شهر در سینمای ایران؛ وقتی خیابان نقش اول میشود
اگر از خودتان بپرسید «اولین تصویری که از سینمای ایران در ذهنم میآید چیست؟» احتمالاً اسم یک بازیگر یا دیالوگ معروف میآید؛ اما کمی که دقیقتر شوید، میبینید آن صحنه در یک خیابان مشخص، یک پل، یک میدان شلوغ یا کوچهای تنگ رخ میدهد. شهر، مثل بازیگری که اسمش روی پوستر نیست، در حافظه سینمایی ما جا خوش کرده است.
در این نوشته، از نگاه یک تماشاگرِ درگیر با خاطره (مانی فرهام)، شهر را نه «پسزمینه»، که شخصیت پنهان سینمای ایران میخوانیم؛ شخصیتی که با معماری، ترافیک، تابلوها، تاکسیها و آپارتمانهای فشردهاش، چیزهایی درباره طبقه اجتماعی، تنهایی، عشق، خشم و امید گفته که هیچ دیالوگی تنهایی از پسش برنمیآید.
تهرانِ خیسِ بعد از باران، پلهایی که روی آنها قرارهای عاشقانه و جداییها بسته شده، میدانهای شلوغی که در آنها تاریخ معاصر ورق خورده و محلههای قدیمی رشت و اصفهان، همه تبدیل به نشانههایی در حافظه بصری ما شدهاند. بخش بزرگی از «شهر» را، در واقع، از پشت دوربین یاد گرفتهایم؛ نه فقط از پشت شیشه تاکسی یا پیادهرویهای روزمره.
تهران در سینمای ایران؛ از خیابانهای خیس تا پلهای سرنوشتساز
تهران، در سینمای ایران، بیشتر از هر شهر دیگری جلوی دوربین رفته است. اما آنچه ماندگار شده، فقط برجها و اتوبانها نیست؛ خیابانهای خیس، پلهای سوخته، کوچههای بنبست و میدانهای شلوغ است که در آنها قصههای ما اتفاق افتاده.
در بسیاری از فیلمهای شهری دهههای اخیر، باران روی آسفالت تهران، تبدیل به افکتی برای احساس شده؛ خیابان خیس، نور چراغهای ماشین، مه کمرنگ، و یک آدم تنها در کنار اتوبان. این تصویر را بارها دیدهایم، حتی اگر اسم فیلمها یادمان نمانده باشد. شهرِ بارانی، تنهایی ما را «قاب» گرفته است.
پلها هم در تهرانِ سینمایی نقش مهمی دارند؛ پلهایی که روی بزرگراهها کشیده شدهاند و محل عبور سریعاند، در فیلمها به جای مکث و تصمیم تبدیل میشوند؛ جایی که شخصیتها برای زنگزدن، سیگارکشیدن، یا حتی تصمیمگرفتن برای ترککردن رابطه میایستند. این تضادِ میان «معماری برای عبور» و «استفاده برای توقف»، از شهر، شخصیتی دوگانه ساخته است.
در دستهای از آثار، تهران قدیم، با درختان چنار کنار خیابان و سایهی درختان خیابان که هنوز کاملاً حذف نشده، در پسزمینه حضور دارد؛ ردی از شهری که بین نو و قدیم گیر کرده. این همان لایهای است که سینما آن را مستند کرده؛ چیزی بین خاطره و واقعیت. برای لمس عمیقتر این دگرگونی، خواندن محتوای مربوط به تحول شهر و معماری روزمره هم میتواند کنار این تجربه سینمایی، تصویر کاملتری به شما بدهد.
انقلاب، پل کریمخان و نیاوران؛ محلههایی که «نقش» میگیرند
اگر تهران در سینما «شخصیت» است، محلههایش، زیرنقشهای پررنگ این شخصیتاند. کافی است به تکرارِ بعضی لوکیشنها در فیلمها و سریالها فکر کنیم: حوالی میدان انقلاب، خیابان کریمخان، تقاطع ولیعصر–طالقانی، کوچههای نیاوران، یا محلههای قدیمی جنوب شهر.
در حوالی انقلاب، معماری، کتابفروشیها، دیوارنوشتهها و ترافیک، تصویری از طبقه متوسطِ درگیر با ایدهها و بحرانها ساختهاند؛ جایی که قهوهخانههای قدیمی در کوچههای فرعی، کنار فستفودها و کافیشاپهای جدید نشستهاند. هر بار در فیلمی صحنهای از این حوالی میبینیم، حتی بدون توضیح، جوانیِ پر از بحث و جدل، درسخواندن، عاشقشدن در راه دانشگاه را به یاد میآوریم.
در مقابل، نیاوران و محلههای بالادست شمال شهر، اغلب برای نمایش فاصله طبقاتی، رفاه، ویلاهای مدرن و شیشههای بزرگ استفاده شدهاند. کافی است نماهای طولانی از خیابانهای خلوت با درختان مرتب و ماشینهای مدلبالا را بهخاطر بیاوریم تا بفهمیم بدون حتی یک جمله درباره «پول و فاصله طبقاتی»، تصویر، خودش همهچیز را گفته است.
در جنوب شهر، کوچههای تنگ، دیوارهای کِرمرنگ، باریکراههای پر از کوچههای بنبست، لباسهای آویزان از بالکن و بچههایی که در خیابان بازی میکنند، به ما حس رفاقت کوچهای، دوستیهای همسایگی و همسایهداری قدیمی را یادآوری میکنند؛ چیزی که شاید در زندگی امروز کمتر تجربهاش میکنیم اما در قاب سینما، هنوز زنده است.
ترافیک، تاکسی و تابلوها؛ جزئیاتی که طبقه و تنهایی را فاش میکنند
یکی از جذابترین بخشهای شهر در سینمای ایران، جزئیات ظاهراً پیشپاافتاده است؛ چیزهایی مثل مدل تاکسی، نوع ترافیک، شیوه رانندگی، تابلوهای تبلیغاتی، مغازههای ردیف کنار هم و حتی نحوه دستگرفتن کیسههای خرید.
در بسیاری از فیلمها، صحنه داخل تاکسی تبدیل شده به نوعی «اتاق اعتراف سیار»؛ جایی که مسافرانِ غریبه، برای دقایقی کنار هم مینشینند، نگاهشان در آینهها تلاقی میکند و گاهی حرفهایی گفته میشود که در هیچ جای دیگری گفته نمیشود. از نوع تاکسی (خطی، اینترنتی، دربست)، مسیر حرکت (شمال–جنوب، شرق–غرب)، و حتی مدل ماشین، ما طبقه اجتماعی و سبک زندگی شخصیتها را حدس میزنیم.
تابلوهای مغازهها، فونتهای ناهمگون، دستنوشتههای پشت شیشه، و بیلبوردهای بزرگ بزرگراهها، همزمان، دو چیز را روایت میکنند: فشار اقتصادی و رویای مصرف. در نمایی که شخصیت پیاده از کنار ویترینها میگذرد، ما فقط او را تماشا نمیکنیم؛ چشممان بین صورت او و قیمتهای خوردهشده روی شیشه در رفتوآمد است. همین حرکت ساده، لایهای از «وضعیت مالی» و «آرزوی زندگی بهتر» را وارد صحنه میکند.
این جزئیات شهری، بخشی از همان چیزی است که در مجله «خاطرات» از آن با عنوان زمان و حافظه جمعی یاد میکنیم؛ آن جایی که زندگی روزمره، بیسروصدا، تبدیل به سندی از یک دوره میشود. اگر کنجکاوید که این تصویرها چطور در حافظه ما تهنشین میشوند، مرور بخش زمان و حافظه جمعی میتواند نگاهتان را عمیقتر کند.
رشت بارانی، اصفهان عصرگاهی؛ شهرهای دیگر روی پرده
شهر در سینمای ایران محدود به تهران نیست؛ هرچند تهران پررنگترین نقش را دارد. رشت، اصفهان، شیراز، مشهد و شهرهای شمالی هم هرکدام به شیوه خودشان به شخصیت تبدیل شدهاند؛ گاهی با بارانهای بیوقفه، گاهی با پلهای قدیمی و گاهی با میدانها و حرمها.
رشت، با بارانهای طولانی و خیابانهای خیس، اغلب برای روایت داستانهای آرام، پر از مکث و اندوه نرم انتخاب شده است. پیادهروی شخصیتها زیر باران، ردیف مغازههای کوچک، بخار چای پشت شیشه، و مه صبحگاهی، ترکیبی ساختهاند که هنوز هم با دیدن هر نمایی از آن شهر، حس «بوی خاک نمخورده» و «بوی دریا» در ذهنمان زنده میشود؛ حتی اگر هرگز به رشت سفر نکرده باشیم.
اصفهان، بیشتر با پلها و زایندهرود در سینما زنده است؛ پلگردی عصرگاهی، نور غروب روی طاقها، صدای عبور مردم و نوازندههای کنار پل، همه در قاب فیلمها به حافظه جمعی ما تزریق شدهاند. حتی وقتی امروز زایندهرود خشک است، تصاویر سینمایی از زایندهرود اصفهان و اصفهان و پلگردی عصرگاهی، چیزی از گذشته را برایمان زنده نگه میدارند؛ گذشتهای که شاید شخصاً تجربهاش نکردهایم اما انگار «به یاد میآوریم».
در مشهد، نماهای هوایی حرم، کوچههای اطراف، کبوترهای پشتبام مشهد و مسیرهای شلوغِ رفتوآمد زائران، بارها در فیلمها آمدهاند؛ تا جایی که بسیاری از ما، حتی اگر تجربه زیارت خانوادگی داشته باشیم، یک لایه از خاطرهمان را هم از سینما و تلویزیون گرفتهایم؛ لایهای مشترک که با خاطرات شخصیمان گره میخورد.
چرا بعضی خیابانها و میدانها هیچوقت از ذهن ما پاک نمیشوند؟
شاید برایتان جالب باشد که چرا بعضی خیابانها بیشتر از بقیه در حافظهمان ماندهاند؛ حتی اگر هر روز از آنها رد نشویم. پاسخ، ترکیبی است از تکرار بصری، گرهخوردن با احساس، و تبدیلشدن به نماد.
در جدول زیر میتوانیم چند نمونه از این فضاهای شهری را، بهعنوان «لوکیشنهایی که تبدیل به خاطره جمعی شدهاند»، کنار هم ببینیم:
| محله / فضا | نوع احساس غالب در سینما | چرا در حافظه میماند؟ |
|---|---|---|
| حوالی میدان انقلاب تهران | جوانی، بحران هویت، شور فکری | کتابفروشیها، ازدحام، بافت آشنا برای دانشجوها |
| پلهای اصفهان | نوستالژی، آرامش، مکث عاشقانه | تصاویر تکرارشده در فیلمها و تجربه سفر خانوادگی |
| خیابانهای بارانی رشت | تنهایی نرم، صمیمیت، سکوت خیس | بوی باران، مه، مغازههای ردیف و حس شهر کوچک |
| کوچههای قدیمی جنوب تهران | رفاقت، فقر، همسایگی | بازی بچهها، درهای فلزی زنگزده، حیاطهای مشترک |
این فضاها، چون بارها در فیلمها تکرار شدهاند و با صحنههای احساسی قوی گره خوردهاند، تبدیل به بخشی از «نقشه احساسی ایران» در ذهن ما شدهاند. وقتی نامشان را میشنویم، فقط جغرافیا را به یاد نمیآوریم؛ صحنهای از یک فیلم، یک موسیقی، یا یک دیالوگ هم کنارش بالا میآید.
چالشهای تصویرکردن شهر؛ از سانتیمانتالیسم تا کاریکاتور
نمایش شهر در سینما، همیشه هم موفق و دقیق نیست. بعضی وقتها، تهران و دیگر شهرها تبدیل به کلیشههای کاریکاتوری میشوند: شمال شهر یعنی تجمل اغراقشده، جنوب شهر یعنی فقر بیچینوچروک، رشت فقط باران، اصفهان فقط گردشگری.
سه چالش مهم در تصویرکردن شهر عبارتاند از:
- یکلایهکردن شهر: نادیدهگرفتن تنوع درون هر محله؛ انگار همه ساکنان جنوب شهر یکجور زندگی میکنند.
- سانتیمانتالیسم: تبدیلکردن کوچههای قدیمی و میدانهای محلی به کارتپستالهای همیشهخوشحال یا همیشهغمگین.
- حذف روزمرگی: تمرکز روی لحظات دراماتیک و نادیدهگرفتن روتینها و طراحی آیینها و روتینهای خاطرهساز که واقعاً شهر را میسازند.
راهحل چیست؟ شاید پاسخش در همان چیزی باشد که سینمای بهتر انجام میدهد: دیدن جزئیات واقعی؛ مثلاً نحوه صفکشیدن مردم جلوی نانوایی، یا حرکت آهسته آدمها در پیادهرو بعد از باران. شهر، وقتی صادقانه نشان داده میشود، خودش به اندازه کافی شاعرانه هست؛ نیازی به اضافهکردن فیلتر احساساتیِ دروغین ندارد.
از پرده به زندگی؛ چطور شهرِ دیدهشده را به خاطره شخصی تبدیل کنیم؟
ما بخش بزرگی از شهر را از پشت پرده سینما و صفحه تلویزیون یاد گرفتهایم؛ اما میتوانیم این تصویرها را به خاطرات شخصی تبدیل کنیم. هر بار که از پل معروفی رد میشویم، میتوانیم آن را صرفاً «جایی که در فیلم دیدهایم» ندانیم، بلکه تلاش کنیم لحظهای کوچک برای خودمان ثبت کنیم.
چند تمرین ساده برای تبدیل شهرِ سینمایی به شهرِ شخصی:
- یک لوکیشن معروف سینمایی در شهر خودتان پیدا کنید و در همانجا چند خط درباره حالوهوایتان بنویسید.
- وقتی فیلمی میبینید که در یک شهر آشنا میگذرد، بعد از تماشا، روی نقشه آن مسیرها را پیدا کنید و به «نقشه ذهنی» خودتان اضافه کنید.
- اگر از آن خیابانها رد میشوید، چند عکس بگیرید و کنارشان بنویسید: «در ذهن من، اینجا فلان صحنه را یادآوری میکند.»
اینها همان کارهایی است که از ما انسان ثبتکننده میسازد؛ کسی که فقط مصرفکننده تصویر نیست، بلکه خاطرات خودش را میسازد و نگه میدارد. در این مسیر، دنیای ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند هم میتواند کمک کند تا شهرهای شخصیمان را، مشابه کاری که سینما با شهر کرده، برای خودمان آرشیو کنیم.
جمعبندی؛ شهری که از پرده به حافظه ما سرایت کرد
وقتی میگوییم «شهر در سینمای ایران»، از چیزی فراتر از لوکیشن حرف میزنیم. خیابانهای خیس تهران، پلهای اصفهان، کوچههای تنگ جنوب شهر، میدانهای شلوغ و پیادهروهای بارانی رشت، همه در کنار هم، شخصیتی پنهان و چندلایه ساختهاند که روی داستانهای ما سایه میاندازد.
این شهر سینمایی، با ترافیک، تاکسیها، تابلوها و معماریاش، درباره طبقه، تنهایی، عشق و خشم، حرفهایی زده که شاید هیچوقت مستقیم به زبان نیامدهاند. بسیاری از ما، حتی اگر ساکن آن محلهها نبوده باشیم، خودمان را در آن قابها پیدا کردهایم؛ و امروز، وقتی از کنارشان رد میشویم، چیزی در درونمان تکان میخورد.
در نهایت، میتوان گفت بخش بزرگی از «نقشه عاطفی شهر» را از روی پرده آموختهایم. سینما، شهر را برایمان روایت کرده، و حالا نوبت ماست که با ثبت خاطرات روزمرهمان، این روایت را ادامه دهیم؛ در دفترهای شخصی، در عکسهای موبایل، یا در همان کوچهها و خیابانهایی که دیگر فقط «لوکیشن» نیستند، بلکه خانه احساسات و خاطرات ما شدهاند.
پرسشهای متداول درباره شهر در سینمای ایران
چرا میگویند شهر در سینمای ایران یک «شخصیت» است نه فقط لوکیشن؟
در بسیاری از فیلمهای ایرانی، شهر فقط پسزمینهای خنثی نیست؛ بر تصمیمها، روابط و سرنوشت شخصیتها اثر میگذارد. مثلاً طبقه اجتماعی از روی محله، نوع خانه، مدل ماشین و حتی خط تاکسی مشخص میشود. حس تنهایی یا رفاقت، از کوچههای بنبست، میدانهای شلوغ، یا پلهای خلوت منتقل میشود. اینجاست که شهر، مثل یک شخصیت ساکت، اما تاثیرگذار، رفتار میکند؛ بدون دیالوگ، اما پر از معنا.
تهران چه تصویری در سینمای ایران پیدا کرده است؟
تهران در سینما، غالباً شهری متناقض و چندلایه است: از یکسو، اتوبانها، پلها، ترافیک و آسمانخراشها؛ از سوی دیگر، کوچههای تنگ، درختان چنار قدیمی و محلههای جنوب شهر. این تضادها، برای روایت موضوعاتی مثل فاصله طبقاتی، مهاجرت، شلوغی و تنهایی وسط جمعیت استفاده شدهاند. تصویر تکرارشونده خیابانهای خیس در شب، یا پلهایی که محل تصمیمهای مهماند، تهران را در حافظه ما به شهری تبدیل کرده که هم خستهکننده است و هم پرقصه.
شهرهای دیگر ایران چقدر در سینما حضور دارند؟
هرچند تمرکز زیادی روی تهران بوده، اما رشت، اصفهان، شیراز، مشهد و شهرهای شمالی هم حضور پررنگی در سینما و تلویزیون داشتهاند. رشت معمولاً با باران و مه و خیابانهای آرام به تصویر کشیده شده؛ اصفهان با پلها و زایندهرود و میدانهای تاریخی؛ مشهد با حرم، کبوترها و کوچههای اطراف؛ و شهرهای شمالی با جادههای جنگلی و خانههای چوبی. این تصاویر، حتی برای کسانی که آنجا زندگی نمیکنند، نوعی «خاطره از راه دور» ساختهاند.
چطور تصاویر شهری در فیلمها روی خاطرات شخصی ما اثر میگذارند؟
وقتی یک صحنه قوی احساسی (مثلاً جدایی، اعتراف، آشتی) در مکانی مشخص اتفاق میافتد، آن مکان در ذهن ما با آن احساس گره میخورد. اگر بعداً در زندگی واقعی از همان فضا رد شویم، یا حتی فقط نامش را بشنویم، همزمان هم شهر را به یاد میآوریم، هم صحنه فیلم را، هم احساس خودمان را. این همنشینی، باعث میشود شهر برای ما فقط شبکهای از خیابانها نباشد، بلکه نقشهای از لحظهها و احساسات شود.
چطور میتوانیم از سینما برای عمیقتر تجربهکردن شهر خودمان استفاده کنیم؟
میشود بعد از دیدن هر فیلم شهری، چند کار ساده کرد: لوکیشنها را روی نقشه پیدا کنیم، اگر ممکن بود به آنجا سر بزنیم، و سعی کنیم نسخه شخصی خودمان از آن مکان را بسازیم؛ با چند خط نوشتن، عکاسی، یا حتی ضبط صدا. این کار، فاصله میان «شهرِ دیدهشده در فیلم» و «شهرِ زیسته» را کم میکند و کمک میکند تا خودمان هم مثل فیلمساز، شروع به ثبت خاطره از خیابانها و میدانهای اطرافمان کنیم.


