صفحه اصلی > یادها و فقدان‌ها : سوگی که حرف ندارد؛ چگونه با نوشتن داستان، بگذاریم اشک‌ها بمانند به یادگار رهایی نه شرم؟

سوگی که حرف ندارد؛ چگونه با نوشتن داستان، بگذاریم اشک‌ها بمانند به یادگار رهایی نه شرم؟

مرد ایرانی در حال نوشتن درباره سوگ و تبدیل اشک‌ها به یادگار رهایی در خانه با دفتر و عکس خانوادگی

آنچه در این مقاله میخوانید

بعضی سوگ‌ها «حرف» ندارند؛ نه چون کم‌عمق‌اند، بلکه چون از جایی قدیمی‌تر از زبان می‌آیند: از گلوهایی که سال‌ها تمرین کرده‌اند محکم بمانند، از خانواده‌هایی که غم را مثل ظرف بلور، پشت ویترین نگه می‌دارند و از بدن‌هایی که یاد گرفته‌اند به‌جای گریه، سفت شوند. در فرهنگ ما، خیلی وقت‌ها مرد بودن یعنی نلرزیدن؛ یعنی «تحمل». و تحمل، اگر صدا پیدا نکند، در بدن ته‌نشین می‌شود: در فک‌هایی که شب‌ها قفل می‌شوند، در شانه‌هایی که بی‌دلیل درد می‌گیرند، در معده‌ای که با کوچک‌ترین خبر فرو می‌ریزد.

این نوشته دربارهٔ سوگی است که شرم به آن چسبانده‌اند؛ دربارهٔ اشکی که پشت «آقا باش»، «مرد که گریه نمی‌کنه»، «جلوی بچه‌ها خودتو نگه دار» پنهان شده. و دربارهٔ نوشتن داستان، نه به‌عنوان تکنیک شیک، بلکه به‌عنوان راهی برای اینکه اشک‌ها «بمانند به یادگار» رهایی؛ نه سند ضعف. نوشتن، در این‌جا، یک جور اجازه‌دادن است: اجازه‌دادن به بدن که آنچه سال‌ها حمل کرده را روی کاغذ زمین بگذارد.

سوگی که حرف ندارد؛ وقتی مردان در خانه یاد می‌گیرند سکوت کنند

خیلی از ما اولین بار «قواعد سوگ» را در خانه یاد گرفتیم، نه در کتاب. خانه‌هایی که در آن‌ها غم، یا خیلی سریع جمع می‌شود (مثل سفره‌ای که ناگهان از جلوی مهمان برمی‌دارند) یا تبدیل می‌شود به کار: پذیرایی، پیگیری کارهای مراسم، جمع‌کردن لباس‌ها، رساندن آدم‌ها. و در این میان، سهم مرد خانه معمولاً روشن است: ایستادن، مدیریت‌کردن، «قوی‌بودن». قدرت، در چنین روایت‌هایی، یعنی بی‌اشک بودن.

اما سوگ، به نظم‌های خانوادگی وفادار نمی‌ماند. ممکن است جلوی جمع ساکت بمانی، ولی شب، کنار شیر آب آشپزخانه، نفست سنگین شود. ممکن است سر خاک، نگاهت خشک باشد، ولی در تاکسی برگشت، شانه‌هایت فرو بریزد. مشکل از احساس نیست؛ مشکل از «ترجمه» است. وقتی کلمات در خانه ممنوع یا بی‌مصرف بوده‌اند، بدن مجبور می‌شود حرف بزند.

در نسل‌های مختلف ایرانی، سکوت سوگ کارکرد داشته: محافظت از خانواده، حفظ آبرو، نگه‌داشتن بچه‌ها. اما بهایش سنگین است: سوگِ بی‌کلام دیرتر تمام می‌شود، چون فرصت روایت پیدا نکرده. روایت یعنی شروع پایان؛ یعنی اینکه بتوانی بگویی چه شد، چه از دست رفت، و تو دقیقاً کجای این از دست رفتن ایستاده‌ای.

بدن، دفترچهٔ خاطرات سوگ است: فک قفل، معدهٔ سنگین، خواب‌های شکسته

خاطره‌ی سوگ فقط یک فکر نیست؛ یک وضعیت بدنی هم هست. بدن ما مثل یک آرشیو خاموش عمل می‌کند؛ مخصوصاً وقتی زبان خاموش شده باشد. بعضی‌ها بعد از فقدان، ناگهان به صدا حساس می‌شوند؛ بعضی‌ها بوی خاصی را تاب نمی‌آورند؛ بعضی‌ها هر بار که درِ خانه باز می‌شود، قلبشان تند می‌زند، انگار هنوز منتظرِ کسی هستند.

در ایران، برای بسیاری از مردها، گریه‌کردن نه فقط سخت، که «خطرناک» به نظر می‌رسد: انگار با اشک، ستون خانه می‌لرزد. پس بدن راه دیگری پیدا می‌کند: درد، بی‌خوابی، پرخاش، بی‌حسی. این‌ها «بدی اخلاق» نیستند؛ گاهی سوگِ سرکوب‌شده‌اند. و اگر کسی به‌جای قضاوت، بتواند این نشانه‌ها را بخواند، می‌فهمد بدن دارد می‌گوید: من هم سهمی از این فقدان دارم.

در این نقطه، نوشتن می‌تواند پلی باشد بین بدن و زبان. نوشتن قرار نیست فوراً خوبت کند؛ قرار است دقیق‌ترت کند. قرار است بفهمی این سنگینی کجای بدنت نشسته و به چه کلمه‌ای نیاز دارد.

چهار روایت کوتاه از مردانی که اشک‌شان را قایم کردند

این‌ها داستان‌های کوچک‌اند؛ نه برای اینکه «نمونه» باشند، بلکه برای اینکه آینه شوند. شاید یکی‌شان شبیه خودت باشد، یا شبیه پدرت، یا شبیه مردی که کنارت در اتوبوس نشسته و هیچ‌وقت نمی‌فهمی چه می‌کشد.

روایت اول: پیراهن اتو شده

روز مراسم، پیراهنش را آن‌قدر دقیق اتو زد که خطِ تا، مثل خطِ زندگی، صاف افتاد. گفت: «باید مرتب باشیم.» کسی نفهمید این «مرتب» یعنی اگر چین بخورد، چیزی از داخلش بیرون می‌ریزد. شب، وقتی پیراهن را آویزان می‌کرد، دید یقه بوی عطر او را گرفته. همان‌جا، بی‌صدا نشست روی زمین. اشک نیامد؛ فقط کف دست‌ها شروع کرد به لرزیدن.

روایت دوم: صدای پیام‌رسان

تا یک هفته بعد از رفتنِ برادرش، هر بار گوشی‌اش نوتیفیکیشن می‌داد، بدنش آماده می‌شد جواب بدهد. مغز می‌دانست که دیگر پیامی نیست؛ بدن هنوز باور نکرده بود. در جمع می‌گفت: «حواسم هست.» اما شب‌ها انگشتش بی‌اختیار می‌رفت سمت چت آخر. سوگش نه در گریه، که در یک حرکتِ تکراری زندگی می‌کرد؛ مثل تسبیحی که بی‌صدا می‌چرخد.

روایت سوم: پشت فرمان

پدر، بعد از خاکسپاری، خودش رانندگی کرد. مادر عقب نشسته بود و گریه می‌کرد. او فقط نگاهش را به جاده دوخت؛ آن‌قدر محکم که انگار جاده باید جواب همه‌چیز را بدهد. بعد از چند ماه، هر بار از همان مسیر رد می‌شد، گردنش می‌گرفت. پزشک گفت: «استرسه.» خودش می‌دانست: این گردن، سال‌هاست جای نگاه‌کردنِ مستقیم به غم را بلد نیست.

روایت چهارم: لیوان چای لب‌پر

در خانهٔ مادربزرگ، هنوز همان لیوان چای لب‌پر بود. همه می‌گفتند: «یادش بخیر.» او اما هر بار لیوان را می‌دید، در دلش می‌گفت: «من چرا آن روز نرسیدم؟» لیوان، برای بقیه نوستالژی بود؛ برای او پروندهٔ بازِ شرم. تا اینکه یک شب، برای اولین بار، نوشت: «من دیر رسیدم، ولی مقصر نبودم.» و همان جمله، مثل نفسِ تازه، از ته سینه‌اش بالا آمد.

این روایت‌ها یک چیز مشترک دارند: اشک همیشه از چشم نمی‌آید. گاهی از عضله می‌آید، از عادت می‌آید، از تکرار. و درست همین‌جاست که نوشتن داستان می‌تواند اشک را از بدن به کاغذ منتقل کند بی‌آنکه تحقیرش کند.

نوشتن داستان برای سوگ: راهی برای «رهاییِ محترمانه»، نه اعترافِ شرم‌آلود

بعضی‌ها از نوشتن می‌ترسند چون فکر می‌کنند باید «ادبی» باشند، یا باید به نتیجه برسند. اما نوشتنِ سوگ، بیشتر شبیه بازکردن گره است تا ساختن اثر. تو قرار نیست قاضیِ احساساتت باشی؛ قرار است شاهدشان باشی. داستان، یک ظرف است: ظرفی که می‌تواند بی‌نظمیِ سوگ را قابل‌حمل کند.

وقتی از «داستان» حرف می‌زنم، منظورم الزاماً روایت خطی نیست. گاهی داستان یعنی یک صحنه: یک درِ نیمه‌باز، یک تماسِ بی‌پاسخ، یک قاب عکس که کج شده. این صحنه‌ها همان چیزی‌اند که حافظه با آن‌ها کار می‌کند. و اگر دلت بخواهد این «صحنه‌سازی» را در پیوند با میراث خانوادگی ببینی، خاطرات خانوادگی و نسل‌ها یادآوری می‌کند که چگونه هر خانواده، یک زبان پنهان برای درد و عشق دارد؛ و ما ناخودآگاه همان زبان را ادامه می‌دهیم یا بالاخره تغییرش می‌دهیم.

چالش‌ها و راه‌حل‌ها: چرا نوشتن برای سوگ سخت می‌شود؟

چالش رایج ریشهٔ فرهنگی/شخصی راه‌حلِ نرم و عملی
«اگر بنویسم، ضعیف دیده می‌شم» هنجارهای مردانگی و ترس از قضاوت نوشتن را خصوصی شروع کن؛ با اسمِ مستعار برای خودت؛ متن را «قرار نیست» به کسی نشان بدهی.
«نمی‌دونم از کجا شروع کنم» سوگ بی‌ساختار و ذهنِ خسته از یک صحنهٔ کوچک شروع کن: یک شیء، یک بو، یک جملهٔ آخر.
«با نوشتن دوباره می‌ریزم» ترس از غرق‌شدن در احساس زمان‌بندی کوتاه بگذار (۱۰ دقیقه) و بعد یک کار بدنی آرام انجام بده (راه‌رفتن، آب‌خوردن).
«خانواده دوست ندارن درباره‌اش حرف بزنیم» فرهنگ سکوت و حفظ آبرو لازم نیست «دربارهٔ خانواده» بنویسی؛ می‌توانی دربارهٔ بدن و تجربهٔ خودت بنویسی.

پنج راه برای نوشتن سوگ: از بدن شروع کن، نه از اتفاق

اگر سوگت حرف ندارد، از بدن شروع کن؛ بدن همیشه راستگوتر است. این پنج راه را بردار. لازم نیست همه را یک‌جا بنویسی. هر بار یکی کافی است.

  1. «سوگ در بدن من کجاست؟» دقیق بنویس: گلو، قفسهٔ سینه، شکم، پشت گردن… و این حس چه رنگی دارد؟ چه وزن و دمایی؟
  2. «آخرین بار که جلوی گریه‌ام را گرفتم، دقیقاً چه جمله‌ای شنیدم؟» جمله را نقل کن و بعد جوابِ امروزی‌ات را زیرش بنویس.
  3. «اگر اشک من یک یادگاری بود…» شکلش را توصیف کن: مثل کاغذ نامه است یا مثل سنگ؟ کجا نگه‌اش می‌داری؟
  4. «یک صحنه که هیچ‌کس ندید» صحنه‌ای کوتاه بنویس از لحظه‌ای که تنها بودی و سوگ از لایِ روزمرگی بیرون زد.
  5. «نامه‌ای که قرار نیست ارسال شود» به او/آن‌ها بنویس. می‌توانی با یک جملهٔ ساده شروع کنی: «هنوز نمی‌دونم با نبودنت چیکار کنم.»

اگر دلت می‌خواهد نوشتن را با زندگی امروز و ابزارهای ذخیره‌سازی پیوند بزنی نه برای نمایش، برای نگه‌داشتن می‌توانی بعدتر سری هم به ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند بزنی؛ گاهی یک فایل صوتیِ خصوصی، ادامهٔ همان داستانی است که کاغذ شروع کرده.

وقتی نوشتن در اشک را باز می‌کند، چطور سالم برگردیم؟

نوشتنِ سوگ ممکن است بدن را تحریک کند؛ اشک بیاید، دست‌ها سرد شود، نفس تنگ شود، یا یک خشم قدیمی سر بلند کند. این طبیعی است. گراندینگ یعنی برگرداندن خودت به «اینجا و اکنون» بدون سرکوب احساس. یک جور مراقبت کوچک بعد از صداقت بزرگ.

  • سه‌تا تماس بدنی: کف پا را به زمین فشار بده، پشتت را به صندلی تکیه بده، زبانت را آرام به سقف دهان بچسبان.
  • تنفسِ قابل‌انجام: ۴ ثانیه دم، ۶ ثانیه بازدم. فقط پنج چرخه. نه بیشتر.
  • اسم‌گذاشتن روی فضا: بلند یا در دل بگو: «من در اتاقم هستم. امروز فلان روز است. الان امنم.»
  • یک کار کوچکِ پایان‌بخش: لیوان آب، شستن صورت، یا بازکردن پنجره. بدن نیاز دارد بفهمد «تمام شد».
  • حدِ مهربان: اگر دیدی نوشتن تو را خیلی می‌برد، زمان را کوتاه کن. ده دقیقه کافی است. فردا هم هست.

اگر در حین نوشتن با موج‌های شدید و طولانیِ اضطراب یا بی‌خوابی روبه‌رو می‌شوی، کمک تخصصی می‌تواند معنای «حمایت» بدهد، نه برچسب. هدف این مقاله جایگزینی درمان نیست؛ هدفش این است که راهی انسانی برای بیان پیدا کنی.

جمع‌بندی: اشک، وقتی نوشته می‌شود، از شرم جدا می‌شود

سوگ بی‌حرف، اغلب سوگ بی‌احساس نیست؛ سوگی است که در خانواده، در مدرسه، در جمع مردانه، یاد گرفته «کم‌صدا» باشد. اما بدن کم‌صدا نمی‌ماند؛ فقط شکل حرف‌زدنش عوض می‌شود. نوشتن داستان، به‌جای اینکه ما را ضعیف کند، ما را دقیق می‌کند: نشان می‌دهد کجا شکستیم، کجا دوام آوردیم، و کجا هنوز گیر کرده‌ایم. وقتی اشک روی کاغذ می‌نشیند، تبدیل می‌شود به یادگارِ رهایی نه مدرکِ شرم. تو مجبور نیستی سوگت را برای کسی توضیح بدهی؛ کافی است برای خودت قابل‌خواندنش کنی. همین خواندن دوباره، همین نام‌دادن به درد، همان قدم کوچک بازگشت است: بازگشت به خودی که حق دارد غمگین باشد و همچنان محترم بماند.

پرسش‌های متداول

آیا نوشتن دربارهٔ سوگ واقعاً کمک می‌کند، یا فقط حال را بدتر می‌کند؟

نوشتن می‌تواند در لحظه احساس را فعال‌تر کند و حتی اشک را زیاد کند، اما برای بسیاری از آدم‌ها به مرور باعث نظم‌دادن به تجربه می‌شود. تفاوت مهم این است: نوشتن «درگیرشدنِ کنترل‌شده» است، نه غرق‌شدنِ بی‌مرز. با زمان کوتاه، گراندینگ بعد از نوشتن و انتخاب صحنه‌های کوچک، احتمال بدترشدن طولانی‌مدت کمتر می‌شود.

اگر مرد هستم و از گریه‌کردن خجالت می‌کشم، از کجا شروع کنم؟

از نوشتنِ خصوصی شروع کن؛ جایی که نگاهِ دیگران نیست. به‌جای «گریه» از نشانه‌های بدن بنویس: سنگینی گلو، درد فک، یا خواب‌های شکسته. این مسیر، آرام‌آرام شرم را از احساس جدا می‌کند. قرار نیست یک‌باره همه‌چیز فرو بریزد؛ فقط قرار است به خودت اجازهٔ دیدن بدهی.

خانواده‌ام دوست ندارند دربارهٔ فوت یا فقدان حرف بزنیم؛ نوشتن بی‌احترامی نیست؟

نوشتن، اگر با نیت فهمیدن و مراقبت از خود باشد، بی‌احترامی نیست. تو می‌توانی به‌جای پرداختن به جزئیات خانوادگی یا قضاوت، روی تجربهٔ شخصی‌ات تمرکز کنی: «من چه حس کردم؟ بدنم چه شد؟ چه چیزی نگفتم؟» احترام یعنی حقیقت را با خشونت نگویی؛ نه اینکه حقیقت را برای همیشه دفن کنی.

نوشتن را داستانی بنویسم یا خاطره‌نویسی ساده کافی است؟

هر دو می‌تواند کار کند. خاطره‌نویسی ساده، مستقیم‌تر است و برای شروع عالی است. «داستان» وقتی مفید می‌شود که بخواهی فاصلهٔ امن بسازی: با تغییر نام‌ها، ترکیب صحنه‌ها یا نوشتن از زاویهٔ سوم‌شخص. این فاصله به بعضی آدم‌ها کمک می‌کند اشک را بدون شرم لمس کنند و در عین حال فرو نریزند.

چه زمانی نوشتن کافی نیست و بهتر است از متخصص کمک بگیرم؟

اگر سوگ با علائمی مثل بی‌خوابی شدید و طولانی، افکار آسیب‌زدن به خود، حمله‌های اضطرابی مکرر، یا ناتوانی جدی در کار و زندگی همراه شده، بهتر است از روان‌درمانگر یا مشاور کمک بگیری. نوشتن می‌تواند مکمل باشد، اما وقتی سیستم عصبی در حالت خطر گیر کرده، حمایت حرفه‌ای می‌تواند مسیر امن‌تری برای بازگشت بسازد.

سامان جلیلی نیا- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
سامان جلیلی‌نیا با نگاهی روان‌شناسانه و زبانی صمیمی، از احساسات پنهان زندگی روزمره می‌نویسد. او مسیرهای میان دلتنگی، عشق، خاطره و تغییر را روایت می‌کند تا خواننده بتواند در آینه تجربه‌ها، خود را دوباره بشناسد.
مقالات مرتبط

گفت‌وگو با کسی که دیگر نیست؛ تمرین‌های امن خاطره‌درمانی بدون انکار واقعیت

گفت‌وگو با عزیز از دست‌رفته می‌تواند بخشی امن از خاطره‌درمانی باشد: نامه، ویس، زمزمه و تمرین‌های زمینی‌سازی که واقعیت فقدان را انکار نمی‌کنند.

چهار مرحله ساده برای تبدیل یاد عزیز از دست‌رفته به منبع قوت، نه منبع فرسودگی

چطور یاد عزیز از دست‌رفته را از منبع فرسودگی به منبع قوت تبدیل کنیم؟ چهار مرحله نرم برای التیام سوگ، کنار آمدن با سالگردها و زنده نگه داشتن پیوند.

خط‌کش، ساعت، انگشتر؛ وقتی اشیای کوچک آرشیو عاطفی ما می‌شوند

چرا خط‌کش، ساعت یا انگشتر می‌توانند یادگاری‌های کوچک اما سنگینِ سوگ و فقدان باشند؟ راهی برای نوشتن، عکاسی و آرشیو خاطره‌ در اشیا.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x