واژههای مادربزرگ؛ دایرهالمعارف کوچک گویشهای محلی
من، نوید اسفندیاری، این یادداشت میدانی را از روی صفحههایی آغاز میکنم که بوی چای تازه و نخوسوزن میدهد. «واژههای مادربزرگ» کلیدواژهٔ کانونی این دفتر است؛ واژههایی که در حیاطهای آفتابخورده و کنار سماور مسی زاده شدند و در گوش نوهها لانه کردند. نخستین ورودی دفتر: یک غروب تابستانی، مادربزرگ روبهروی چرخ خیاطی صندوقی نشسته بود و گفت: «الهی دورت بگردم، نخ رو بِگِر، نور چشمم.» در یک جمله، هم محبت بود و هم دستورِ کار؛ هم متر و قیچی خیاطی، هم اخلاقِ مراقبت. این دایرهالمعارف کوچک، فقط لغت نیست؛ نقشهای از روابط، لحنها و مرزهای ناپیدای یک خانهٔ ایرانی است که در آن، کلمات پُل میسازند.
صحنه: آشپزخانهای با بوی چای؛ خطابهای مهربانانه
بخار سماور بالامیرود و استکانها پشتسر هم چیدهاند. مادربزرگ، وقتی سینی چای را میگذاشت، میگفت: «قربونِ قدّت برم، جونِدلم، اول قند رو بزن به دندون.» در این خطابهای مهربانانه، خانواده تعریف میشود: «ننهجون»، «پسرجان»، «دخترکم»، «عزیزکم». در جنوب، گاه پس از جرعه اول چای میگفتند «آخیش»، یعنی سبک شدم. در تهران قدیم، «قربونصدقه رفتن» نوعی اعلام امنیت عاطفی بود؛ خبری که میگفت: «اینجا خانه است و تو در امان.» این خطابها، به ظاهر ساده، نظم نامرئی مراقبت را برقرار میکرد: چه کسی به چه کسی تعارف کند، چه کسی اول بنشیند، چه کسی آخرین استکان را بردارد. محبت، در زبانِ زنان بزرگ خانواده، دستورالعمل خُردِ زندگی بود.
«الهی فدات بشم، ننهجون؛ چای داغه، آسهآسه بخور که چشم نخوری.»
آن «آسهآسه»ی آرام، از دل فرهنگ احتیاط و آهستگی میآمد؛ نهیبی نرم که از شتابِ زندگی میکاست. و هر بار، واژه بهجای قانون نشست و دل را نرم کرد.
صحنه: نصیحت به وقت رفتوآمد؛ اخلاق در کلمات
صبح زود، دم درِ چوبی و پشت کفشهای جفتشده، مادربزرگ میگفت: «حواستجمع باشه، خوشقول باش، خدا پشتوپناهت.» نصیحتها غالباً کوتاه، آهنگین و بهیادماندنی بودند؛ مثل طلسمهایی برای راه. «از نونِ کسی نبر»، «نمکگیر باش»، «بدِ کسی رو نخا»؛ واژههایی با بار ارزشی، که نشان میداد خانواده فقط جمع افراد نیست؛ سامانهای از تعهدهاست. «سلامِ دمِ در» گاهی مهمتر از خودِ رفتوآمد بود، چون زبانِ خوش وجههٔ خانواده را نگه میداشت. این تکهکلامها، در اصل قراردادهای اخلاقیاند که با کمترین کلمه اجرا میشوند: خوشرویی، خوشقولی، رعایت همسایه و مراقبت از آبرو. وقتی میگفت: «اولِ خدا»، سلسلهمراتب ارزشها را هم به یاد میآورد: ایمان ساده، کارِ درست، بعد لذت.
«ساعت دستت باشه، دیر نکُن؛ قول که دادی، مردونه پای قول وایسا.»
این «مردونهاش» الزام جنسیتی نبود؛ زبان نسل قبل گاهی از استعارههایی استفاده میکرد که امروز بهتر با «محکم و پایدار» خوانده میشود. روحِ نصیحت اما روشن است: پای حرفت بایست، حتی اگر کوتاه بگویی.
صحنه: قهر و آشتی خانگی؛ زبان مرمت دلها
هر خانهای روزهای قهر دارد. در آن روزها، مادربزرگ نقش میانجی را با چند واژهٔ دقیق بازی میکرد: «بساطِ قهر رو جمع کنین، دلْ جای گردوخاک نیست.» یا: «یه استکان چایِ شیرین بخورین، شوریِ روز میره.» زبان آشتی، نرم و چابک بود. بهجای انکار احساس، راهی برای تخلیهٔ بیصدا باز میکرد: «ننه، حرفتو بزن ولی دل نشکن.» این تکهکلامها به ما ساختار خانه را نشان میدهد: احترام به بزرگتر، حقِ حرفزدن برای کوچکتر، و سازوکارِ بازگشت به تعادل. «نقل و نبات عذرخواهی» در بسیاری از خانهها رسم بود؛ شیرینیِ کمهزینهای که تلخیِ کدورت را میشست.
«قهر مال بچههاست، ما بزرگترا ناز میکنیم و میگذره.»
شوخیِ مهربانانهای که تنش را از کلمه جدا میکرد. اگر بپرسید ریشهٔ این لحن چیست، پاسخ در اقتصاد خانگیِ احساسات است؛ جایی که هزینهٔ دعوا بالا و ذخیرهٔ عاطفه محدود است، زبانِ آشتی سریع و مؤثر میشود. آدابِ دید و بازدید هم همین را تقویت میکرد: دیدارهای کوتاه، اما پیدرپی، تا قهرها فرصتی برای ریشهدواندن نداشته باشند.
صحنه: شوخی و شیطنت؛ طنز محلی در گفتار زنان بزرگ
در شبنشینیهای خانوادگی، طنز مادربزرگها مثل نمک غذا بود: «یه لقمه بخور جوندلم، راه میافتی»، یا وقتی کسی تعارف میکرد، زیر لب میگفت: «تعارف که اومد، نیازه!» خندهٔ جمعی کارکردی اجتماعی داشت: کاهش فاصلههای سنی، آشتیدادن سلیقهها، و نرمکردن انتقاد. شوخیها اغلب بیخطر اما معنیدار بودند: «از بس دویدی، سایهت جا موند»، «چقدر لاغر شدی، باد نبردت!» در محلات مختلف، لهجه کمی رنگ میداد: «واه واه، نازِ نازی» در تهران؛ «آی الهی خیر ببینی» در خراسان؛ «آخیش، شیرین شد دلت» در جنوب. طنزشان ایمن و مهربان بود؛ کنایه میزد اما نمیخلید، لبخند میآورد اما بیآنکه آبروی کسی را ببرد. همین اخلاقِ شوخی، نقشهٔ محله را هم روشن میکند: خانهها نزدیک، گوشها باز و دلها نازک.
در این شوخی-نصیحتها، حافظهٔ جمعیِ یک کوچه نفس میکشد؛ قصهٔ رفتوآمدها، نانونمکها و خوشوبشِ دمِ در.
زبان و حافظهٔ جمعی محله؛ گویش بهمثابه نقشهٔ ذهنی شهر
واژهها فقط ابزارِ حرفزدن نیستند؛ نقشهٔ ذهنیِ محله و شهر را میسازند. هر واژهٔ محلی که از دهان مادربزرگ بیرون میآمد، نشانهای از یک مسیر بود: از نانواییِ محله تا خانهٔ خاله، از حیاط تا پشتبام. به همین دلیل، «زبانِ خانه» حافظهٔ مشترک را نگه میدارد. اگر بخواهید بیشتر به سازوکارش فکر کنید، به بحث زبان، اصطلاحات و شوخیهای قدیمی سر بزنید؛ آنجا میبینید چگونه لحنها، حتی وقتی واژه عوض میشود، نقش خود را حفظ میکنند. این دفترچهٔ میدانی، هم روایت است هم تحلیل: از یکسو صحنههای زندهٔ آشپزخانه و ایوان، از سوی دیگر پرسشی دربارهٔ عدالتِ عاطفیِ زبان. آیا کلمههای مهربان کافیاند؟ شاید نه، اما نخستین پلاند. و اینجا، در مجله خاطرات، تلاش میکنیم این پلها را ثبت کنیم تا به نسل بعد برسند.
چگونه واژهها را ثبت کنیم؛ دفترچهٔ میدانیِ یک نوه
ثبت واژهها یعنی ضبطِ زندگی. پیشنهاد من این است: یک دفترچه بردارید و هر واژه را در «صحنه» بنویسید؛ کی، کجا، با چه لحنی، برای که. ضبطِ صدا مفید است، اما گوشدادنِ چندباره و نوشتنِ متن با لحن مادربزرگ، ارزش دیگری دارد. کنار هر مدخل، یک علامت بگذارید: محبت، نصیحت، آشتی، شوخی. و مهمتر از همه، از مادرتان یا خالهها بخواهید مثالهای موازی بیاروند؛ گاهی یک واژه در دو خانه دو معنای جدا دارد. این ثبتها در کنار خاطرات خانوادگی، نقشهٔ زندهٔ زبان را میسازند.
نکات مهم و برجسته
- همیشه موقعیت را بنویسید: چه کسی به چه کسی و چرا.
- آهنگ و مکث را با نشانهگذاری ساده ضبط کنید.
- هممعناهای محلی را کنار هم بیاورید تا طیفِ معنایی روشن شود.
- از بزرگان بخواهید ریشه یا حکایت واژه را تعریف کنند.
- تعارفها را جداگانه ثبت کنید؛ تعارف یک ژانر است نه فقط کلمه.
مقایسهٔ کاربرد واژهها (شهر/روستا، رسمی/خودمانی)
محبتآمیز
- شهر: «عزیزم/پسرجان» با لحن آرام و کوتاه.
- روستا: «ننهجون/جوندلم» با کشش آوایی بیشتر.
- رسمی: «فرزندم، لطفاً»
- خودمانی: «قربونِ قدّت برم»
نصیحتی
- شهر: «حواستجمع باشه، دیر نکن.»
- روستا: «آسهآسه برو، خدا پشتوپناهت.»
- رسمی: «بهموقع بازمیگردم.»
- خودمانی: «قول دادی، وایسا پای قولت.»
شوخی/آشتی
- شهر: «چای شیرین بخور، ترشیهات میره!»
- روستا: «شیرینی بیار، شوریِ دل بره.»
- رسمی: «دلخوری رخ داده، جبران میکنم.»
- خودمانی: «بساط قهر رو جمع کن.»
فهرست صحنهها؛ دفترچهای برای آیندهٔ خانه
برای اینکه مقاله به فهرست خشک لغات تبدیل نشود، هر واژه با صحنه زنده میشود. چند نمونه که در دفترم ثبت کردهام: «الهی دورت بگردم» هنگام پذیرایی، «حواستجمع باشه» دمِ در، «آسهآسه» کنار سفره، «یه استکان چایِ شیرین بخور» هنگام آشتی، «آخیش» بعد از نوشیدنِ چای. هرکدام تصویری از آرایشِ خانه و نظمِ روابطاند: از جای نشستن روی پشتیها تا نوبتِ حرفزدن. نکتهٔ ظریف این است که این واژهها حاملِ امید، ترس، و نظم ارزشیاند: امید به سلامت، ترس از چشمزخم، و تأکید بر آبرو. اگر بخواهیم به نسل بعد منتقلشان کنیم، باید همین صحنهها را نگه داریم؛ چون معنیِ واقعی، در موقعیت نفس میکشد نه در فرهنگ لغت.
جمعبندی
واژههای مادربزرگ، دایرهالمعارف کوچک گویشهای محلی و منشِ ایرانیاند؛ از آشپزخانه تا ایوان، از نصیحت تا شوخی. آنها فقط کلمه نیستند؛ حاملِ جهانبینی، اقتصادِ عاطفه و اخلاقِ همسایگیاند. اگر امروز در شهرهای بزرگ کمتر شنیده میشوند، دلیلش تغییر ریتم زندگی است، نه بیاعتباریشان. با ثبت صحنهها، ضبط لحنها و بازگوییِ مهربانانهشان، میتوانیم از زبان خانه محافظت کنیم. این دفترچهٔ میدانی یک دعوت است: کنار سماور بنشینیم، قصهها را از مادربزرگها بشنویم و واژهها را با همان گرمای چای ثبت کنیم؛ تا فردا، وقتی نسل بعد از ما پرسید «خانه چه بویی میداد؟»، بتوانیم پاسخی دقیق و زنده بدهیم.
سوالات متداول
چرا ثبت واژههای مادربزرگ اهمیت دارد؟
چون این واژهها حاملِ حافظهٔ عاطفی و اخلاقی خانهاند. آنها به ما نشان میدهند خانواده چگونه محبت، انتقاد، آشتی و شوخی را مدیریت میکرده است. حذفشدنشان یعنی از دستدادن نقشهٔ نامرئیِ روابط. با ثبت صحنه و لحن، نه فقط لغت که شیوهٔ زیست منتقل میشود؛ چیزی که فرهنگ لغتهای رسمی نمینویسند.
چطور از تبدیلکردن مقاله به فهرست خشک لغات پرهیز کنیم؟
هر واژه را در یک موقعیت زنده ثبت کنید: چه کسی گفت، به چه کسی، کجا، با چه لحن و نتیجهای. اگر آشتی شد، بنویسید چه خوردند؛ اگر شوخی شد، بنویسید چه خندهای گرفت. این جزئیات، معنا را در بافت مینشاند و متن را از واژهنامهٔ خشک نجات میدهد.
آیا میتوان این واژهها را در گفتار امروزِ شهری بهکار برد؟
بله، اگر با لحنِ امروز سازگارشان کنیم. بسیاری از تکهکلامها ظرفیت بازآفرینی دارند: «حواستجمع باشه» هنوز کار میکند، «قربونت برم» هم اگر صمیمیت برقرار باشد، پذیرفتنی است. مهم، فهم بافت و احترام به مخاطب است؛ همان اخلاقی که نسلهای قبل با آن بزرگ شدند.
چه تفاوتی میان خطابهای محبتآمیز شهر و روستا وجود دارد؟
در شهرها، خطابها کوتاهتر و آهنگینترند؛ «عزیزم/پسرجان». در روستا، کشش آوایی و تنش ملایمتر است؛ «ننهجون/جوندلم». تفاوت اصلی در ریتم و نزدیکی فیزیکی است: خانههای نزدیک و دیدارهای پرشمارِ روستا، کلمات را کشدار و صمیمانهتر میکند؛ شهر سرعت را بالا میبرد و واژهها را فشردهتر.


