هستید که سوگ را سرکوب می‌کند، داشتن یک شاهدِ امن (دوست قابل اعتماد، مشاور، یا درمانگر) گاهی همان چیزی است که اجازه می‌دهد گفت‌وگو از «زخم» به «معنا» حرکت کند.

چالش‌های رایج و راه‌حل‌های انسانی: از ترسِ دیوانه‌شدن تا ترسِ فراموشی

وقتی کسی را از دست می‌دهیم، ذهن ما دنبال دو کار متضاد می‌رود: هم می‌خواهد او را نگه دارد، هم می‌خواهد درد را کم کند. گفت‌وگو با عزیز از دست‌رفته درست وسطِ این دو کشش می‌ایستد. در ادامه، چند چالش رایج را با راه‌حل‌های ساده و زمینی می‌آورم؛ نه نسخه، فقط چراغ کوچک.

چالش چه‌طور خودش را نشان می‌دهد راه‌حل پیشنهادی و امن
ترس از قضاوت پنهان‌کاری، شرم، قطع‌کردن مکالمه نیمه‌کاره یک ظرف خصوصی بسازید: دفتر قفل‌دار، پوشهٔ ویس، یا زمان مشخص. لازم نیست برای همه توضیح بدهید.
ترس از دیوانه‌شدن فکر «نکنه دارم توهم می‌زنم؟» در مکالمه از جملات واقع‌بینانه استفاده کنید: «می‌دونم نیستی، ولی دلم می‌خواد حرفم رو بگم.»
گیرکردن در گذشته ساعت‌ها مرور، عقب افتادن از زندگی محدودیت زمانی + پایان‌بندی مشخص (بستن دفتر، ذخیره ویس، کار زمینی بعدش).
حملهٔ احساسات گریه شدید، تنگی نفس، بی‌قراری کوتاه‌کردن قالب (سه جمله)، نفس آهسته، تماس با یک آدم امن. اگر تکرار شد، از متخصص کمک بگیرید.
ترس از فراموشی وسواس روی جزئیات، جمع‌کردن بی‌پایان عکس و یادگاری به جای انباشت، انتخاب کنید: چند شیء/عکس/متنِ کلیدی و یک روایت کوتاه. کیفیتِ یاد مهم‌تر از کمیت است.

گاهی هم گفت‌وگو با رفتگان، در دلِ آیین‌ها نرم‌تر می‌شود: سالگردها، روشن‌کردن شمع، یا حتی یک کار کوچک خانوادگی که یاد او را زنده نگه می‌دارد. اگر دنبال نگاه فرهنگی‌تر به این لایه هستید، صفحهٔ آیین‌ها و فصل‌ها کمک می‌کند ببینید چطور زمان و مناسبت‌ها، ظرفِ مشترکِ حافظه می‌شوند.

از «حرف زدن» تا «معنا ساختن»: این گفت‌وگو چه چیزی را در ما ترمیم می‌کند؟

من سال‌ها فکر می‌کردم سوگ یعنی تحملِ یک نبودنِ بزرگ. اما بعدها فهمیدم سوگ، خیلی وقت‌ها تحملِ یک «حرفِ نگفته» است. انگار روحِ آدم به جای خودِ آدم، به گذشته پیام می‌فرستد: ببخش، بمان، برگرد، ببین، گوش بده. و واقعیت با سکوت جواب می‌دهد. در این فاصله، اگر هیچ کاری نکنیم، ذهن برای پر کردن سکوت، یا خودش را سرزنش می‌کند، یا خودش را بی‌حس.

گفت‌وگو با عزیز از دست‌رفته، وقتی در قالب‌های امن انجام شود، چند کار ظریف می‌کند:

  • تبدیل گره به جمله: احساسات مبهم، وقتی گفته یا نوشته می‌شوند، کمتر ترسناک‌اند.
  • بازگرداندن اختیار: مرگ انتخاب ما نبود، اما «چگونگیِ یاد کردن» می‌تواند انتخاب ما باشد.
  • حفظ پیوند بدون انکار: ما یاد می‌گیریم هم بگوییم «نیستی»، هم بگوییم «اثرت هست».
  • ساختن هویت: رابطه‌های عمیق، بخشی از هویت ما را می‌سازند. گفت‌وگو کمک می‌کند آن بخش را آگاهانه حمل کنیم، نه ناخواسته.

گاهی هم این گفت‌وگوها به ما یاد می‌دهند «چگونه ادامه بدهیم». نه ادامه دادنِ نمایشی، نه سرِ پا ماندنِ لجوجانه؛ ادامه دادنِ انسانی. اگر بخواهید درباره خاطره‌سازی در زمان حال و این‌که چطور می‌شود زندگی را طوری زیست که بعداً قابل یادآوری باشد، به صفحهٔ خاطره‌سازی امروز سر بزنید؛ چون بعضی وقت‌ها بهترین ادای احترام به رفتگان این است که ما، در زندگیِ خودمان، دوباره حاضر شویم.

جمع‌بندی: گفت‌وگو مثل چراغِ کوچک، نه مثل دروازه‌ی بازگشت

گفت‌وگو با کسی که دیگر نیست، اگر در مرزِ واقعیت حرکت کند، می‌تواند بخشی از خاطره‌درمانیِ شخصی باشد: نامه‌ای که بار را سبک می‌کند، ویسی که بغض را به صدا تبدیل می‌کند، صندلیِ خالی که جایگاهِ رابطه را نگه می‌دارد، زمزمه‌ای که به فرهنگ دعا نزدیک است، و ژورنالی که گفت‌وگو را از آشوب به معنا می‌برد. این‌ها نه معجزه‌اند و نه جایگزین درمان؛ فقط راه‌هایی‌اند برای این‌که سوگ، از درون ما عبور کند و تبدیل به چیزی قابل‌حمل شود.

مرزها را جدی بگیرید: زمان محدود، زمینی‌سازی، نشانه‌های توقف، و درخواست کمک وقتی موج‌ها بلند می‌شوند. و یادتان باشد: هدف این گفت‌وگوها «برگرداندن» نیست؛ هدف این است که عشق را از شکلِ دردناکِ چسبندگی، به شکلِ محترمانهٔ یاد تبدیل کنیم. بعضی آدم‌ها می‌روند، اما رابطه—اگر درست نگهش داریم—می‌تواند به یک چراغ کوچک تبدیل شود: نه برای روشن کردنِ گذشته، برای روشن‌تر دیدنِ امروز.

پرسش‌های متداول

آیا گفت‌وگو با عزیز از دست‌رفته یعنی انکار مرگ؟

نه لزوماً. تفاوتِ اصلی در «لحنِ واقع‌بینانه» است. اگر شما هم‌زمان می‌دانید که آن فرد از نظر فیزیکی حضور ندارد و با این حال برای بیانِ احساسات‌تان راهی انتخاب می‌کنید، این می‌تواند بخشی از سازگاری با سوگ باشد. انکار زمانی رخ می‌دهد که مکالمه جای زندگی را بگیرد یا شما را از واقعیتِ اکنون جدا کند.

نامه به رفتگان را باید نگه دارم یا پاره کنم؟

هر دو می‌تواند درست باشد. نگه‌داشتن، برای بعضی‌ها حکم آرشیوِ رابطه را دارد؛ پاره‌کردن یا سوزاندن (با رعایت ایمنی)، برای بعضی‌ها نماد رها کردنِ بار است. معیار این است که کدام کار شما را بعدش «آرام‌تر و حاضرتر» می‌کند. می‌توانید چند هفته نگه دارید و بعد تصمیم بگیرید.

اگر بعد از ویس گرفتن حالم بدتر شد، یعنی کار اشتباهی کرده‌ام؟

بدتر شدنِ کوتاه‌مدت همیشه نشانه اشتباه نیست؛ گاهی احساساتِ حبس‌شده تازه آزاد می‌شوند. اما اگر شدتِ ناراحتی زیاد است، یا چند ساعت و چند روز ادامه پیدا می‌کند، یا به کارکرد روزمره آسیب می‌زند، بهتر است قالب را کوتاه‌تر کنید، فاصله بدهید و در صورت تکرار، از حمایت حرفه‌ای کمک بگیرید.

چطور بفهمم دارم گیر می‌کنم و مکالمه برایم ناسالم شده؟

وقتی گفت‌وگو تبدیل می‌شود به اجبار: ساعت‌های طولانی، قطع ارتباط با آدم‌های زنده، یا احساسِ ناتوانی در توقف. همچنین اگر بعد از مکالمه دچار بی‌حسیِ شدید، گیجی، یا افکار آسیب به خود می‌شوید، این‌ها علامت‌های جدی‌اند. در این حالت، مرز زمانی بگذارید و از یک فرد امن یا متخصص کمک بگیرید.

آیا این کار برای همه سوگ‌ها مناسب است؟

نه. اگر فقدان با تروما، خشونت، یا رابطه‌ای بسیار پیچیده همراه بوده، بعضی قالب‌ها (مثل صندلی خالی یا گفت‌وگوی بلند) ممکن است محرک باشند. در چنین شرایطی، قالب‌های ساختارمندتر مثل ژورنال پرسش‌وپاسخ و نامه‌های کوتاه معمولاً امن‌ترند. اگر مطمئن نیستید، بهتر است با همراهی متخصص پیش بروید.

چطور این گفت‌وگو را به یک آیین کوچک و قابل تکرار تبدیل کنم؟

آیین کوچک یعنی تکرارِ سبک، نه تکرارِ فرساینده. یک روز ثابت در هفته یا ماه انتخاب کنید، زمان را محدود نگه دارید، و بعدش یک کار زمینی انجام دهید (چای، قدم‌زدن، یا گوش دادن به موسیقی آرام). آیین باید شما را به زندگی برگرداند، نه از زندگی جدا کند.

یک تکه نامه کوتاه، برای آخر

تو نیستی، و من این را هر روز از روی چیزهای کوچک می‌فهمم؛ از آن صندلی که بی‌صدا مانده، از آن جمله که کسی دیگر مثل تو نمی‌گوید. اما امروز تصمیم گرفتم به جای جنگیدن با نبودنت، کنارش بنشینم. تصمیم گرفتم حرفم را در هوا پخش نکنم و به یک جای مشخص بسپارم: به همین کاغذ. اگر روزی آن‌طرفِ مرزِ جهان، چیزی شبیه شنیدن وجود داشته باشد، دوست دارم بدانی من هنوز یاد گرفته‌ام با نبودنت زندگی کنم، اما هنوز یاد نگرفته‌ام بی‌تو مهربان‌تر نشوم. دلم می‌خواهد این مهربانی را، هرچقدر کم، به نام تو خرج کنم.

سامان جلیلی نیا- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
سامان جلیلی‌نیا با نگاهی روان‌شناسانه و زبانی صمیمی، از احساسات پنهان زندگی روزمره می‌نویسد. او مسیرهای میان دلتنگی، عشق، خاطره و تغییر را روایت می‌کند تا خواننده بتواند در آینه تجربه‌ها، خود را دوباره بشناسد.
مقالات مرتبط

سوگی که حرف ندارد؛ چگونه با نوشتن داستان، بگذاریم اشک‌ها بمانند به یادگار رهایی نه شرم؟

وقتی سوگ حرف ندارد، بدن زودتر از زبان گریه می‌کند. این مقاله نشان می‌دهد چطور با نوشتن داستان، اشک‌ها را یادگار رهایی کنیم؛ نه شرم.

چهار مرحله ساده برای تبدیل یاد عزیز از دست‌رفته به منبع قوت، نه منبع فرسودگی

چطور یاد عزیز از دست‌رفته را از منبع فرسودگی به منبع قوت تبدیل کنیم؟ چهار مرحله نرم برای التیام سوگ، کنار آمدن با سالگردها و زنده نگه داشتن پیوند.

خط‌کش، ساعت، انگشتر؛ وقتی اشیای کوچک آرشیو عاطفی ما می‌شوند

چرا خط‌کش، ساعت یا انگشتر می‌توانند یادگاری‌های کوچک اما سنگینِ سوگ و فقدان باشند؟ راهی برای نوشتن، عکاسی و آرشیو خاطره‌ در اشیا.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x