صفحه اصلی > سینما و تلویزیون خاطره‌انگیز : سکانسی که ما را ساخت؛ چرا صحنه‌های ساده سریال‌های قدیمی بیشتر از بلاک‌باسترها می‌مانند؟

سکانسی که ما را ساخت؛ چرا صحنه‌های ساده سریال‌های قدیمی بیشتر از بلاک‌باسترها می‌مانند؟

سکانس صمیمی از خانواده ایرانی در حال تماشای سریال قدیمی در اتاق نشیمن با نور زرد و حال‌وهوای نوستالژیک

آنچه در این مقاله میخوانید

سکانسی که ما را ساخت؛ از آشپزخانه تاریک تا کوچه خلوت

شاید برای تو هم پیش آمده باشد: وسط شلوغی اینستاگرام و سریال‌های پرزرق‌وبرق پلتفرم‌ها، ناگهان با یک کلیپ کوتاه از سریال قدیمی روبه‌رو می‌شوی؛ مثلاً مادری که توی آشپزخانه نیمه‌تاریک چای می‌ریزد و با پسرش حرف می‌زند، یا خداحافظی آرام پشت در، یا قدم‌زدن دو نفر در کوچه‌ای خیس از باران. سکانس تمام می‌شود، اما چیزی در تو تکان می‌خورد؛ انگار تکه‌ای از کودکی‌ات را دوباره دیده باشی.

این متن درباره همین «سکانس‌های سازنده» است؛ صحنه‌هایی به ظاهر ساده از سریال‌های قدیمی ایرانی که بیشتر از بلاک‌باسترهای امروز در ما می‌مانند. از زاویه نگاه مانی فرهام، می‌خواهیم ببینیم چرا این سکانس‌های کم‌بودجه و بی‌افکت، هسته بعضی از عمیق‌ترین خاطرات ما شده‌اند؛ چطور نور زرد لامپ کم‌مصرف، صدای قاشق در استکان چای، سکوت بین دو دیالوگ و راه‌رفتن آرام در کوچه، به مصالح ساختن حافظه عاطفی نسل‌ها تبدیل شده‌اند.

در طول متن، هم به سازوکار حافظه و نوستالژی سر می‌زنیم، هم به سلیقه بصری ایرانی‌ها و این‌که چرا هنوز قاب‌های ساده حیاط و کوچه و آشپزخانه، از پیچیده‌ترین جلوه‌های ویژه برای‌مان باورپذیرتر و ماندگارتر است. و در نهایت، از تو دعوت می‌کنیم سکانس شخصی خودت را به یاد بیاوری؛ آن صحنه‌ای که شاید هیچ‌وقت در تیتراژها دیده نشد، اما بی‌صدا تو را ساخت.

سکانس سازنده یعنی چه؟ وقتی تصویر تبدیل به خاطره می‌شود

«سکانس سازنده» فقط یک صحنه قشنگ یا دیالوگ معروف نیست. سکانسی است که:

  • با یک تجربه واقعی زندگی روزمره گره می‌خورد؛
  • در لحظه دیدن، شاید عادی به نظر برسد اما سال‌ها بعد، مثل یک درِ مخفی حافظه باز می‌شود؛
  • به ما کمک می‌کند خودمان، خانواده‌مان یا زمانه‌مان را بهتر بفهمیم.

سکانس سازنده معمولاً نه انفجار دارد، نه موسیقی حماسی، نه تدوین عجیب. قدرتش در این است که به جای نمایش «وقایع خارق‌العاده»، کیفیت لحظه‌های عادی را ثبت می‌کند؛ همان لحظه‌هایی که در زندگی واقعی هم ساختار حافظه ما را می‌سازند؛ چای عصرانه، صدای تلویزیون در پس‌زمینه، نور مهتاب روی حیاط، یا گفت‌وگوی کوتاهی هنگام شستن ظرف‌ها.

اگر به دهه‌ها و سبک زندگی در ایران فکر کنیم، متوجه می‌شویم که تغییرات بزرگ اجتماعی اغلب از همین صحنه‌های کوچک خوانده می‌شوند؛ مثلاً نوع نشستن دور سفره، مدل پذیرایی، یا نحوه خداحافظی دم در. سکانس سازنده، این جزئیات را دقیق و زنده جلوی چشم ما می‌گذارد، بدون این‌که مجبور باشد درباره‌شان زیاد حرف بزند.

سه سکانس آشنا؛ آشپزخانه، خداحافظی دم در، کوچه شبانه

برای این‌که بحثی نماند، سه نوع سکانس تکرارشونده در سریال‌های قدیمی ایرانی را مرور کنیم؛ صحنه‌هایی که نسخه‌های مشابه‌شان را در ده‌ها مجموعه دیده‌ایم، اما هنوز هر بار که می‌آیند، چیزی در ما روشن می‌شود.

۱. گفت‌وگوی شبانه در آشپزخانه

فضا ساده است: آشپزخانه‌ای کوچک، کاشی‌های کرم یا آبی، میز فلزی یا سفره روی زمین، سماور یا کتری، نور زرد و کمی کم‌جان. مادر یا پدر مشغول هم‌زدن غذا یا شستن ظرف است، بچه یا نوجوان تکیه داده به در یا چارچوب، و از چیزی حرف می‌زند که گفتنش در پذیرایی سخت است: دعوا با دوست، علاقه به کسی، ترس از کنکور یا نگرانی برای شغل.

چیزی که این سکانس را می‌سازد، خود دیالوگ‌ها نیست؛ ترکیب حرکت‌های کوچک و صداهاست: قل‌قل آرام چای، باز و بسته شدن یخچال، چکه شیر، صدای تلویزیون که از هال می‌آید، و سکوت‌های کوتاهی که بین جمله‌ها می‌افتد. اینجا آشپزخانه فقط یک لوکیشن نیست؛ آزمایشگاه عاطفی خانواده ایرانی است، جای اعتراف‌ها و مصالحه‌ها.

۲. خداحافظی پشت در

دم در، کفش‌ها ردیف شده‌اند. دستگیره در، قالیچه کوچک، آیفون قدیمی، و آن «درنگ» دو سه ثانیه‌ای قبل از رفتن. شخصیت‌ها معمولاً خیلی چیزها را نگفته‌اند، اما بدن‌شان، مکث‌شان، و نگاه آخرشان همه‌چیز را فاش می‌کند. گاهی یک «مواظب خودت باش» ساده، از بلندترین اعتراف‌های عاشقانه قوی‌تر است.

این سکانس‌ها، شبیه زیست واقعی ما با خاطرات خانوادگی و نسل‌ها است؛ جایی که تصمیم‌ها، جدایی‌ها و آشتی‌ها اغلب نه وسط میدان، که پشت همین درهای ساده ورودی گرفته می‌شوند. تصویر دست روی چارچوب، صدای قفل، یا کاسه آب پشت‌سر مسافر، خودش یک زبان است؛ زبانی که نسل‌ها می‌فهمند.

۳. قدم‌زدن در کوچه

دو نفر در کوچه‌ای نیمه‌تاریک راه می‌روند. دیوارهای آجری یا کاه‌گلی، نور چراغ محله، صدای دوردست اذان یا بوق ماشین. گفتگو ممکن است ساده باشد، اما «راه رفتن کنار هم» خودش تبدیل به زبان می‌شود: فاصله بین‌شان چقدر است؟ هم‌قدم می‌شوند یا یکی جلوتر می‌رود؟ به پنجره‌ها نگاه می‌کنند یا به زمین خیره‌اند؟

در این سکانس‌ها، کوچه فقط پس‌زمینه نیست؛ شخصیت سوم صحنه است. بوی نم دیوار، سایه درخت، رد نور از پشت شیشه پنجره‌ها، همه‌شان جزئی از حافظه بصری ما از «رفاقت کوچه‌ای» و «دوستی‌های همسایگی» شده‌اند؛ حتی اگر اسمشان در تیتراژ نیامده باشد.

زبان عاطفی نور، صدا و سکوت در سریال‌های قدیمی

اگر بلاک‌باسترهای امروزی را با سریال‌های قدیمی ایرانی کنار هم بگذاریم، یک تفاوت اساسی دیده می‌شود: آن‌جا هیجان با صدا و تصویرِ زیاد تولید می‌شود، این‌جا احساس با کم‌کردن صدا و تصویر اضافه. حافظه ما معمولاً به این دومین سبک وفادارتر می‌ماند.

عنصر سکانس‌های سازنده قدیمی بلاک‌باسترهای پرزرق‌وبرق
نور زرد، نرم، شبیه چراغ خانه‌های واقعی پرکنتراست، رنگی، غیرروزمره
صدا قاشق در استکان، صدای تلویزیون دور، تیک‌تاک ساعت موسیقی بلند، افکت‌های صوتی متعدد
ریتم آهسته، با مکث‌های معنادار سریع، بر اساس هیجان و شوک
حافظه پیوند با تجربه زیسته روزمره پیوند با تماشای موقت و سرگرمی

مغز ما، به‌خصوص در حوزه حافظه عاطفی، به جزئیات حسیِ تکرارشونده واکنش شدیدتری نشان می‌دهد: بوی چای، صدای در حیاط، نور مهتاب در حیاط، یا صدای حس‌ها و حافظه مثل خش‌خش دمپایی روی موزاییک. این‌ها همان چیزهایی‌اند که بارها در زندگی واقعی لمس‌شان کرده‌ایم؛ پس وقتی در سریال می‌بینیم، مغز بلافاصله آن‌ها را به شبکه‌ای از خاطرات شخصی وصل می‌کند.

از نگاه مانی فرهام، نور، صدا و سکوت در این سکانس‌ها فقط ابزار فنی نیستند؛ زبان عاطفی‌اند. سکوت کوتاه بین دو دیالوگ، جایی است که تماشاگر، خودِ تجربه‌اش را در صحنه تزریق می‌کند؛ شبیه جایی از یک نامه نانوشته که تو در ذهنت کاملش می‌کنی.

چرا صحنه‌های کم‌بودجه، این‌قدر در حافظه ما می‌مانند؟

این‌که یک سکانس کم‌بودجه، سال‌ها بعد از ساخت، هنوز در حافظه عاطفی ما زنده می‌ماند، اتفاقی نیست. چند سازوکار مهم در مغز و فرهنگ ما دست به دست هم می‌دهند:

  • بازشناسی (Recognition): ما خودمان را در قاب می‌بینیم؛ خانه‌ها، ظرف‌ها، پوشش‌ها و حتی خستگی چهره‌ها آشناست.
  • هم‌زمانی حسی: هنگام تماشای سکانس، بوی چای یا صدای باران واقعی اطراف‌مان ممکن است ناخواسته با تصویر گره بخورد و بعداً هر کدام، دیگری را فراخوانی کند.
  • لنگرهای کوچک عاطفی: یک جمله کوتاه، یک نگاه، یا شیئی مثل «پتو گلبافت» یا «ملحفه‌های گلدار» می‌تواند لنگر یک دوره کامل زندگی باشد.
  • تکرار جمعی: سریال‌های قدیمی معمولاً در زمان پخش، تجربه‌ای جمعی ایجاد می‌کردند؛ خانواده دور هم، زمان مشخص، برنامه ثابت.

در مقابل، بلاک‌باسترها اغلب بر شگفت‌زدگی لحظه‌ای تکیه دارند؛ چیزی که ذهن ما بعد از مدتی آن را «سرگرمی» طبقه‌بندی می‌کند، نه «خاطره». سکانس سازنده، اما آرام و بی‌صدا وارد طبقه خاطرات می‌شود؛ چون شبیه همان زندگی است که هر روز با آن سر و کار داریم، فقط کمی شفاف‌تر و قابل‌دیدن‌تر.

سکانس‌ها و نوستالژی ایرانی؛ از حیاط تا محله

نوستالژیِ ما ایرانی‌ها بیش از آن‌که به رویدادهای بزرگ تاریخی گره خورده باشد، به فضاهای کوچک و تکرارشونده متصل است: حیاط، کوچه، نانوایی محله، صف کوپن، یا حیاط مدرسه. سریال‌های قدیمی، به‌صورت ناگفته، این فضاها را به آرشیو تصویری ما از «خانه» و «محله» تبدیل کردند.

وقتی در یک سکانس، سفره‌ای روی زمین پهن می‌شود و همه دورش می‌نشینند، تنها با یک تصویر ساده، کل ایده خانه و حیاط ایرانی و خوراک و طعم‌های ماندگار را دوباره احضار می‌کند: بوی برنج زعفرانی، صدای کشیده شدن صندلی روی سرامیک، ظرف‌های استیل یا لعابی، خنده‌های گاه‌به‌گاه، و رادیویی که گوشه‌ای پخش می‌شود.

این نوستالژی فقط «حسرت گذشته» نیست؛ نوعی نقشه‌برداری عاطفی از جاها و آدم‌هایی است که در ساختن ما نقش داشته‌اند. سریال‌ها، به شکل غیرمستقیم، بخش مهمی از این نقشه را برای ما ترسیم کرده‌اند؛ طوری که وقتی امروز به محله‌ای جدید می‌رویم، ناخودآگاه دنبال همان نشانه‌ها می‌گردیم: چراغ محله، کوچه بن‌بست، حیاطی با درخت توت، یا حتی صدای قاشق چای‌خوری در استکان شیشه‌ای.

سلیقه بصری ایرانی؛ چرا مینیمالیسم گرم را دوست داریم؟

در دل این سکانس‌ها، چیزی از «سلیقه بصری ایرانی» هم دیده می‌شود؛ سلیقه‌ای که نه کاملاً مینیمال است، نه پر زرق‌وبرق. می‌توان آن را مینیمالیسم گرم نامید: قاب‌های نسبتاً ساده، اما پر از جزئیات انسانی و عاطفی.

چند ویژگی مهم این سلیقه که در سکانس‌های سازنده دیده می‌شود:

  • قاب‌های تنگ و صمیمی: آشپزخانه کوچک، اتاق نشیمن با پشتی‌ها، بالکن‌های پرگلدان؛ فاصله دوربین از آدم‌ها کم است.
  • رنگ‌های گرم و طبیعی: کرم، قهوه‌ای، سبز کم‌رنگ، آبی روشن؛ شبیه ترکیب دیوارهای خانه، فرش‌ها و ظرف‌ها.
  • حضور پررنگ اشیا: سماور، ساعت دیواری، سفره پلاستیکی، پتو، قاب عکس، تلویزیون قدیمی؛ اشیا فقط دکور نیستند، حامل خاطره‌اند.
  • ترجیح حرکت آرام بر برش سریع: دوربین اغلب با شخصیت راه می‌رود، نه این‌که مدام بین زاویه‌ها بپرد.

از نگاه مانی فرهام، این سلیقه بصری ریشه در شیوه زیستن ما دارد: زندگی در خانه‌هایی که مرکز جهان‌اند، محله‌هایی که با چند قدم به نانوایی و مدرسه و میدان می‌رسند، و روابطی که در فضاهای نیمه‌عمومی–نیمه‌خصوصی کوچه و حیاط شکل می‌گیرد. سکانس سازنده، همین جهان را با ظرافت نشان می‌دهد، نه با اغراق.

چالش‌های امروز؛ وقتی تصویر زیاد می‌شود، خاطره کم می‌شود

امروز، ما در عصر وفور تصویر زندگی می‌کنیم؛ هر لحظه می‌توانیم با گوشی، ده‌ها ویدئو ببینیم و ضبط کنیم. اما تناقض تلخ این‌جاست: هرچه تصویر بیشتر شده، تعداد سکانس‌های واقعاً ماندگار در حافظه‌مان کمتر شده است. چرا؟

چند چالش مهم:

  • شتاب تماشا: سریال‌ها و ویدئوها را با سرعت ۱.۵ می‌بینیم؛ جایی برای مکث و رسوب احساس نمی‌ماند.
  • افراط در افکت و موسیقی: هر لحظه باید «بزرگ» و «هیجانی» باشد؛ لحظه‌های کوچک و آرام ناپدید می‌شوند.
  • تصاویر قابل‌تعویض: لوکیشن‌ها و دکورها شبیه هم‌اند؛ کمتر صحنه‌ای است که فقط بتواند در یک خانه، یک کوچه یا یک شهر خاص اتفاق بیفتد.
  • تماشای فردی: تجربه جمعی تماشای تلویزیون جای خود را به تماشای تنها روی موبایل داده؛ خاطره، کمتر جمعی می‌شود.

راه‌حل شاید این نباشد که به‌طور کامل به گذشته برگردیم، بلکه این است که از منطق سکانس‌های سازنده یاد بگیریم: به صحنه‌های کوچک، نور کم، سکوت و جزئیات روزمره دوباره احترام بگذاریم. حتی در ثبت خاطرات روزانه با موبایل، می‌توانیم از خودمان بپرسیم: «کدام سکانس واقعاً من را می‌سازد؟»

سکانس شخصی تو؛ تمرینی برای دیدن زندگی مثل سریال

حالا نوبت توست. اگر بخواهی یک «سکانس سازنده» از زندگی خودت انتخاب کنی، چه خواهد بود؟ نه لزوماً لحظه‌های بزرگ، مثل جشن فارغ‌التحصیلی یا مراسم عروسی؛ بلکه یک صحنه ساده: نشستن کنار پنجره اتاق در خوابگاه، صبح زودِ رفتن به مدرسه، برگشتن از سربازی، یا اولین باری که تنها در شهر قدم زدی.

برای پیدا کردن این سکانس، می‌توانی این تمرین‌ها را امتحان کنی:

  1. یک مکان تکرارشونده در زندگی‌ات را انتخاب کن (مثلاً آشپزخانه، اتاق، کوچه، ایستگاه اتوبوس).
  2. به یک لحظه خاص در آن مکان فکر کن که هنوز بدنت به یادش واکنش نشان می‌دهد؛ تپش قلب، لبخند، بغض.
  3. جزئیات حسی را مرور کن: نور، صدا، بو، دمای هوا، لباس‌ها، اشیا.
  4. حالا سعی کن آن صحنه را مثل یک پلان سریال بنویسی؛ بدون تفسیر، فقط توصیف.

اگر دوست داری، می‌توانی این سکانس را جایی ثبت کنی؛ در دفتر، در فایل صوتی، یا حتی در یک ویدئوی کوتاه. این کار، تو را از «مصرف‌کننده تصویر» به «انسان ثبت‌کننده» تبدیل می‌کند؛ کسی که می‌فهمد چطور از دل زندگی روزمره‌اش، سکانس‌هایی بسازد که شاید روزی برای نسل بعدی، خاطره‌انگیزترین صحنه‌ها باشند.

جمع‌بندی؛ سکانس‌هایی که بی‌صدا ما را ساختند

وقتی به گذشته نگاه می‌کنیم، کمتر کسی دقیقاً داستان یک سریال یا همه وقایع یک دهه را به یاد دارد؛ آنچه در ذهن می‌ماند، چند سکانس کوتاه است: آشپزخانه‌ای نیمه‌تاریک، خداحافظی آرام پشت در، قدم‌زدن در کوچه‌ای خلوت، سفره‌ای ساده در نشیمن. این‌ها سکانس‌هایی‌اند که ما را ساختند؛ نه با شعار، که با نور کم، سکوت، صداهای ریز پس‌زمینه و حضور آرام آدم‌ها در قاب.

از زاویه مانی فرهام، ارزش این صحنه‌ها در پیوندشان با حافظه عاطفی و سلیقه بصری ایرانی است؛ جایی که خانه، کوچه، سفره و محله فقط مکان نیستند، بلکه شخصیت‌های اصلی‌اند. در دنیای امروز که تصویر مدام در حال سرعت‌گرفتن و فراموش‌شدن است، شاید مهم‌ترین کاری که می‌توانیم بکنیم، این باشد: به سکانس‌های ساده‌ای که ما را می‌سازند بیشتر نگاه کنیم، آن‌ها را ثبت کنیم و برای خودمان و دیگران روایت‌شان کنیم. شاید ماندگارترین بلاک‌باستر زندگی ما، همین صحنه‌های کوچک بی‌ادعا باشند.

پرسش‌های متداول درباره سکانس‌های سازنده و خاطره‌انگیز

چه فرقی بین یک صحنه معمولی و «سکانس سازنده» وجود دارد؟

هر صحنه تصویری می‌تواند زیبا یا سرگرم‌کننده باشد، اما «سکانس سازنده» صحنه‌ای است که با تجربه زیسته تو گره می‌خورد و بعد از سال‌ها هنوز چیزی در تو را فعال می‌کند. این سکانس‌ها معمولاً ساده‌اند، اما چند ویژگی مشترک دارند: وابسته به جزئیات حسی‌اند، در آن‌ها روابط انسانی به‌طور واقعی و بدون اغراق نشان داده می‌شود و اغلب در فضاهای آشنا مثل خانه، کوچه یا محل کار می‌گذرند. همین نزدیکی به زندگی روزمره است که آن‌ها را به هسته حافظه عاطفی تبدیل می‌کند.

چطور می‌توانم سکانس سازنده زندگی خودم را پیدا کنم؟

به جای فکر کردن به «اتفاق‌های بزرگ»، روی لحظه‌های کوچک تمرکز کن؛ لحظه‌هایی که وقتی به یادشان می‌افتی، گلو یا قلبت کمی می‌لرزد. از خودت بپرس: در کدام صحنه، بوی خاصی، نوری، صدایی یا جمله‌ای هنوز برایم زنده است؟ آن موقع کجا بودم، کنار چه کسی، چه چیزی روی زمین یا میز بود؟ اگر بتوانی آن صحنه را فقط با توصیف تصویر و صدا بازسازی کنی، بدون تحلیل و شرح اضافه، به سکانس‌های سازنده نزدیک شده‌ای.

آیا سریال‌های جدید هم می‌توانند سکانس سازنده بسازند؟

بله، محدود به سریال‌های قدیمی نیست. هر روایتی، اگر به جزئیات واقعی زندگی، نور و صداهای روزمره، ریتم طبیعی گفت‌وگو و رابطه صمیمی با فضاهای آشنا توجه کند، می‌تواند سکانس سازنده خلق کند. مسئله این است که بسیاری از تولیدات امروز، شتاب‌زده و متمرکز بر شوک و هیجان‌اند. وقتی سریالی جرئت می‌کند مکث کند، سکوت را جدی بگیرد و از آشپزخانه، کوچه و بالکن‌های پرگلدان نترسد، شانس بیشتری دارد که در حافظه ما بماند.

رابطه نوستالژی با این سکانس‌های ساده چیست؟

نوستالژی فقط دلتنگی برای «گذشته خوب» نیست؛ بیش از هر چیز، دلتنگی برای فرم خاصی از زندگی است: نوعی نور، نوعی صدا، نوعی باهم‌بودن. سکانس‌های سازنده، این فرم‌ها را ثبت می‌کنند. وقتی سال‌ها بعد آن‌ها را می‌بینیم، فقط داستان یا بازیگر را به یاد نمی‌آوریم، بلکه بوی خانه خودمان، صدای ظرف‌شستن مادر، خنکی حیاط بعد از باران یا راه‌رفتن در کوچه محله را دوباره تجربه می‌کنیم. به همین دلیل، این سکانس‌ها تبدیل به دروازه‌های نوستالژی می‌شوند.

چطور می‌شود با موبایل، سکانس‌های ماندگار امروز را ثبت کرد؟

لازم نیست ویدئوهای پیچیده بگیری. کافی است گاهی سرعت را کم کنی و به جای سلفی و نماهای نمایشی، روی لحظه‌های واقعی تمرکز کنی: بخار چای روی سفره صبحانه، بازی بچه‌ها در حیاط، نور بعدازظهر روی دیوار، یا حرف‌زدن بی‌تکلف یک نفر در آشپزخانه. صدا را هم جدی بگیر؛ صدای رادیو، زنگ در، همهمه محله. اگر این صحنه‌ها را با نگاه مراقب ثبت کنی، در آینده برای خودت و شاید نسل بعد، همان کاری را می‌کنند که سریال‌های قدیمی برای ما کردند.

مانی فرهام- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
مانی فرهام با نگاهی آرام و دقیق به دنیاهای تصویر و صدا وارد می‌شود و از فیلم‌ها، موسیقی و متن‌هایی می‌نویسد که در حافظه ما جای گرفته‌اند. او روایت هنر را از میان حس‌ها و لحظه‌ها عبور می‌دهد و نقدی ارائه می‌کند که بر پایه فهم عمیق، توجه انسانی و پیوند با نوستالژی ایرانی شکل گرفته است.
مقالات مرتبط

چای عصرگاهی و فیلم‌های دوبله؛ هنر صداپیشگی چگونه نسل ما را تربیت کرد؟

چای عصرگاهی، بخار استکان کمر باریک و صدای دوبله؛ نسلی که با این سه‌گانه بزرگ شد. در این یادداشت روایی–تحلیلی، از نقش پنهان هنر صداپیشگی در تربیت عاطفی و اخلاقی دهه‌های ۶۰، ۷۰ و ۸۰ می‌گوییم.

سریال‌های مناسبتی؛ تقویم تلویزیون و ریتم زندگی ما

سریال‌های مناسبتی از رمضان تا نوروز، مثل یک ساعت دیواری نامرئی، ریتم خوردن، خوابیدن و دورهمی‌های ما را تنظیم کرده‌اند؛ از سفره افطار تا تماشای موبایلی امروز.

پشت صحنه‌هایی که ندیدیم؛ روایت سریال شهرزاد تا سریال‌های پرخرج امروز

در این یادداشت تحلیلی‌ـ‌روایی از مانی فرهام، به پشت صحنه سریال شهرزاد تا سریال‌های پلتفرمی امروز سر می‌زنیم؛ جایی که نور، لوکیشن، لباس و رابطه کارگردان و بازیگر، حافظه جمعی و نوستالژی ما را می‌سازند.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x