صفحه اصلی > سینما و تلویزیون خاطره‌انگیز : از «هزاردستان» تا «قورباغه»؛ تطور زبان تصویری ایران در ۴۰ سال

از «هزاردستان» تا «قورباغه»؛ تطور زبان تصویری ایران در ۴۰ سال

مقایسه بصری از دکورهای سنگین «هزاردستان» تا خیابان‌های نئونی «قورباغه» و تحول زبان تصویری سریال‌های ایرانی در ۴۰ سال

آنچه در این مقاله میخوانید

از «هزاردستان» تا «قورباغه»؛ وقتی تصویر، حافظه جمعی را تدوین می‌کند

اگر چشم‌هایمان را ببندیم و فقط با حافظه تصویری‌مان از تلویزیون و نمایش خانگی، ۴۰ سال گذشته را مرور کنیم، احتمالاً یکی از نخستین قاب‌ها، کوچه‌های مه‌آلود و دکورهای سنگین «هزاردستان» است؛ و یکی از آخرین قاب‌ها، خیابان‌های خیس و نئونی «قورباغه». بین این دو نقطه، فقط تکنولوژی عوض نشده؛ شیوه دیدن ما، تصورمان از شهر، قدرت، عشق و حتی تنهایی نیز زیر نور و در قاب دوربین تغییر کرده است.

در این خط زمانی بصری، به‌جای خلاصه داستان‌ها، سراغ زبان تصویر می‌رویم؛ از قاب‌بندی و حرکت دوربین تا نور و رنگ، از طراحی صحنه تا ریتم مونتاژ. و مثل یک عکاس حافظه‌مند، از خود می‌پرسیم: اگر من بخواهم این ۴۰ سال را در چند قاب خلاصه کنم، آن قاب‌ها چه نوری، چه رنگی و چه حسی خواهند داشت؟

آغاز قصه با «هزاردستان»؛ قاب‌های تئاتری، دکورهای سنگین، قدرت‌های دور

دهه شصت، زمانی که «هزاردستان» در ذهن تماشاگر ایرانی ریشه می‌دواند، تصویر تلویزیونی هنوز به‌شدت وام‌دار تئاتر است. دکورهای عظیم شهر ساختگی، حیاط‌ها و عمارت‌ها، در حکم صحنه نمایشی‌اند که دوربین با احترام از آن فاصله می‌گیرد. قاب‌ها اغلب ثابت، میزانسن‌ها سنگین و طول نماها زیاد است؛ گویی تصویر می‌خواهد به تماشاگر فرصت دهد تا ببیند، نه این‌که فقط داستان را دنبال کند.

نور در «هزاردستان» بیشتر یادآور نقاشی قهوه‌خانه‌ای است: سایه‌روشن‌های عمیق، کنتراست بالا، و فضایی که قدرت را در اتاق‌های تاریک و پرجزئیات پنهان می‌کند. طراحی صحنه پر از اشیا و نشانه‌هاست؛ از میز و صندلی و آینه و شمعدان تا ساعت‌ها و تابلوها. شهر، بیشتر یک افسانه تاریخی است تا یک زیست‌جهان روزمره.

در این دوران، اقتصاد تولید و تکنولوژی (دوربین‌های سنگین آنالوگ، نورپردازی محدود، امکانات مونتاژ خطی) زبان تصویری را کند، متین و وابسته به دکور می‌کند. سانسور نیز، خشونت و عشق را از سطح بدن و کنش به سطح فضا و گفت‌وگو می‌برد. قدرت، در این قاب‌ها همیشه بالا و دور است؛ پشت میزها، در اتاق‌های دربسته، در ساختمان‌هایی که تماشاگر فقط از دور می‌تواند تماشایشان کند.

دهه هفتاد تا اوایل هشتاد؛ از اتاق‌های پر تا کوچه‌ها و حیاط‌های واقعی

با ورود آرام سریال‌هایی که بخشی از آن‌ها در خانه و حیاط ایرانی واقعی فیلم‌برداری می‌شوند، دوربین کم‌کم از دکورهای کاملاً ساخته‌شده فاصله می‌گیرد و به سمت کوچه‌ها، پشت‌بام‌ها و حیاط‌های زنده می‌رود. هنوز قاب‌ها منظم و مبتنی‌بر دیالوگ‌اند، اما زندگی روزمره، با همه شلوغی و بی‌نظمی‌اش وارد تصویر می‌شود.

در این دوره، طراحی صحنه پر از جزئیات آشناست: «پشتی‌های اتاق پذیرایی»، «قالیچه‌های دست‌باف» و سفره‌های ساده‌ای که دورشان خانواده می‌نشینند. این اشیا بخشی از زبان تصویری‌اند؛ حافظه نسلی را فعال می‌کنند و شهر و خانه را به صحنه اصلی روایت تبدیل می‌سازند. رنگ‌ها نسبت به «هزاردستان» روشن‌تر و طبیعی‌تر می‌شوند؛ دیگر همه‌چیز در نیم‌تاریکی نمی‌گذرد.

حرکت دوربین همچنان کنترل‌شده است، اما پن‌ها و تراک‌های نرم، جای قاب‌های کاملاً ساکن را می‌گیرند. تلویزیون در حال آزمون‌وخطای زبانی تازه است؛ زبانی که می‌خواهد بین تماشاگر عادت‌کرده به تئاتر تلویزیونی و نسلی که با ویدئو و سینما خو گرفته تعادل برقرار کند. مونتاژ هنوز ریتم تند امروز را ندارد، اما کات‌ها کوتاه‌تر و متنوع‌تر شده‌اند.

میانه دهه هشتاد تا نود؛ شهر معاصر، دوربین سرگردان، ریتم تندتر

با ورود جدی‌تر سریال‌های شهری و ژانر پلیسی–اجتماعی، زبان تصویری یک گام بزرگ برمی‌دارد. شهر دیگر فقط پس‌زمینه‌ای نوستالژیک نیست؛ به یک کاراکتر تبدیل می‌شود. خیابان‌ها، پل‌ها، میدان‌ها و حتی ترافیک و نور چراغ‌های ماشین، بخشی از روایت‌اند. تصویر، از داخل خانه و حیاط، به سمت تحول شهر و معماری روزمره حرکت می‌کند.

دوربین سبک‌تر و سیارتر شده؛ استفاده از استدی‌کم، کرین و بعدها گیمبال، امکان تعقیب شخصیت‌ها در کوچه و خیابان را فراهم می‌کند. قاب‌ها ناپایدارتر، «در حرکت» و گاهی عصبی می‌شوند؛ گویی خود شهر هم آرام و امن نیست. اینجا ریتم مونتاژ به‌وضوح تندتر است؛ نماهای کوتاه، کات‌های موازی و استفاده از موسیقی پررنگ‌تر می‌شود.

نورپردازی، به‌خصوص در شب، به سمت رئالیسم تلخ می‌رود: خیابان‌های نیمه‌روشن، نور مهتابی مغازه‌ها، و سایه‌هایی که خشونت را مستقیم‌تر نشان می‌دهند. عشق، کمتر در اتاق‌های ساکن و بیشتر در کافه، پیاده‌رو و فضای عمومی تصویر می‌شود؛ اما همچنان باید با محدودیت‌ها و سانسور بدنی و کلامی کنار بیاید، پس به نگاه‌ها، فاصله‌ها و «فاصله امن» در قاب‌ها پناه می‌برد.

از تلویزیون تا VOD؛ دیجیتال شدن تصویر و تولد جهان‌های تیره‌تر

نقطه عطف بزرگ، ورود دوربین‌های دیجیتال و پلتفرم‌های آنلاین است. دیجیتال شدن، فقط کیفیت تصویر را بالا نمی‌برد؛ منطق تولید را هم عوض می‌کند. نویسنده و کارگردان کمتر به قواعد پخش تلویزیونی، زمان‌بندی آگهی‌ها و ممیزی کلاسیک وابسته‌اند و می‌توانند جهان‌های تیره‌تر، پیچیده‌تر و شخصی‌تری بسازند.

در این فضاست که مجموعه‌هایی مثل «قورباغه» شکل می‌گیرند؛ آثاری که از همان فریم‌های آغازین، به ما می‌گویند: با یک جهان دیگر روبه‌رو هستید. نورپردازی به سمت تضادهای شدید، منابع نوری محدود، و استفاده هوشمندانه از رنگ‌های نئونی (سبز، آبی، بنفش) می‌رود؛ رنگ‌هایی که ذهن را به شب‌های شهر، تنهایی آدم‌ها و خشونت زیرپوستی پیوند می‌زنند.

دوربین اغلب روی دست است، به شخصیت‌ها نزدیک می‌شود، لرزش‌های کنترل‌شده دارد و از زاویه‌های غیرمتعارف (کلوزآپ‌های فشرده، زاویه‌های مورب، عمق میدان کم) استفاده می‌کند. ریتم مونتاژ، آگاهانه با ریتم مصرف محتوا در شبکه‌های اجتماعی و سریال‌بینی نسل جدید هماهنگ شده است: فلاش‌بک‌ها، زمان‌پریشی‌ها و پرش‌های روایی، به زبان عادی قصه‌گویی تصویری تبدیل می‌شود.

مقایسه دو جهان: از دکورهای سنگین تا لوکیشن‌های مینیمال

برای درک بهتر این تطور، می‌توانیم «هزاردستان» و «قورباغه» را به‌عنوان دو قطب یک طیف ببینیم؛ دو جهان تصویری که در عین تفاوت، هر دو تکه‌هایی از حافظه جمعی ما را ثبت کرده‌اند.

مولفه بصری «هزاردستان» «قورباغه»
قاب‌بندی قاب‌های کلاسیک، فاصله‌دار، الهام‌گرفته از تئاتر قاب‌های نزدیک، شکست‌خورده، گاهی ناپایدار
حرکت دوربین اغلب ثابت، حرکت‌های محدود و محاسبه‌شده روی دست، تعقیبی، غوطه‌ور در ذهنیت شخصیت‌ها
نور و رنگ سایه‌روشن تاریخی، رنگ‌های گرم، فضایی موزه‌وار نور کم، رنگ‌های سرد و نئونی، فضایی روان‌پریش و معاصر
طراحی صحنه دکورهای سنگین، اشیای پرجزئیات، ارجاع به گذشته لوکیشن‌های واقعی، مینیمال، تاکید بر تهی‌بودن فضا
ریتم مونتاژ کند، تأملی، مبتنی‌بر دیالوگ تند، تکه‌تکه، مبتنی‌بر حس و ذهنیت

این گذار از دکورهای لبریز از جزئیات به لوکیشن‌های مینیمال، تنها یک سلیقه زیبایی‌شناختی نیست؛ روایتی است از گذار جامعه از دنیای قطعیت‌ها به جهان ابهام‌ها. در «هزاردستان» فضاها پر از نشانه‌اند، گویی جهان معنایی مشخصی دارد. در جهان «قورباغه»، اتاق‌های خالی، پارکینگ‌ها و خیابان‌های خیس، از گم‌گشتگی و تنهایی عمیق‌تری خبر می‌دهند.

قدرت، عشق، خشونت و تنهایی زیر نورهای تازه

اگر به این خط زمانی بصری مثل یک مطالعه روان‌شناسی جمعی نگاه کنیم، تغییر زبان تصویر، آینه‌ای از تغییر ذهنیت ما درباره چهار مضمون تکرارشونده است: قدرت، عشق، خشونت و تنهایی.

قدرت: از بالا به پایین، تا اطراف و درون

در سریال‌های قدیمی‌تر، قدرت در قاب‌ها بالاست: در عمارت‌ها، پشت میزهای بزرگ و با فاصله‌ای آشکار از مردم. قاب‌ها این فاصله را تکرار می‌کنند. در آثار جدید، قدرت اغلب نامرئی، شبکه‌ای و پراکنده است؛ در خیابان، اتومبیل، گوشی موبایل، پول نقد، و حتی در سکوت شخصیت‌ها. دوربین نزدیک‌تر می‌شود و نشان می‌دهد که قدرت، فقط بیرون ما نیست؛ در تصمیم‌های کوچک روزمره هم جاری است.

عشق: از گفت‌وگو در اتاق تا سکوت در ماشین

عشق در سریال‌های قدیمی، غالباً در فضاهای داخلی و خانوادگی قاب می‌شود؛ کنار سفره، در خاطره‌سازی در زندگی روزمره، سفر، خانواده و دوستان، و در قالب گفت‌وگو. تصویر، محافظه‌کارانه و از فاصله‌ای مطمئن نگاه می‌کند. در آثار جدیدتر، عشق بیشتر در حرکت، در ماشین، در خیابان یا در مرزهای اخلاقی خاکستری دیده می‌شود. نگاه‌ها، مکث‌ها و حتی فضای خالیِ بین دو شخصیت، بار احساسی را حمل می‌کنند؛ نه فقط کلمات.

خشونت: از حذف تا حضور زیرپوستی

سانسور دیرسال تلویزیونی، خشونت را از تصویر قابل‌مشاهده حذف می‌کرد و بیشتر در نتیجه‌ها، خبرها و دیالوگ‌ها نشان می‌داد. با گسترش VOD، خشونت به تصویر بازمی‌گردد، اما اغلب به‌صورت روان‌شناختی و زیرپوستی: قاب‌های بسته، صداهای محیطی، و نورهای تیره‌ای که حس تهدید را تقویت می‌کند. تصویر، لازم نیست همه‌چیز را مستقیم نشان دهد؛ کافی است فضا را طوری بسازد که تماشاگر خشونت را حس کند.

تنهایی: از جمع‌های شلوغ تا اتاق‌های تک‌نفره

در سریال‌های دهه شصت و هفتاد، خانه‌ها شلوغ‌اند؛ سفره‌ها پرجمعیت و خاطرات خانوادگی و نسل‌ها در قاب‌ها موج می‌زنند. حتی اگر شخصیت تنهاست، در دل یک شبکه خویشاوندی تصویر می‌شود. در جهان‌های تصویری جدید، اتاق‌های تک‌نفره، راه‌پله‌های خلوت، پشت‌بام‌های تنها و صفحه‌های تلفن همراه، نشانه‌های تنهایی‌اند. رنگ‌های سرد، نورهای محدود و فضاهای خالی، این تنهایی را تقویت می‌کنند.

چالش‌ها و راه‌حل‌ها: میان سانسور، اقتصاد و سلیقه نسل جدید

این تطور زبان تصویری در خلأ رخ نداده؛ نتیجه کشمکش دائمی بین سه نیروست: سانسور، اقتصاد تولید و سلیقه مخاطب. هر سه، هم مانع بوده‌اند و هم ناخواسته به خلاقیت دامن زده‌اند.

چالش‌ها

  • محدودیت در نمایش بدن، تماس، خشونت عریان و برخی فضاهای شهری یا اجتماعی
  • بودجه‌های محدود تلویزیونی و وابستگی به اسپانسرها
  • انتظارات دوگانه: نسل نو خواهان ریتم تند، پیچیدگی و جسارت؛ نسل قدیم جویای تداوم و ثبات

راه‌حل‌های بصری

  • تاکید بر فضا به‌جای کنش مستقیم: استفاده از نور، رنگ و طراحی صحنه برای القای عشق یا خشونت، بدون نمایش آشکارش.
  • حرکت دوربین به‌عنوان زبان احساس: لرزش‌های کنترل‌شده، کلوزآپ‌های طولانی و زاویه‌های نامعمول برای ترسیم اضطراب و تنهایی.
  • مونتاژ ذهنی: تکه‌تکه‌کردن زمان، پرش‌های روایی و فلاش‌بک‌ها برای ایجاد حس روان‌شناختی عمیق، بدون نیاز به دیالوگ‌های توضیحی.
  • لوکیشن‌های واقعی و مینیمال: کاهش هزینه ساخت دکور، و درعین‌حال نزدیک‌شدن به تجربه زیسته مخاطب.

به این ترتیب، زبان تصویری معاصر، هم محصول فشارهاست و هم حاصل تلاش برای تبدیل هر محدودیت به امکانی تازه؛ مثل عکاسی که مجبور است با یک منبع نور کار کند، اما با همان نور محدود، تصویرهای ماندگار می‌سازد.

اگر  بخواهم این ۴۰ سال را در چند قاب خلاصه کند…

حالا به پرسش پایانی برسیم: اگر به‌عنوان عکاس و روایتگر حافظه تصویری، بخواهم این ۴۰ سال را در چند قاب خلاصه کنم، آن قاب‌ها چه ترکیب نوری و چه حس غالبی خواهند داشت؟ این‌ها شاید چند فرضیه باشند:

  • قاب اول: اتاقی پر از دکور، آینه و شمعدان، نور گرم و سنگین، فاصله دوربین از شخصیت‌ها؛ حسی از تاریخ، تقدیر و قدرتی دور از دسترس.
  • قاب دوم: حیاط یک خانه ایرانی، درخت، قالیچه و سفره‌ای ساده؛ نور عصرگاهی، رنگ‌های طبیعی و گرمای جمع خانوادگی؛ حسی از مشارکت و امنیت.
  • قاب سوم: خیابان شلوغ شهر، دوربین روی دست بین عابران؛ نور مهتابی مغازه‌ها و چراغ ماشین‌ها؛ حسی از سرگیجه، شتاب و سرگردانی در مدرنیته.
  • قاب چهارم: اتاقی کوچک، یک منبع نور موضعی (مثلاً صفحه گوشی)، شخصیت در نیم‌تاریکی؛ رنگ‌های سرد و کمی نئون از پنجره؛ حسی از تنهایی متصل به جهان، اما بی‌پناه.

شاید این چهار قاب، در امتداد هم، داستان گذار ما از جهان‌های جمعی، آیینی و پر از قطعیت به جهان‌های فردی‌تر، منشعب‌تر و مبهم‌تر را نشان دهند. زبان تصویری ایران، در این ۴۰ سال، فقط روش قصه‌گفتن را عوض نکرده؛ نحوه دیدن خودمان را نیز بازنویسی کرده است.

جمع‌بندی: حافظه تصویری ما، آلبومی از نورها و سایه‌ها

اگر سریال‌های ایرانی را مثل یک آلبوم خانوادگی جمعی ورق بزنیم، از «هزاردستان» تا «قورباغه» با یک سیر تکاملی روشن روبه‌رو می‌شویم: از قاب‌های تئاتری، دکورهای سنگین و نورهای تاریخی، تا لوکیشن‌های مینیمال، دوربین‌های سرگردان، رنگ‌های نئونی و مونتاژهای ذهنی. این تغییر، بازتابی است از دگرگونی عمیق‌تر در تجربه زیسته ما از شهر، خانواده، سیاست و خلوت درونی.

تکنولوژی دیجیتال، اقتصاد تولید و پلتفرم‌های جدید، موقعیت‌های تازه‌ای برای روایت‌گری بصری ساخته‌اند؛ اما در عمق ماجرا، مسئله همچنان حافظه است: این‌که چگونه لحظه‌ها، مکان‌ها و چهره‌ها را در قاب‌ها ذخیره می‌کنیم تا سال‌ها بعد، با دیدن یک نور، یک رنگ یا یک تشکیل قاب، ناگهان به گذشته پرتاب شویم. شاید وظیفه ما، به‌عنوان تماشاگران این دوران، این باشد که آگاهانه‌تر ببینیم؛ بفهمیم هر نور و هر قاب، تکه‌ای از ما را برای فردای دور ثبت می‌کند.

پرسش‌های متداول درباره تطور زبان تصویری سریال‌های ایرانی

چرا زبان تصویری «هزاردستان» این‌قدر با سریال‌های جدید متفاوت است؟

«هزاردستان» محصول زمانه‌ای است که تلویزیون شدیداً تحت‌تأثیر تئاتر بود: دکورهای سنگین، دوربین‌های آنالوگ بزرگ و امکانات محدود حرکت و مونتاژ. از سوی دیگر، نگاه به تاریخ و قدرت نیز فاصله‌دار و «از بیرون» بود؛ برای همین قاب‌ها اغلب ثابت و رسمی‌اند. در سریال‌های جدید، دوربین سبک‌تر، تولید دیجیتال و سلیقه نسل جوان‌تر باعث شده تصویر جسورتر، نزدیک‌تر و تکه‌تکه‌تر شود؛ بازتاب دنیای پراکنده و پرشتاب امروز.

نقش پلتفرم‌های VOD در تغییر زبان تصویری چه بوده است؟

پلتفرم‌های VOD به سازندگان آزادی بیشتری در زمان‌بندی، ممیزی و فرم داده‌اند. دیگر الزاماً نیازی نیست ساختار روایی و بصری مطابق با آگهی‌های بازرگانی یا قواعد سنتی تلویزیون باشد. این آزادی، امکان استفاده از نورهای تیره‌تر، رنگ‌بندی‌های نئونی، خشونت زیرپوستی، و روایت‌های ذهنی‌تر را فراهم کرده است؛ نتیجه‌اش زبانی است که با تجربه تماشای سریال‌های جهانی و عادت‌های مصرف محتوای آنلاین نسل جدید هماهنگ‌تر است.

چگونه سانسور بر شکل‌گیری این زبان تصویری تأثیر گذاشته است؟

سانسور، به‌ویژه در حوزه بدن، عشق و خشونت، سال‌ها تصویر را مجبور کرده به‌جای نمایش مستقیم، به سراغ استعاره، فضا و نور برود. این فشار، در عین محدود کردن، ناخواسته خلاقیت فرمی را تقویت کرده است: نمایش احساسات از طریق فاصله شخصیت‌ها در قاب، استفاده از سایه‌ها برای القای تهدید، و بهره‌گیری از صدا و خارج‌ازقاب برای روایت خشونت. در دوره VOD، بخشی از این محدودیت‌ها کم شده، اما زبان استعاری همچنان در ژن تصویری آثار ایرانی باقی مانده است.

چرا در آثار جدید، فضاهای شهری و لوکیشن‌های مینیمال این‌قدر پررنگ هستند؟

چند عامل هم‌زمان در کار است: اول، اقتصاد تولید که ساخت دکورهای بزرگ را دشوار کرده و لوکیشن‌های واقعی را به گزینه‌ای به‌صرفه تبدیل کرده است. دوم، دگرگونی سبک زندگی شهری در ایران که خود شهر را به صحنه اصلی تجربه نسل جوان بدل کرده. سوم، سلیقه بصری جهانی که از فضاهای خلوت، رنگ‌های محدود و قاب‌های مینیمال استقبال می‌کند. نتیجه، جهان‌هایی است که در آن‌ها خلأ، سکوت و دیوارهای خالی، اتاق‌های پر از شیء دهه‌های قبل را جایگزین کرده‌اند.

این تغییر زبان تصویری چه نسبتی با حافظه شخصی و جمعی ما دارد؟

هر دوره، خاطرات بصری مخصوص خود را می‌سازد: برای برخی، قاب‌های گرم و شلوغ سریال‌های قدیمی، بخشی از نوستالژی کودکی و نوجوانی است؛ برای برخی دیگر، نورهای نئونی و خیابان‌های خیس سریال‌های جدید، تصویر اصلی از «واقعیت معاصر» محسوب می‌شود. این تصاویر، بعدها در حافظه شخصی ما رسوب می‌کنند و حتی روی نحوه ثبت لحظه‌های خودمان با موبایل و شبکه‌های اجتماعی اثر می‌گذارند. به این معنا، سریال‌ها نه‌فقط آینه زمانه، که معماران پنهان خاطرات آینده ما هستند.

مانی فرهام- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
مانی فرهام با نگاهی آرام و دقیق به دنیاهای تصویر و صدا وارد می‌شود و از فیلم‌ها، موسیقی و متن‌هایی می‌نویسد که در حافظه ما جای گرفته‌اند. او روایت هنر را از میان حس‌ها و لحظه‌ها عبور می‌دهد و نقدی ارائه می‌کند که بر پایه فهم عمیق، توجه انسانی و پیوند با نوستالژی ایرانی شکل گرفته است.
مقالات مرتبط

شهر در سینمای ایران؛ خیابان‌هایی که هیچ‌وقت از ذهن ما پاک نشدند

از «تهرانِ بارانی» تا کوچه‌های رشت و پل‌های اصفهان، شهر در سینمای ایران فقط لوکیشن نیست؛ شخصیتی پنهان است که حافظه جمعی، طبقه، تنهایی و عشق را در قاب خیابان‌ها روایت می‌کند.

چای عصرگاهی و فیلم‌های دوبله؛ هنر صداپیشگی چگونه نسل ما را تربیت کرد؟

چای عصرگاهی، بخار استکان کمر باریک و صدای دوبله؛ نسلی که با این سه‌گانه بزرگ شد. در این یادداشت روایی–تحلیلی، از نقش پنهان هنر صداپیشگی در تربیت عاطفی و اخلاقی دهه‌های ۶۰، ۷۰ و ۸۰ می‌گوییم.

سکانسی که ما را ساخت؛ چرا صحنه‌های ساده سریال‌های قدیمی بیشتر از بلاک‌باسترها می‌مانند؟

چرا یک گفت‌وگوی آرام در آشپزخانه سریال‌های قدیمی، از انفجارهای بلاک‌باسترها ماندگارتر است؟ در این مقاله مفهوم «سکانس سازنده» را در حافظه عاطفی و نوستالژی ایرانی بررسی می‌کنیم.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x