صفحه اصلی > زمان، تغییر و پذیرش : چطور در میان دو کشور زندگی می‌کنیم؟ خاطرات دوگانه‌ای که می‌مانند به یادگار هویت سیال

چطور در میان دو کشور زندگی می‌کنیم؟ خاطرات دوگانه‌ای که می‌مانند به یادگار هویت سیال

تصویر یک ایرانی در تماس تصویری با خانواده کنار پنجره، نماد زندگی میان دو کشور و شکل‌گیری خاطرات دوگانه و هویت سیال

آنچه در این مقاله میخوانید

تماس تصویری که وصل می‌شود، همیشه یک ثانیه قبل از صدا می‌آید. تصویرِ صورت‌ها می‌نشیند، بعد صدا از راه می‌رسد؛ انگار خانواده از یک تونل باریک عبور می‌کنند تا به من برسند. مادر چیزی می‌گوید که نصفش را نمی‌شنوم، اما لبخندش را می‌خوانم. پدر سرش را نزدیک دوربین می‌آورد، می‌پرسد هوا آن‌جا چطور است و من در همان لحظه به پنجره نگاه می‌کنم: آسمانی که رنگش آشنا نیست، خیابانی که بویش با هیچ کوچه‌ای در کودکی‌ام جور درنمی‌آید. در گوشهٔ ذهنم، تقویم دو تکه می‌شود: یک تکه این‌جاست، یک تکه آن‌جاست. نه فقط روزها؛ حتی شوخی‌ها، حتی «چای خوردن» هم دو لایه می‌شود.

زندگی میان دو کشور، بیشتر از جابه‌جایی جغرافیاست؛ یک تمرین طولانی برای نگه‌داشتن خود در حالتِ نیمه‌رسیدن. آدم گاهی نه مهاجرِ قهرمان است، نه قربانیِ سوگوار. فقط انسانی‌ست که خاطراتش ناگهان دوبله می‌شوند؛ روی یک قاب، دو صدا می‌افتد. این مقاله دربارهٔ همین «خاطرات دوگانه» است: وقتی زبان، غذا، تقویم و حتی ریزترین عادت‌ها دو لایه می‌شوند و ما باید یاد بگیریم در این دو لایه، له نشویم؛ بلکه پهن‌تر شویم.

خاطرات دوگانه: وقتی حافظه به دو زبان فکر می‌کند

اولین بار که خودم را در دو زبان دیدم، نه در کلاس زبان بود، نه در ادارهٔ مهاجرت. در سوپرمارکتی بود که روی بسته‌ها عکس‌هایی داشتند که به من «می‌فهماندند» چه می‌خرم. من به عکس‌ها اعتماد می‌کردم، نه به کلمات. بعد کم‌کم اتفاق افتاد: کلمه‌ها آمدند، اما هر کلمه یک سایه هم همراهش آورد. «نان» یک تصویر داشت، و «bread» تصویر دیگری. نانِ ما بوی صبحِ کوچه می‌داد، bread بوی بسته‌بندی. هیچ‌کدام بهتر نبود؛ فقط دنیا را از زاویهٔ دیگری می‌گفت.

خاطرات دوگانه یعنی ذهن شما یک رویداد را در دو سیستم بایگانی ثبت می‌کند. مثلاً یک روز بارانی در کشور جدید، همزمان ممکن است شما را پرت کند به «آرامش بعد از باران» در حیاط خانهٔ قدیمی؛ اما حیاط در این‌جا وجود ندارد، فقط یک پیاده‌روست و صدای کفش‌ها. حس‌ها می‌خواهند پل بزنند، اما پل همیشه کامل نیست. و همین ناقص‌بودن، ذاتِ زندگی بین‌دوکشوری است: خاطره‌ها نه کاملاً این‌جایی‌اند، نه کاملاً آن‌جایی. یک بخش‌شان همیشه بین راه می‌ماند.

در این وضعیت، حافظه مثل یک مترجم خسته عمل می‌کند؛ گاهی واژه‌ها را جا می‌اندازد، گاهی احساس را، گاهی هم هر دو را درست منتقل می‌کند و شما ناگهان می‌فهمید می‌شود در دو جهان، همزمان «خودت» بود. ولی این «خودت» دیگر یک مجسمهٔ ثابت نیست؛ یک رودخانه است که مسیرش را با سنگ‌ها مذاکره می‌کند. شاید برای همین است که بسیاری از ما جذب متن‌ها و روایت‌هایی می‌شویم که دربارهٔ حس‌ها و حافظه حرف می‌زنند؛ چون وقتی زبان دو لایه می‌شود، بدن و حس‌ها گاهی از کلمات جلو می‌زنند و حقیقت را زودتر می‌فهمند.

خانهٔ دوم: جایی که هنوز «خانه» را تمرین می‌کنیم

«خانهٔ دوم» اغلب مثل یک عنوان رسمی به نظر می‌رسد؛ انگار باید سند داشته باشد، یا دست‌کم یک دیوار که عکس‌ها را رویش بچسبانیم. اما برای کسی که بین دو کشور زندگی می‌کند، خانهٔ دوم بیشتر شبیه یک فعل است تا یک مکان: خانه‌کردن، جاافتادن، چیدمانِ دوبارهٔ خود.

خانهٔ دوم ممکن است از چیزهای کوچک شروع شود: یک کتری که صدایش شبیه کتری خانهٔ مادر است، یک گلدان روی پنجره، یا حتی یک مسیر پیاده‌روی که در آن کم‌کم با شهر آشنا می‌شوید. اما همزمان، خانهٔ اول هم در شما ادامه دارد: در نوع سلام‌کردن، در حساسیت‌تان به صداها، در اینکه هنوز وقتی ناراحتید ناخودآگاه دنبال «گوشهٔ امن» می‌گردید. برای همین، خانهٔ دوم یک رقیب برای خانهٔ اول نیست؛ یک اتاق تازه در نقشهٔ درونی شماست.

چالش این‌جاست که ما گاهی از خودمان توقع داریم سریع «احساس خانه» کنیم، در حالی که خانه احساسِ انباشته‌شده است. خانه از تکرار ساخته می‌شود، از آیین‌های کوچک. چیزی شبیه همان لحظه‌هایی که در ایران، بی‌آنکه نامش را بدانیم، تمرین می‌کردیم: سلام‌دادن به همسایه، نشستن دور سفره، بوی برنج که بلند می‌شود. اگر آن جنسِ آیین برایتان مهم است، شاید خواندن و مرور نگاه مجله به طراحی آیین‌ها و روتین‌های خاطره‌ساز کمک کند تا خانهٔ دوم را به جای «پروژهٔ بزرگ»، به «عادت‌های کوچک» تبدیل کنید.

خانهٔ دوم، وقتی خانه می‌شود که شما اجازه بدهید کمی ناتمام بماند. بپذیرید که همیشه چیزی از خانهٔ اول همراه‌تان است و دقیقاً همین همراهی، گرمای انسانیِ شماست؛ نه نشانهٔ ضعف.

گناه جا ماندن و دلتنگی بدون مقصد: سوگ بی‌تابلو

یکی از سنگین‌ترین سایه‌های زندگی میان دو کشور، چیزی است که من اسمش را «گناهِ جا ماندن» می‌گذارم؛ حسِ مبهمی که نه کاملاً منطقی است، نه کاملاً بی‌دلیل. مثل وقتی که شما در یک خیابان تمیز و آرام راه می‌روید و ناگهان یادِ کسی می‌افتید که در ایران با دغدغه‌های بیشتر بیدار می‌شود. یک چیزی درون‌تان می‌گوید: «پس تو چرا این‌جایی؟» و پاسخ، هرچه باشد، باز هم آن سؤال می‌ماند.

گناهِ جا ماندن گاهی خودش را در جزئیات نشان می‌دهد: در لذت بردن از یک قهوهٔ خوب، در خریدن یک لباس، در خندیدن با دوستان جدید. انگار خوشی باید توجیه شود. اما واقعیت این است که این گناه، اغلب یک نشانهٔ زنده بودنِ پیوندهاست. یعنی هنوز ریشه‌ها کار می‌کنند. مسئله این نیست که گناه را صفر کنیم؛ مسئله این است که اجازه ندهیم گناه، زبانِ اصلی روایت ما شود.

و کنارِ این گناه، نوعی دلتنگی هست که مقصد ندارد. دلتنگیِ بدون مقصد یعنی شما دقیقاً نمی‌دانید دلتان برای چه تنگ شده: برای یک آدم؟ برای یک خیابان؟ برای یک فصل؟ یا برای نسخه‌ای از خودتان که آن‌جا بودید؟ این دلتنگی، مثل ابرِ بی‌صدا روی روز می‌نشیند. شما ممکن است هیچ «علتِ مشخصی» نداشته باشید، اما سنگینی را حس کنید.

در فرهنگ ما، دلتنگی اغلب به «برگرد» یا «نمان» تقلیل پیدا می‌کند. اما زندگی بین دو کشور، همیشه با برگشت حل نمی‌شود؛ حتی گاهی برگشت، دلتنگی را چندلایه‌تر می‌کند. آن‌چه کمک می‌کند، ساختن زبان برای این سوگِ بی‌تابلوست: پذیرفتن اینکه می‌شود هم دلتنگ بود، هم ادامه داد. این همان جایی است که هویت سیال شروع می‌کند به حرف زدن: «من می‌توانم هم ریشه داشته باشم، هم حرکت.»

اگر دلتنگی‌تان به مکان‌ها گره خورده، شاید ورق زدن روایت‌های مربوط به مکان‌های دلبسته کمک کند؛ نه برای اینکه جایگزین بسازد، بلکه برای اینکه حس‌تان را نام‌دار کند. نام‌دار شدنِ حس، نصفِ راهِ آرام شدن است.

هویت سیال: دو تقویم، دو شوخی، یک «من» چندلایه

هویت سیال یعنی شما دیگر با یک پاسخِ کوتاه به سؤال «اهل کجایی؟» تمام نمی‌شوید. اهلِ یک جا بودن، برایتان یک جمله نیست؛ یک فصل بلند است. شما در دو تقویم زندگی می‌کنید: یک تقویمِ رسمی که برگه‌هایش را کشور جدید تعیین می‌کند، و یک تقویمِ پنهان که با نوروز، با محرم، با تولدها، با فصل‌های خاصِ خانهٔ اول کار می‌کند. گاهی این دو تقویم روی هم می‌افتند و شما مجبور می‌شوید همزمان دو احساس را مدیریت کنید.

حتی شوخی‌ها هم دو لایه می‌شوند. شما ممکن است در زبان جدید، جمله را درست بسازید، اما جای خنده را اشتباه حدس بزنید. یا برعکس: یک شوخی ایرانی را ترجمه کنید و ناگهان ببینید بی‌نمک شده. این‌جا آدم می‌فهمد طنز فقط کلمه نیست؛ حافظهٔ مشترک است. طنز به تاریخچهٔ یک جمع وصل است، به تجربه‌هایی که از دلِ یک فرهنگ آمده. برای همین، زندگی میان دو کشور، گاهی شبیه زندگی با دو گروه از «کدهای مخفی» است.

اما نقطهٔ امیدبخش این است: هویت سیال، اگرچه در ابتدا گیج‌کننده است، می‌تواند تبدیل به ظرفیت شود. شما یاد می‌گیرید از بیرون به خودتان نگاه کنید؛ یاد می‌گیرید در یک موقعیت، چند خوانش ممکن ببینید. این چندخوانشی بودن، از شما آدمِ عمیق‌تری می‌سازد؛ نه به معنای شعاری، بلکه در عملِ روزمره: در همدلی، در تحمل تفاوت، در اینکه قبل از قضاوت، مکث می‌کنید.

هویت سیال یعنی اجازه بدهید «من» یک ظرف انعطاف‌پذیر باشد. گاهی فکر می‌کنیم اگر تغییر کنیم، خیانت کرده‌ایم. اما تغییر، همیشه خیانت نیست؛ گاهی ادامه دادنِ ریشه‌هاست در خاکِ جدید. این همان «زمان، تغییر و پذیرش» است که آهسته کار خودش را می‌کند؛ نه با یک تصمیم بزرگ، بلکه با هزار لحظهٔ کوچک.

شادی‌های کوچک سازگاری: پیروزی‌های بی‌سروصدا

سازگاری، در روایت‌های رسمی، اغلب شبیه یک قله تصویر می‌شود: «بالاخره جا افتاد.» اما حقیقت این است که سازگاری بیشتر شبیه دانه‌پاشی صبحگاهی است: کارهای ریز، تکراری، کم‌صدا، که یک روز می‌بینید رویشان سبزه درآمده. شادی‌های کوچکِ سازگاری، همان لحظه‌هایی‌اند که کسی از شما آدرس می‌پرسد و شما بدون فکر کردن، جواب می‌دهید. یا وقتی در صف، با لهجهٔ خودتان معذرت‌خواهی می‌کنید و طرف مقابل لبخند می‌زند و مکالمه راه می‌افتد.

این شادی‌های کوچک، برای روح مهم‌اند چون به ما ثابت می‌کنند «حضور داریم». ما فقط تماشاچیِ یک کشور جدید نیستیم؛ داریم در آن اثر می‌گذاریم، حتی اگر اثرمان در حدِ یک سلام باشد. جایی از این مسیر، آدم متوجه می‌شود که می‌شود همزمان «دل‌بستهٔ آن‌جا» بود و «درگیرِ این‌جا»؛ بدون اینکه یکی، دیگری را خفه کند.

برای اینکه این شادی‌ها دیده شوند، گاهی لازم است آن‌ها را ثبت کنیم. نه برای خودنمایی، بلکه برای اینکه ذهن، عادت دارد فقط خطرها را به خاطر بسپارد. ثبت کردنِ لحظه‌های سازگاری، یک جور تمرینِ عدالت است؛ عدالت بین سختی‌ها و توانایی‌ها. خیلی‌ها در این مرحله از ابزارهای روزمره کمک می‌گیرند: نوت گوشی، عکس‌های ساده، فایل‌های صوتی. اگر دوست دارید این جنبه را جدی‌تر کنید، محتوای مربوط به ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند می‌تواند الهام‌بخش باشد تا آرشیوِ زندگی‌تان فقط از «روزهای بزرگ» پر نشود؛ از «روزهای واقعی» هم پر شود.

شش تمرین خاطره‌محور برای آشتی با دوگانگی

آشتی با دوگانگی، با جمله‌های انگیزشی اتفاق نمی‌افتد. بیشتر شبیه یک هنر دستی است: باید با دست‌های خودتان بسازیدش. این شش تمرین، پیشنهادهایی‌اند برای اینکه خاطرات دوگانه‌تان از حالتِ آزاردهنده، به حالتِ معنادار نزدیک شوند. لازم نیست همه را انجام دهید؛ یکی را انتخاب کنید که با ریتم زندگی‌تان جور است.

1) دفتر واژه‌های دو زبانه (واژه‌ها به عنوان جای زخم و جای رشد)

یک دفتر کوچک (یا فایل) داشته باشید که در آن، واژه‌هایی را بنویسید که «بار احساسی» دارند؛ نه واژه‌های درسی. برای هر واژه، دو خط بنویسید: یکی معنای لغوی، یکی خاطرهٔ شخصی.

  • مثال: «دلتنگی / longing» — در فارسی شبیه مه است، در زبان جدید شاید شبیه گرسنگی.
  • برای هر کدام یک جمله از زندگی‌تان اضافه کنید.

2) نقشهٔ عطرها و طعم‌ها (بدن، پاسپورت دوم)

روی یک برگه یا در یک اپ، دو ستون بسازید: «بو/طعمِ ایران» و «بو/طعمِ این‌جا». زیر هر ستون، پنج مورد بنویسید. بعد برای هر مورد، یک «صحنه» یادداشت کنید. هدف، مقایسهٔ ارزشی نیست؛ هدف، دیدنِ شبکهٔ حس‌هاست.

  • ایران: بوی نان تازه، زعفران، چای، حیاطِ خیس
  • این‌جا: بوی مترو، قهوهٔ خیابانی، بارانِ سرد، شویندهٔ لباس

3) نامه به «منِ بین‌راه» (کسی که جا مانده، اما هنوز زنده است)

یک نامه بنویسید به نسخه‌ای از خودتان که در میانهٔ این دو کشور گیر کرده؛ همان «منِ بین‌راه» که گاهی شب‌ها فعال می‌شود. در نامه، سه چیز را صادقانه بنویسید:

  1. از چه می‌ترسی؟
  2. چه چیزی را از دست داده‌ای؟
  3. چه چیزی را تازه پیدا کرده‌ای، حتی اگر کوچک باشد؟

این نامه را قرار نیست کسی بخواند. قرار است شما، خودتان را در آغوشِ زبان قرار دهید.

4) آرشیو صداها (برای روزهایی که تصویر کافی نیست)

صدا، عجیب‌ترین حاملِ خاطره است؛ چون مستقیم می‌رود سراغ اعصاب. یک پوشهٔ صوتی بسازید و این‌ها را جمع کنید:

  • یک دقیقه از صدای خانهٔ فعلی: کتری، پنجره، خیابان
  • یک دقیقه از صدای تماس‌های خانوادگی (با اجازهٔ طرف مقابل)
  • صداهای «کشور جدید»: ایستگاه، پارک، سوپرمارکت

گاهی گوش دادن به این آرشیو، از دیدن عکس‌ها واقعی‌تر است؛ چون صدا کمتر دروغ می‌گوید.

5) آیین‌های کوچک (پل‌های روزمره، نه جشن‌های بزرگ)

یک آیین کوچک انتخاب کنید که هم قابل تکرار باشد، هم به شما حسِ تداوم بدهد. مثلاً:

  • هر جمعه صبح، چای ایرانی با یک موسیقی آشنا
  • هر ماه، یک غذای خانوادگی (حتی ساده و نیمه‌موفق) و ثبت یک عکس
  • هر شب، سه خط نوشتن از «چیزهایی که امروز فهمیدم»

آیین، یعنی بدن بداند کجا باید آرام بگیرد.

6) ساختن روایت مشترک برای خانواده (تا سوءتفاهم‌ها کمتر شوند)

زندگی بین دو کشور، فقط تجربهٔ فردی نیست؛ تجربهٔ خانوادگی هم هست، حتی اگر خانواده دور باشد. یک روایت مشترک بسازید: یک فایل مشترک، یک آلبوم، یا یک گفت‌وگوی ماهانه که در آن هر کس یک خاطرهٔ تازه تعریف کند.

  • قانون ساده: بحثِ تصمیم‌ها ممنوع؛ روایتِ حس‌ها مجاز.
  • هدف: فهمیدنِ هم، نه قانع کردن.
دوگانگی رایج چالش راه‌حل خاطره‌محور
دو زبان احساس «ناقص حرف زدن» دفتر واژه‌های دو زبانه + نوشتن خاطره برای هر واژه
دو تقویم گم شدن در مناسبت‌ها آیین‌های کوچک و تکرارشونده
دو مزه/بو دلتنگیِ ناگهانی نقشهٔ عطرها و طعم‌ها + ثبت صحنه‌ها
دو روایت خانوادگی سوءتفاهم و قضاوت ساختن روایت مشترک و جلسهٔ ماهانهٔ خاطره‌گویی

قضاوت اطرافیان: چگونه روایت خودمان را حفظ کنیم؟

قضاوت، همیشه از بدخواهی نمی‌آید؛ گاهی از ناتوانی در تصورِ پیچیدگی می‌آید. اطرافیان می‌خواهند قصهٔ شما را کوتاه کنند تا قابل فهم شود: یا «خوش به حالت» یا «بیچاره شدی»؛ یا «رفت و برید» یا «حق داشت بره». اما زندگی میان دو کشور، قصهٔ کوتاه‌شدنی نیست.

برای حفظ روایت خودتان، سه کار ساده اما جدی کمک می‌کند:

  • مرزِ روایت و توضیح را مشخص کنید: لازم نیست به همه توضیح بدهید. گاهی فقط بگویید «قصه‌اش مفصل است» و مکث کنید.
  • با آدم‌های امن حرف بزنید: کسانی که می‌توانند «ابهام» را تحمل کنند. روایت، در گوشِ امن رشد می‌کند.
  • خاطره را جایگزین بحث کنید: به جای دفاع از تصمیم، یک صحنه بگویید. صحنه‌ها کمتر دعوا می‌سازند و بیشتر فهم می‌آورند.

روایت ما، ملک عمومی نیست؛ اما اگر آن را رها کنیم، دیگران به جای ما می‌نویسندش.

جمع‌بندی: دوگانگی به‌جای زخم، می‌تواند ظرفیت شود

زندگی میان دو کشور، یعنی همیشه یک بخش از شما در حال ترجمه است: ترجمهٔ کلمات، ترجمهٔ آداب، ترجمهٔ خود. در این مسیر، خانهٔ دوم آرام‌آرام ساخته می‌شود، گناهِ جا ماندن گاهی می‌آید و می‌رود، دلتنگی ممکن است مقصد نداشته باشد، و هویت سیال مثل آب راه خودش را پیدا می‌کند. اما اگر چیزی در این تجربه ارزشِ نگه‌داشتن داشته باشد، همان شادی‌های کوچکِ سازگاری است؛ لحظه‌هایی که بی‌سروصدا ثابت می‌کنند شما هنوز می‌توانید ریشه بدوانید.

خاطرات دوگانه، اگر ثبت شوند و اگر به آن‌ها اجازه بدهیم بدون قضاوت رشد کنند، تبدیل می‌شوند به یک ظرفیت انسانی: توانِ دیدنِ دنیا از دو پنجره. شاید روزی برسد که شما نه «بین دو کشور»، بلکه «با دو کشور» زندگی کنید؛ نه در حالتِ دوپاره، بلکه در حالتِ گسترده‌تر. دوگانگی می‌تواند جای تنگی را باز کند؛ جایی برای نفس کشیدنِ بیشتر، برای مهربانیِ عمیق‌تر، برای اینکه خودتان را پیچیده‌تر و واقعی‌تر دوست داشته باشید.

پرسش‌های متداول

آیا داشتن «خاطرات دوگانه» یعنی من هیچ‌وقت احساس تعلق کامل نمی‌کنم؟

نه الزاماً. تعلق می‌تواند شکل‌های متفاوت داشته باشد. بعضی آدم‌ها یک تعلقِ کامل به یک جا را تجربه می‌کنند، بعضی‌ها تعلق را به صورت «شبکه‌ای» حس می‌کنند: چند آدم، چند عادت، چند مکان. خاطرات دوگانه بیشتر نشان می‌دهد ذهن شما در حال ساختن یک نقشهٔ تازه است، نه اینکه محکوم به بی‌تعلقی باشید.

چطور با دلتنگی‌ای کنار بیایم که نمی‌دانم دقیقاً برای چیست؟

دلتنگیِ بدون مقصد معمولاً ترکیبی از چند فقدان و چند تغییر است. کمک می‌کند آن را به «حس‌های قابل لمس» خرد کنید: بوها، صداها، فصل‌ها، آدم‌ها. تمرین نقشهٔ عطرها و طعم‌ها یا آرشیو صداها می‌تواند دلتنگی را از مهِ مبهم، به چند تکهٔ قابل فهم تبدیل کند؛ و همین فهم، شدتِ درد را کمتر می‌کند.

احساس گناه از خوشحال بودن در کشور جدید طبیعی است؟

بله، برای بسیاری طبیعی است؛ چون خوشی در ذهن ما با «حق داشتن» گره می‌خورد. اما خوشحال بودن به معنای بی‌تفاوتی نسبت به خانواده یا وطن نیست. بهتر است به جای جنگیدن با این احساس، آن را ببینید و نام‌گذاری کنید. بعد تلاش کنید شادی‌های کوچک را ثبت کنید تا ذهن فقط سختی‌ها را «واقعیت» حساب نکند.

اگر خانواده‌ام مدام قضاوت کنند، چه کنم که کمتر آسیب ببینم؟

اول مرز بگذارید: لازم نیست وارد همهٔ بحث‌ها شوید. دوم، از «صحنه» به جای «استدلال» استفاده کنید؛ یک خاطرهٔ کوتاه از زندگی روزمره‌تان بگویید تا فاصله کمتر شود. سوم، اگر ممکن است یک قالب ثابت برای ارتباط بسازید (مثلاً تماس هفتگی با موضوع‌های مشخص) تا گفت‌وگوها از حالت بازجویی یا دفاع خارج شود.

هویت سیال یعنی من دیگر همان آدم سابق نیستم؟

هویت سیال بیشتر یعنی شما «لایه» پیدا کرده‌اید، نه اینکه نسخهٔ قبلی‌تان پاک شده باشد. برخی ارزش‌ها و ریشه‌ها ثابت می‌مانند، اما شکل بروز آن‌ها تغییر می‌کند. به خودتان اجازه بدهید هم «وفادار» باشید و هم «در حال رشد». این دو، دشمن هم نیستند؛ اگر با خودتان مهربان‌تر باشید، می‌توانند همزمان وجود داشته باشند.

چه زمانی می‌توانم بگویم واقعاً با زندگی بین دو کشور آشتی کرده‌ام؟

وقتی لازم نباشد هر روز به خودتان ثابت کنید که انتخاب‌تان درست بوده. آشتی، بیشتر شبیه آرام شدنِ تنشِ درونی است: اینکه می‌توانید هم دلتنگ شوید و هم ادامه دهید، هم به خانهٔ اول عشق بورزید و هم در خانهٔ دوم زندگی بسازید. نشانه‌اش اغلب کوچک است: کمتر شدنِ جنگِ ذهنی و بیشتر شدنِ حضور در لحظه.

سامان جلیلی نیا- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
سامان جلیلی‌نیا با نگاهی روان‌شناسانه و زبانی صمیمی، از احساسات پنهان زندگی روزمره می‌نویسد. او مسیرهای میان دلتنگی، عشق، خاطره و تغییر را روایت می‌کند تا خواننده بتواند در آینه تجربه‌ها، خود را دوباره بشناسد.
مقالات مرتبط

هنر بیان خاطره؛ چرا بعضی روایت‌ها درمان می‌کنند و بعضی زخم می‌زنند؟

چرا بعضی روایت‌های خاطره آرام می‌کنند و بعضی دوباره زخم را باز؟ تفاوت روایتِ معنا و نمایش، نقش مخاطب امن، مرز جزئیات و اصول روایت درمان‌گرانه.

هنر آشتی با حسرت؛ تبدیل «ای کاش» به «یادش بخیر»

آشتی با حسرت یعنی گذشته را بی‌انکار ببینیم و امروز را بی‌مجازات زندگی کنیم. راه‌های تبدیل «ای کاش» به «یادش بخیر» را بخوانید.

چطور به خود سابقمان سلام کنیم؟ گفت‌وگو با نسخه‌های گذشته برای پذیرش زمان

مقاله‌ای روایی‌ـ‌روان‌شناختی درباره گفت‌وگو با نسخه‌های گذشته خود؛ سه ملاقات کوتاه برای پذیرش زمان، آشتی درونی و تمرین ۲۰ دقیقه‌ای سلام، عذرخواهی و تشکر.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x