صفحه اصلی > زمان، تغییر و پذیرش : چطور به خود سابقمان سلام کنیم؟ گفت‌وگو با نسخه‌های گذشته برای پذیرش زمان

چطور به خود سابقمان سلام کنیم؟ گفت‌وگو با نسخه‌های گذشته برای پذیرش زمان

گفت‌وگو با خودهای گذشته برای پذیرش زمان؛ تصویر فرد ایرانی روبه‌روی آینه و دفتر خاطره در فضایی روشن و امیدبخش

آنچه در این مقاله میخوانید

گاهی زمان، مثل یک خیابان صاف نیست که فقط جلو برویم و پشت‌سرمان کوچک شود؛ بیشتر شبیه خانه‌ای است با اتاق‌های تو‌در‌تو. در هر اتاق، «من»ی نشسته که هنوز دست‌هایش گرم همان روزهاست. ما فکر می‌کنیم گذشته تمام شده، اما گذشته همیشه یک «آدرس» دارد؛ در بدن، در بوها، در واکنش‌ها، در آن نقطه‌ای از گلو که بعضی شب‌ها بی‌دلیل می‌سوزد. گفت‌وگو با خودِ گذشته، برای من نوعی ادب‌کردن رابطه با زمان است: نه برای گیر افتادن، نه برای باز کردن زخم بدون پناه؛ برای این‌که یاد بگیریم وقتی از کنار خودمان رد می‌شویم، سلام‌مان را دریغ نکنیم.

کلیدواژه‌اش شاید همین باشد: «سلام». سلام یعنی دیدنت، یعنی پذیرفتن این‌که تو هم بخشی از منی؛ حتی اگر سلیقه‌ات، ترس‌هایت، یا خامی‌ات امروز کمی خجالت‌زده‌ام کند. امروز قرار است سه بار در را باز کنم؛ به سه اتاقِ سه سن. هر دیدار کوتاه است، اما زنده: یک سؤال سخت، یک پاسخ صادقانه، یک جمله‌ی مهربانانه. بین دیدارها هم چند مکث کوتاه؛ برای این‌که بفهمیم چرا زمان درون ما چندلایه است.

چرا «گفت‌وگو با خودهای گذشته» اصلاً ممکن است؟

اگر از من بپرسند گذشته کجاست، نمی‌گویم در عکس‌ها یا در پوشه‌های قدیمی گوشی. گذشته خیلی نزدیک‌تر از این‌هاست؛ در لحظه‌هایی که ناگهان بی‌هوا تند می‌شوی، یا از یک جمله‌ی ساده می‌ریزی به هم، یا در ازدحام مترو بی‌دلیل دلت می‌خواهد کنار پنجره بایستی. این‌ها زبانِ نسخه‌هایی از توست که هنوز در تو زندگی می‌کنند. نه به شکل روح سرگردان؛ به شکل عادت، باور، خاطره، و تصویرِ ناتمام.

ما در ایران معمولاً از «قوی بودن» حرف زیاد می‌زنیم، اما کمتر از «مهربان بودن با خود». اغلب در ذهن‌مان، خودِ گذشته یا متهم است یا مزاحم: «چرا آن‌وقت این‌طور رفتار کردی؟» یا «چرا زودتر نفهمیدی؟» ولی گفت‌وگو، شکل دیگری از نگاه است؛ شکلِ دیدن آدمی که آن روزها با ابزارهای همان روزها زندگی می‌کرده. نه توجیه است، نه سفیدشویی. گفت‌وگو یعنی کنار حقیقت نشستن، بدون شلاق.

من وقتی به گذشته نزدیک می‌شوم، معمولاً از یک حس وارد می‌شوم: بوی کاغذِ دفتر، صدای زنگ مدرسه، راه رفتن در کوچه‌ی نیمه‌تاریک، یا حتی یک «اولین» که هنوز در بدنم روشن است. برای همین، گاهی قبل از شروع گفت‌وگو، سری می‌زنم به صفحه‌ی حس‌ها و حافظه؛ چون به من یادآوری می‌کند حافظه فقط روایت نیست، بافت است: بو، نور، دما، و لرزش دست.

این مقاله شبیه یک جلسه‌ی درمانی رسمی نیست؛ شبیه یک ملاقات است. ملاقات‌های کوتاه، اما واقعی. اگر در میانه‌ی خواندن حس کردی چیزی درونت سنگین شد، حق داری مکث کنی. گفت‌وگو قرار نیست قهرمانت کند؛ قرار است آدم‌تری‌ات کند.

ملاقات اول: من هفده‌سالگی  «تو چرا این‌قدر می‌ترسی؟»

هفده‌سالگی را در ذهنم با یک نور خاص می‌بینم: نورِ تندِ ظهرِ امتحان. با بوی دفتر نو، با انگشت‌هایی که گوشه‌ی کاغذ را می‌جوند. او را در راهروی مدرسه پیدا می‌کنم؛ شانه‌ها بالا، نگاه تیز، قلبی که زیاد حرف می‌زند. آن‌قدر تلاش می‌کند «بد» نباشد که یادش می‌رود «آرام» هم می‌تواند باشد.

سؤال سخت

می‌پرسم: «تو چرا این‌قدر می‌ترسی؟ از چی؟ از این‌که اگر درست نروی، دوستت ندارند؟ از این‌که اگر اشتباه کنی، کوچک می‌شوی؟»

پاسخ صادقانه

می‌گوید: «می‌ترسم چون فکر می‌کنم زندگی یک امتحان طولانی است. می‌ترسم چون در خانه، دوست داشتن گاهی شرط داشته؛ با نمره، با مؤدب بودن، با کم‌حرف بودن. می‌ترسم چون نمی‌دانم اگر از مسیر بیرون بزنم، کسی می‌آید دنبالم یا نه. و راستش… می‌ترسم چون خودم هم هنوز خودم را بلد نیستم.»

یک جمله‌ی مهربانانه

به او می‌گویم: «حق داشتی بترسی؛ تو تنها بودی، اما تنها نیستی. من الان این‌جام، کنار تو.»

هفده‌سالگی معمولاً سنِ «اولین‌ها»ست؛ اولین تصمیم‌های جدی، اولین شکست‌های جدی، اولین احساسِ این‌که شاید قرار نیست همه‌چیز مطابق برنامه جلو برود. برای همین، بعد از این ملاقات، ذهنم می‌رود سمت لحظه‌های سرنوشت‌ساز؛ چون خیلی از ترس‌های امروز، ریشه در همان اولین بارها دارد: اولین بارِ تحقیر شدن، اولین بارِ کافی نبودن، اولین بارِ دیده نشدن.

او را که ترک می‌کنم، حس می‌کنم زمان مثل یک نخ نامرئی است: آن‌وقت‌ها با ترس سفت شده، امروز باید با فهم شل شود. شل شدن یعنی رها کردنِ نظم؟ نه. یعنی اجازه دادن به نفس.

مکث کوتاه: زمان درون ما چندلایه است، چون ما یک‌بار ساخته نمی‌شویم

یک سوءتفاهم رایج این است که خیال می‌کنیم «منِ امروز» نسخه‌ی کامل و نهایی است و بقیه نسخه‌ها، ناقص‌اند. اما من این‌طور نمی‌بینم. ما مثل یک کتاب نیستیم که فصل‌های قبلی‌اش تمام شده باشد؛ بیشتر شبیه یک شهر هستیم: محله‌های قدیمی هم هنوز چراغ دارند، حتی اگر تو در برج‌های جدید زندگی کنی.

برای همین است که گاهی در یک روز معمولی، ناگهان یک «منِ گذشته» از راه می‌رسد. نه برای خرابکاری؛ برای این‌که چیزی را یادآوری کند: یک نیاز، یک حق، یک درد که بی‌صدا مانده. زمان درون ما چندلایه است، چون رشد خطی نیست. آدم ممکن است در کارش بالغ شود اما در عشق، هنوز همان نوجوانِ محتاط بماند. ممکن است در حرف زدن شجاع شود اما در خواستنِ کمک، هنوز کودکِ خجالتی باشد.

به‌جای این‌که با این لایه‌ها بجنگیم، می‌شود با آن‌ها «قرار» گذاشت. گفت‌وگو یعنی همین: قرار گذاشتن با زمان. و قرار، همیشه از سلام شروع می‌شود؛ از یک ایستادن کوتاه پشت درِ اتاقی که سال‌هاست به آن سر نزده‌ای.

ملاقات دوم: من بیست‌وپنج‌سالگی «تو چرا این‌قدر عجله داری؟»

بیست‌وپنج‌سالگی را در یک کافه‌ی شلوغ می‌بینم؛ با لپ‌تاپی که همیشه باز است، با اعلان‌هایی که مثل گنجشک روی شانه می‌نشینند و نمی‌گذارند سکوت کند. او به شکل عجیبی جدی است؛ انگار اگر یک روز عقب بیفتد، جهان فرو می‌ریزد. تلاش می‌کند خودش را ثابت کند، چون هنوز درونش یک دادگاه برپاست.

سؤال سخت

می‌پرسم: «تو چرا این‌قدر عجله داری؟ به کی باید برسی؟ به کدوم تصویرِ موفقیت که اگر کاملش نکنی، احساس شکست می‌کنی؟»

پاسخ صادقانه

می‌گوید: «عجله دارم چون می‌ترسم از بازی جا بمانم. چون همه دارند حرکت می‌کنند و من نمی‌دانم مقصدشان کجاست. عجله دارم چون فکر می‌کنم اگر دستاورد نداشته باشم، ارزش ندارم. و یک چیز دیگر… من خسته‌ام. اما خستگی را بلد نیستم؛ چون خسته که باشم، می‌ترسم دوست‌داشتنی نباشم.»

یک جمله‌ی مهربانانه

به او می‌گویم: «تو مجبور نیستی با سرعت ثابت کنی که زنده‌ای؛ همین که هنوز داری تلاش می‌کنی، یعنی جانت را جدی گرفته‌ای.»

بیست‌وپنج‌سالگی سنِ زندگی در دنیای دیجیتال است؛ جایی که آدم با یک اسکرول، خودِ واقعی‌اش را با هزار نسخه‌ی بزک‌کرده‌ی دیگر مقایسه می‌کند. من نمی‌خواهم او را متهم کنم که چرا در این جریان گیر افتاده؛ می‌خواهم ببینمش. برای همین، گاهی برای فهم این اضطرابِ مدام، سر می‌زنم به صفحه‌ی ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند؛ نه از زاویه‌ی تکنولوژی، بلکه از زاویه‌ی این سؤال: «وقتی همه‌چیز ثبت می‌شود، آیا خودمان هم دیده می‌شویم؟»

وقتی از او خداحافظی می‌کنم، می‌فهمم عجله همیشه نشانه‌ی جاه‌طلبی نیست؛ گاهی نشانه‌ی ترس است. ترس از این‌که اگر یک لحظه بایستی، صدای درونت را بشنوی؛ صدایی که سال‌ها با کار و شلوغی ساکتش کرده‌ای.

مکث کوتاه: «پذیرش زمان» یعنی اجازه دادن به خودمان برای عوض شدن

پذیرش زمان، برای من یک مفهوم آرام و شیکِ روی کاغذ نیست. یک کارِ روزانه است. گاهی شبیه جمع کردن خانه بعد از مهمانی: خرده‌ریزها را باید برداشت، لیوان‌های نیمه‌پر را باید دید، لکه‌های کوچک را باید پاک کرد. پذیرش یعنی بگویی: «این هم بخشی از من بوده، این هم بخشی از من است.»

مشکل ما اغلب با «عوض شدن» نیست؛ با «هزینه‌ی عوض شدن» است. چون هر تغییر، یک عزاداری کوچک هم دارد: عزاداری برای چیزی که از دست می‌دهیم. برای خودی که فکر می‌کردیم باید تا ابد همان بماند. اگر با خودهای گذشته حرف نزنیم، تغییر را با بی‌رحمی اجرا می‌کنیم؛ انگار یک مدیر سخت‌گیر، نیروهای قدیمی را اخراج می‌کند. اما اگر گفت‌وگو کنیم، تغییر شبیه یک جابه‌جایی محترمانه می‌شود: یک نفر می‌رود استراحت کند، اما با احترام، نه با تحقیر.

در این مکث، من معمولاً یک سؤال از خودم می‌پرسم: «اگر امروز قرار بود تو را، با همین شکلِ ناقصت، بپذیرند… چه چیزی در تو آرام می‌شد؟» پاسخ‌ها همیشه بزرگ نیستند؛ گاهی فقط یک جمله‌اند: «حق داری.»

ملاقات سوم: من سی‌وسه‌سالگی «تو از چی پنهان می‌کنی؟»

سی‌وسه‌سالگی نزدیک‌تر است؛ آن‌قدر نزدیک که گاهی فکر می‌کنم هنوز همانم. اما نه. او را در یک عصر بارانی می‌بینم، پشت پنجره، با نگاهِ کسی که فهمیده بعضی چیزها با زور درست نمی‌شوند. او کمتر می‌خواهد دیگران را راضی کند، اما هنوز درونش یک بخش کوچک هست که از صمیمیت می‌ترسد؛ از این‌که اگر خود واقعی‌اش را نشان دهد، دوست داشته نشود.

سؤال سخت

می‌پرسم: «تو از چی پنهان می‌کنی؟ از رنج؟ از نیاز؟ از این‌که گاهی دلت می‌خواهد یکی بیاید و بگوید ‘من این‌جام’؟»

پاسخ صادقانه

می‌گوید: «پنهان می‌کنم چون سال‌ها یاد گرفته‌ام آدمِ قابل‌اعتماد باید بی‌نیاز به نظر برسد. پنهان می‌کنم چون اگر اعتراف کنم که بعضی شب‌ها می‌ترسم، تصویرِ آدمِ بالغ ترک می‌خورد. و یک چیز دیگر… من از این می‌ترسم که اگر به گذشته نزدیک شوم، غم‌های قدیمی دوباره هجوم بیاورند.»

یک جمله‌ی مهربانانه

به او می‌گویم: «تو لازم نیست برای بالغ بودن، بی‌احساس باشی؛ بالغ بودن یعنی بلد باشی احساس را نگه داری، نه این‌که پنهانش کنی.»

این‌جا، یک مراقبت لازم است: گفت‌وگو با خودهای گذشته قرار نیست ما را بی‌پناه کند. اگر احساس می‌کنی خاطره‌ای آن‌قدر تیز است که بدنت را می‌لرزاند، حق داری مرز بگذاری؛ حق داری فقط «سلام» کنی و جلوتر نروی. آشتی، مسابقه نیست. برخی زخم‌ها برای باز شدن، به حضورِ یک همراه حرفه‌ای نیاز دارند. هدف این تمرین‌ها این است که ما کمتر با خودمان بی‌رحم باشیم؛ نه این‌که تنهایی وارد تاریک‌ترین اتاق‌ها شویم و در را هم پشت‌سرمان ببندیم.

تمرین ۲۰ دقیقه‌ای: «یک سلام، یک عذرخواهی، یک تشکر»

این تمرین را طوری طراحی کرده‌ام که هم ساده باشد، هم امن. لازم نیست زندگی‌ات را زیرورو کند؛ فقط کافی است برای ۲۰ دقیقه، در را نیمه‌باز بگذاری. اگر دوست داشتی، می‌توانی بعداً این دیالوگ را در یک پوشه‌ی خصوصی نگه داری؛ مثل یک یادگاری که لازم نیست کسی آن را ببیند.

آماده‌سازی (۳ دقیقه)

  • یک جای نسبتاً آرام پیدا کن. گوشی را روی حالت بی‌صدا بگذار.

  • سه نفس عمیق. دستت را روی سینه بگذار و به خودت یادآوری کن: «من قرار نیست خودم را محاکمه کنم.»

  • سه سن انتخاب کن (مثلاً ۱۷، ۲۵، ۳۳). اگر سن‌هایت متفاوت است، مهم نیست؛ مهم این است که هر کدام نماینده‌ی یک فصل باشند.

نوشتن دیالوگ‌ها (۱۲ دقیقه)

  1. برای هر سن، یک صحنه‌ی کوتاه بساز: کجا هستید؟ چه نوری هست؟ چه بویی هست؟ (زیاد ننویس؛ ۳ خط کافی است.)

  2. برای هر سن، یک سؤال سخت بنویس: سؤالی که همیشه از خودت پنهان کرده‌ای.

  3. جواب را از زبان همان سن بنویس: بگذار خام باشد، بگذار صادقانه باشد. لازم نیست «قشنگ» باشد.

  4. برای هر سن، یک جمله‌ی مهربانانه بنویس: جمله‌ای که اگر آن زمان می‌شنیدی، شاید کمی سبک‌تر می‌شدی.

سه جمله‌ی اصلی: سلام، عذرخواهی، تشکر (۵ دقیقه)

حالا سه جمله را بنویس. کوتاه، دقیق، واقعی:

  • یک سلام: «سلام…» (به کدام نسخه؟ با چه لحن؟)

  • یک عذرخواهی: «ببخش که…» (برای چه بی‌رحمی، چه نادیده گرفتن، چه فشار؟)

  • یک تشکر: «ممنون که…» (برای چه تاب آوردنی، چه جرئتی، چه ادامه دادنی؟)

در پایان، کاغذ را تا کن یا فایل را ذخیره کن. لازم نیست نتیجه بگیری. همین که نوشتی، یعنی با زمان وارد گفت‌وگو شده‌ای.

جمع‌بندی: سلام کردن، شکل بالغ آشتی است

من فکر می‌کنم هر آدم، چند «من» دارد که هم‌زمان نفس می‌کشند؛ فقط بعضی‌هایشان بیشتر حرف می‌زنند. گفت‌وگو با خودهای گذشته، دعوت به ماندن در گذشته نیست؛ دعوت به دیدنِ ریشه‌هاست. وقتی به هفده‌سالگی سلام می‌کنی، داری ترس را از پنهان‌کاری بیرون می‌آوری. وقتی با بیست‌وپنج‌سالگی حرف می‌زنی، عجله را از بی‌ارزشی جدا می‌کنی. وقتی به سی‌وسه‌سالگی نزدیک می‌شوی، یاد می‌گیری بالغ بودن یعنی پناه دادن به خود، نه سخت‌گیری بیشتر.

اگر از این مقاله فقط یک چیز با خودت ببری، دوست دارم این باشد: با خودت طوری رفتار کن که انگار قرار است سال‌ها با هم هم‌خانه باشید. چون هستید. و آشتی، همیشه با یک سلام کوچک شروع می‌شود؛ سلامی که در آن نه انکار هست، نه قضاوت. فقط دیدن.

پرسش‌های متداول

آیا گفت‌وگو با خودِ گذشته باعث گیر کردن در گذشته نمی‌شود؟

اگر هدف، فهم و آشتی باشد، معمولاً برعکس عمل می‌کند: کمک می‌کند گذشته کمتر از پشت پرده کنترل‌مان کند. گیر کردن زمانی رخ می‌دهد که گفت‌وگو تبدیل به نشخوار، سرزنش یا خیال‌پردازیِ «اگرها» شود. بهتر است دیالوگ‌ها کوتاه، مشخص و همراه با جمله‌ی مهربانانه باشند و بعد از نوشتن، به زندگی روزمره برگردی.

اگر هنگام نوشتن، احساسات خیلی شدید شد چه کار کنم؟

تمرین را متوقف کن، چند نفس آرام بکش، و به بدن برگرد: پاها روی زمین، آب خوردن، نگاه کردن به یک نقطه‌ی ثابت. هدف این مقاله «باز کردن زخم بدون پناه» نیست. می‌توانی فقط بخش «سلام» را بنویسی و فعلاً جلوتر نروی. اگر خاطره‌ها به شکل آزاردهنده تکرار می‌شوند، همراهی یک درمانگر می‌تواند امن‌تر باشد.

چرا باید برای هر ملاقات «یک سؤال سخت» بپرسم؟

چون سؤال سخت، همان جایی است که حقیقت پنهان شده؛ همان جایی که سال‌ها با شوخی، کار زیاد یا بی‌حسی پوشانده‌ایم. سؤال سخت قرار نیست خشن باشد؛ قرار است دقیق باشد. این سؤال مثل چراغ‌قوه است: فقط روشن می‌کند. بعد از روشن شدن، جمله‌ی مهربانانه کمک می‌کند که این نور، چشم را نسوزاند.

اگر احساس کنم خودِ گذشته‌ام را دوست ندارم، باز هم باید با او حرف بزنم؟

دوست داشتن اجباری نیست. شروعِ سالم‌تر، «پذیرفتن وجود او»ست. می‌توانی به‌جای محبتِ زیاد، از احترامِ حداقلی شروع کنی: «می‌بینمت.» یا «می‌فهمم چرا آن‌طور شد.» گاهی دوست نداشتنِ خودِ گذشته، در واقع خشم از بی‌پناهیِ همان زمان است. گفت‌وگو کمک می‌کند خشم را به فهم تبدیل کنی، نه به فراموشی.

بهترین سن‌ها برای این تمرین کدام‌اند؟

سن‌ها باید برای خودت معنا داشته باشند: یک نقطه‌ی تغییر، یک بحران، یک شروع تازه، یا حتی یک فصلِ آرام. برای بعضی‌ها ۱۳، ۱۸ و ۲۹ مهم است؛ برای بعضی‌ها ۲۰، ۲۶ و ۴۰. مهم این است که هر نسخه، نماینده‌ی یک نیاز باشد: امنیت، دیده شدن، استقلال، یا آرامش. سن‌ها ابزارند، نه قانون.

بعد از نوشتن دیالوگ‌ها، چه‌طور از آن‌ها استفاده کنم؟

می‌توانی آن‌ها را مثل یک یادداشت خصوصی نگه داری و هر چند ماه یک‌بار مرور کنی؛ نه برای قضاوت، برای دیدن تغییر. همچنین می‌توانی از دل دیالوگ‌ها یک «تعهد کوچک» بیرون بکشی: مثلاً کمتر عجله کنم، یا بیشتر کمک بخواهم. اگر هم هیچ کاری نکردی، اشکالی ندارد؛ همین که سلام کردی، یک قدم به پذیرش زمان نزدیک‌تر شده‌ای.

سامان جلیلی نیا- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
سامان جلیلی‌نیا با نگاهی روان‌شناسانه و زبانی صمیمی، از احساسات پنهان زندگی روزمره می‌نویسد. او مسیرهای میان دلتنگی، عشق، خاطره و تغییر را روایت می‌کند تا خواننده بتواند در آینه تجربه‌ها، خود را دوباره بشناسد.
مقالات مرتبط

چگونه نحوه روایت اطرافیان، خاطره‌های ما را شکل داد؟

روایت‌های خانواده و اطرافیان چطور خاطره‌های ما را بازنویسی می‌کنند؟ از آبروداری تا نقش قربانی/قهرمان و راهی ۶ مرحله‌ای برای جدا کردن واقعیت از گفته‌ها.

خنثی‌سازی خاطرات بد؛ راه‌های نرم برای کم‌قدرت‌کردن گذشته

خنثی‌سازی خاطرات بد یعنی کم‌قدرت‌کردن بار احساسی گذشته بدون انکار آن. با ۸ ابزار نرم، بدن‌محور و نوشتاری، آرام‌تر برگردید به امروز.

خاطرات خجالت‌آور؛ آینه‌ای که ضعف‌های انسانی‌مان را بی‌رحمانه نشان می‌دهد

خاطرات خجالت‌آور مثل آینه درون عمل می‌کنند: زنگ خطر بقا، مرزهای شکننده و نیازهای دیده‌نشده را نشان می‌دهند؛ راهی برای پذیرش خود و کاهش نشخوار ذهنی.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x