صفحه اصلی > زمان، تغییر و پذیرش : وقتی شهر عوض می‌شود و ما جا می‌مانیم؛ چگونه خاطره‌درمانی می‌تواند پل بسازد؟

وقتی شهر عوض می‌شود و ما جا می‌مانیم؛ چگونه خاطره‌درمانی می‌تواند پل بسازد؟

شخصی در حال پیاده‌روی در شهری ایرانی با نقشه‌ی قدیمی در دست؛ نماد تغییر شهر و پل‌زدن با خاطره‌درمانی بین گذشته و امروز_مجله خاطرات

آنچه در این مقاله میخوانید

قدم‌زدن در شهری که بلد بودم، و حالا بلد نیستم

از همان ابتدای پیاده‌روی، بدنم زودتر از ذهنم می‌فهمد: اینجا دیگر «مسیر» نیست، «فرض» است. انگار پاهایم منتظرند جایی، در یک پیچ مشخص، بوی نان سنگکِ همیشه‌گی بیاید؛ یا صدای تق‌تقِ کرکره‌ی مغازه‌ای که عصرها نیمه‌جان بالا می‌رفت. اما خیابان با من همدلی نمی‌کند. پیاده‌رو عریض‌تر شده، سنگ‌فرش‌ها نو و بی‌حافظه‌اند، و آن درختِ چناری که سایه‌اش مثل یک وعده‌ی کوچکِ روزانه بود، نیست. جای آن، تابلوهای درشتِ بی‌تعارف ایستاده‌اند؛ نام‌هایی که هیچ نسبتی با زبان من ندارند.

همین‌جا است که احساسِ جا ماندن شروع می‌شود؛ نه به شکل یک فکر، بیشتر مثل گم‌کردن یک کلید. من هنوز نقشه‌ی قدیمی را در جیبِ درونی‌ام دارم. ذهنم می‌گوید «نرسیده به سینما، سمت راست»، اما سینما دیگر «نرسیده» ندارد؛ تبدیل شده به داروخانه‌ای با نور سفید، با شیشه‌هایی که هیچ خاطره‌ای را برنمی‌تابند. آن کافه‌ی کوچکِ گوشه‌ی میدان—که آدم‌ها توی آن آرام‌تر حرف می‌زدند—حالا بانک است؛ و من هر بار که از جلویش رد می‌شوم، انگار به کسی نگاه می‌کنم که لباس‌هایش را عوض کرده اما چشم‌هایش را نه؛ با این تفاوت که این چشم‌ها هم دیگر مال او نیست.

در چنین لحظه‌ای، آدم ناگهان می‌فهمد شهر فقط ساختمان و مسیر نیست. شهر، حافظه‌ی قابل‌لمس ماست. اگر نشانه‌ها پاک شوند، ما فقط آدرس‌ها را از دست نمی‌دهیم؛ بخشی از «خودِ راه‌رفتن‌مان» را از دست می‌دهیم. و غم دقیقاً از همین‌جا سر بلند می‌کند: از نداشتن جای ثابت در نقشه‌ی جدید.

پنج احساس کلیدی: وقتی نشانه‌ها می‌افتند و دل بی‌جا می‌شود

تغییر شهر، فقط یک تغییر بیرونی نیست. ما درونِ آن تغییر، به چند احساس مشخص می‌خوریم مثل چند ایستگاه در خطی که کسی از ما نپرسیده سوارش می‌شویم یا نه. این پنج احساس، معمولاً پنهان‌اند، اما اگر دیده شوند، می‌توانند به زبانِ ترمیم تبدیل شوند.

۱) فقدانِ نشانه: وقتی آدرس‌ها بی‌پدر می‌شوند

نشانه‌ها برای ما فقط علامت نیستند؛ «تکیه‌گاه روانی» هستند. درختِ سرِ کوچه، مغازه‌ی رنگ‌فروشی، نیمکتِ پارک، حتی ترکِ دیوارِ یک خانه‌ی قدیمی… هر کدام می‌گفتند «تو اینجا قبلاً بوده‌ای». وقتی این‌ها حذف می‌شوند، آدم حس می‌کند تجربه‌هایش انگار سند ندارند. گاهی حتی به خودش شک می‌کند: «نکند خیال می‌کردم؟»

۲) سوگِ مکان: غمی که برای آجرها نیست

سوگ مکان، سوگِ آن چیزی است که در یک مکان اتفاق افتاده. ما برای یک کافه گریه نمی‌کنیم؛ برای آن نسخه‌ی خودمان که در آن کافه حرف زده، منتظر مانده، یا از پنجره بیرون را نگاه کرده گریه می‌کنیم. سوگ مکان، یک سوگِ محترم است؛ مثل سوگِ «شاهدها». چون مکان‌ها شاهدِ بی‌قضاوتِ زندگی ما بوده‌اند.

۳) شرمِ نوستالژی: وقتی دلتنگی را کوچک می‌کنیم

بعضی وقت‌ها از دلتنگی‌مان خجالت می‌کشیم. در فرهنگ شهریِ امروز که سرعت را فضیلت می‌داند نوستالژی می‌تواند متهم شود به عقب‌ماندن، به گیرکردن، به ضعیف‌بودن. ما شرمگین می‌شویم و می‌گوییم: «بی‌خیال، مهم نیست.» اما مهم است. نوستالژی همیشه «فرار» نیست؛ گاهی اعلامِ نیاز است: نیاز به پیوستگی، به معنا، به ریشه.

۴) خشم از تغییر: اعتراضی که پشتش دلتنگی است

خشم، معمولاً اولین لایه‌ی قابل‌دیدن است. آدم به شهرداری، به سازنده، به سرمایه، به «زمانه» بدوبیراه می‌گوید. اما زیر خشم، اغلب یک حقیقت نرم‌تر خوابیده: «من جا ندارم.» خشم، گاهی آخرین راهِ دفاعِ روان است برای این‌که اعتراف نکند دلش گرفته.

۵) امید به ریشه‌های تازه: امکانِ آشتی، نه فراموشی

امید در این تجربه، شبیه یک جوانه است که از میان سیمان بیرون می‌زند. امید یعنی بتوانی بگویی: «شهرِ قدیم من هنوز هست، حتی اگر بیرون حذف شده باشد.» و هم‌زمان: «می‌شود در شهر جدید هم یک‌جور دیگر ریشه زد.» امید، پاک‌کردن گذشته نیست؛ وصل‌کردن گذشته به امروز است.

خاطره‌درمانیِ خانگی و فرهنگی: پل‌زدن بین دو نقشه

من وقتی از «خاطره‌درمانی» حرف می‌زنم، منظورم نسخه‌ی پزشکی یا درمانِ تخصصی به معنای کلینیکی نیست. منظورم یک کارِ خانگی، فرهنگی و انسانی است: این‌که ما بتوانیم خاطره را از حالتِ مه‌آلودِ دردناک بیرون بیاوریم، به آن فرم بدهیم، و اجازه بدهیم با امروز گفت‌وگو کند. این نوع خاطره‌درمانی، بیشتر شبیه «آشتیِ روایت» است؛ مثل وقتی که در جمع خانواده، یک‌نفر بالاخره داستانی را تعریف می‌کند که سال‌ها ناگفته مانده بود و ناگهان هوا سبک می‌شود.

شهرِ تغییرکرده، ما را بین دو قطب نگه می‌دارد: یا در گذشته می‌مانیم و امروز را پس می‌زنیم، یا برای دوام‌آوردن، گذشته را بی‌اعتبار می‌کنیم. خاطره‌درمانیِ خانگی می‌گوید لازم نیست هیچ‌کدام را قربانی کنی. می‌توانی پلی بسازی: پلی از کلمات، تصویرها، مسیرها و آیین‌های کوچک.

در این پل، دو کار مهم اتفاق می‌افتد:

  • بازگرداندن حقِ واقعیت به گذشته: این‌که آنچه بوده، واقعاً بوده؛ حتی اگر دیگر دیده نشود.

  • دادنِ حقِ زندگی به امروز: این‌که امروز هم می‌تواند «جایِ من» بشود، بدون خیانت به دیروز.

اگر دوست داری بیشتر درباره رابطه‌ی مکان و حافظه بخوانی، این صفحه می‌تواند ادامه‌ی همین گفت‌وگو باشد: مکان‌های دلبسته.

شش تمرین خاطره‌درمانی برای وقتی نشانه‌ها حذف شده‌اند

این تمرین‌ها قرار نیست غم را «حل» کنند؛ قرار است غم را قابل‌حمل و قابل‌معنا کنند. هر کدام را می‌توانی در یک عصرِ آرام انجام بدهی. فقط یک شرط دارد: عجله نکن. شهر اگر با عجله عوض شده، تو با عجله آشتی نکن.

۱) نقشه‌کشی از شهر قدیم (نقشه‌ی درونی را روی کاغذ بیاور)

یک کاغذ بردار. لازم نیست هنرمندانه باشد. از یک نقطه شروع کن: خانه‌ی قدیمی، مدرسه، میدان، هر جا. بعد مسیرها را بکش و نشانه‌ها را اضافه کن: «درخت توت»، «مغازه‌ی آقای…»، «پله‌ی شکسته»، «سینما»، «کافه». کنار هر نشانه، یک کلمه بنویس: «انتظار»، «خنده»، «ترس»، «اولین‌بار».

  • اگر احساسات بالا آمد، متوقف نشو؛ فقط سرعت را کم کن.

  • آخر کار، نقشه را تاریخ بزن و نگه دار. این می‌شود سندِ تو.

۲) نامه به یک مکان (با شاهدها حرف بزن)

به یک مکانِ حذف‌شده یا تغییرکرده نامه بنویس. نه برای این‌که برگردد، برای این‌که تمام شود. مثلاً: «سینمای… عزیز، تو اولین جایی بودی که من…» یا «درختِ کنار نانوایی، تو یادم دادی تابستان یعنی چه.» نامه می‌تواند کوتاه باشد، اما صادق.

گاهی نامه نوشتن به یک مکان، یعنی به آن بخش از خودت نامه می‌نویسی که هنوز آنجا ایستاده.

۳) عکس‌گردانی (آلبوم را مثل یک شهر ورق بزن)

چند عکس از محله/شهر قدیم پیدا کن؛ از آلبوم‌های خانوادگی یا حتی عکس‌های گوشیِ سال‌های قبل. عکس را فقط تماشا نکن؛ سؤال بپرس: آن روز چه بویی می‌آمد؟ چه صدایی بود؟ قبل و بعدش چه اتفاقی افتاد؟ اگر بتوانی، یک فایل صوتی کوتاه ضبط کن و همین‌ها را بگو. این کار به حافظه «بدن» برمی‌گرداند.

اگر به ثبت خاطره با ابزارهای امروز علاقه‌مندی، این صفحه می‌تواند کمک کند: ثبت خاطره با ابزارهای دیجیتال و هوشمند.

۴) گفت‌وگو با یک مغازه‌دار قدیمی (حافظه را از تنهایی بیرون بیاور)

اگر هنوز یک مغازه‌دار قدیمی در آن محدوده مانده سوپر، نانوایی، کفاشی چند دقیقه با او حرف بزن. نه مصاحبه‌ی خبری؛ یک گفت‌وگوی انسانی. بپرس: «از قدیم چی یادتون مونده؟» یا «این‌جا قبل‌تر چه شکلی بود؟»

  • این گفت‌وگو، غم تو را به «جمع» وصل می‌کند.

  • گاهی می‌فهمی تو تنها کسی نیستی که جا مانده.

۵) یک شیء یادگاری (لنگر بساز، نه موزه)

یک شیء کوچک انتخاب کن که به شهر/محله‌ی قدیم ربط دارد: بلیتِ سینما، کلیدِ قدیمی، یک فنجانِ کافه‌مانده، حتی یک سنگِ کوچک از یک باغچه‌ی قدیمی (اگر قبلاً برداشته‌ای و نگه داشته‌ای). آن را در یک جای مشخص بگذار. کنارش یک یادداشت کوتاه بنویس: «این شیء یادآورِ…»

هدف، چسبیدن به گذشته نیست؛ هدف این است که بدانی «ریشه» می‌تواند در جیب جا شود. اگر دوست داری در این فضا بیشتر قدم بزنی: اشیای قدیمی و وسایل روزمره.

۶) ساخت مسیر جدید (نقشه‌ی تازه را با پای خودت امضا کن)

یک مسیر کوتاه جدید بساز؛ نه مسیرِ «مجبوری»، مسیرِ «انتخابی». مثلاً از خانه تا یک پارک کوچک، یا تا یک کافه‌ی تازه، یا تا یک کتاب‌فروشی. در این مسیر، سه نشانه‌ی تازه پیدا کن: یک درخت، یک صدا، یک مغازه. هر بار که این مسیر را می‌روی، به نشانه‌ها سلام کن واقعاً سلام کن. این کار ساده، به شهر جدید، امکانِ «آشنا شدن» می‌دهد.

حافظه‌ی جمعی: چرا تغییر شهر، تغییر ما را هم فعال می‌کند؟

ما خیال می‌کنیم حافظه فقط در سرِ ما است، اما بخش بزرگی از حافظه در «بینِ ما» زندگی می‌کند؛ در قرارهای تکرارشونده، در مسیرهای مشترک، در مکان‌هایی که آدم‌ها هم‌زمان به آن‌ها معنی داده‌اند. به همین دلیل، وقتی شهر تغییر می‌کند، یک چیز جمعی هم تکان می‌خورد: احساس تعلق.

شهر مثل یک آلبوم مشترک است. بعضی صفحه‌هایش عمومی‌اند: میدان‌ها، سینماها، پارک‌ها، کافه‌هایی که نسل‌ها در آن قرار گذاشته‌اند. وقتی این صفحه‌ها کنده می‌شوند، ما فقط خاطره‌ی شخصی‌مان را از دست نمی‌دهیم؛ «نقطه‌ی اشتراک با دیگران» هم کم‌رنگ می‌شود. و این کم‌رنگی، روی هویت اثر می‌گذارد: آدم حس می‌کند حتی اگر هنوز همین آدم باشد، دیگر «جایِ آن آدم» را ندارد.

برای درک بیشتر رابطه‌ی شهر و زمان، می‌توانی این مطلب را ببینی: تحول شهر و معماری روزمره.

دو چالش رایج و چند راه‌حلِ کوچک اما واقعی

گاهی در مسیر آشتی با شهر جدید، دو گیرِ تکراری داریم؛ گیرهایی که اگر دیده نشوند، آدم را یا در تلخی نگه می‌دارند یا در بی‌حسی.

چالش ۱: «اگر دلتنگی کنم، یعنی عقب مانده‌ام»

  • راه‌حل: نوستالژی را به «زبانِ نیاز» ترجمه کن. پشت دلتنگی چه نیازی است؟ پیوستگی؟ امنیت؟ دیدن‌شدن؟ وقتی نیاز را بشناسی، می‌توانی راه‌های تازه‌ای برای پاسخ به آن پیدا کنی.

چالش ۲: «از تغییر عصبانی‌ام، پس هیچ چیز جدیدی را دوست ندارم»

  • راه‌حل: برای خشم، جای امن بساز: یادداشت روزانه، پیاده‌روی، گفت‌وگو با یک دوست. خشم اگر دیده نشود، تبدیل به نفیِ زندگی می‌شود. اگر دیده شود، تبدیل می‌شود به انرژیِ مراقبت از خود.

یک جدول کوچک برای فهمیدنِ پل: شهر قدیم، شهر جدید، و چیزی که بین‌شان می‌سازیم

گاهی مقایسه کمک می‌کند ذهن از سیاهی‌وسفیدی بیرون بیاید. این جدول، نسخه‌ی شخصی تو هم می‌تواند باشد؛ می‌توانی ردیف‌هایش را عوض کنی.

شهر قدیم (درونِ من) شهر جدید (بیرونِ من) پلِ خاطره‌درمانی (کاری که می‌کنم)
نشانه‌ها واضح و تکرارشونده نشانه‌ها جابه‌جا و ناآشنا نقشه‌کشی و نام‌گذاری دوباره
سوگ پنهان اما عمیق سرعت و بی‌وقفه‌گی نامه‌نوشتن، اجازه‌دادن به سوگ
خاطره‌ها در بدن (بو/صدا) اطلاعات در گوشی و نقشه‌ها عکس‌گردانی + ضبط صدا
احساس تعلق به جمعِ آشنا احساس بی‌جایی در جمعِ تازه گفت‌وگو با آدم‌های مانده در محله

جمع‌بندی: آشتی یعنی داشتنِ دو خانه در دل، نه انتخاب یکی

وقتی شهر عوض می‌شود، انگار بخشی از زبانِ زندگی‌مان را از ما می‌گیرند: همان زبانِ نشانه‌ها. و ما می‌مانیم با یک نقشه‌ی تازه که نام‌هایش را بلد نیستیم. در این تجربه، فقدانِ نشانه، سوگِ مکان، شرمِ نوستالژی، خشم از تغییر و امید به ریشه‌های تازه پنج موج‌اند که اگر سرکوب شوند، ما را خسته‌تر می‌کنند. خاطره‌درمانیِ خانگی و فرهنگی پیشنهاد دیگری دارد: گذشته را به رسمیت بشناس، اما آن را به زندان تبدیل نکن. با نقشه‌کشی، نامه، عکس‌گردانی، گفت‌وگو، یک شیء یادگاری و ساخت مسیر جدید، می‌توانی پلی بسازی که از رویش هم دیروز عبور کند، هم امروز.

برای پایان، یک آیین کوچک بساز: هفته‌ای یک‌بار در مسیر جدیدت قدم بزن، یک چای بگیر، و در پایان راه یک جمله بنویس: «امروز، این شهر یک ذره بیشتر مالِ من شد چون…» آشتی، همین «یک ذره»ها است.

پرسش‌های متداول

آیا دلتنگی برای محله‌ی قدیمی نشانه‌ی ضعف یا عقب‌ماندن است؟

نه. دلتنگی اغلب نشانه‌ی نیاز به پیوستگی و معناست. نوستالژی می‌تواند یادآوری کند که چه چیزهایی برای تو مهم بوده‌اند: امنیت، رابطه، ریتم زندگی، یا حسِ تعلق. اگر به‌جای شرم، آن را به زبانِ نیاز ترجمه کنی، هم گذشته محترم می‌ماند هم امروز امکانِ رشد پیدا می‌کند.

اگر با دیدن تغییرات شهری عصبانی می‌شوم، چه کنم؟

خشم معمولاً لایه‌ی بیرونیِ سوگ است. به‌جای سرزنش خودت، خشم را «پیام» فرض کن: چیزی از تو مراقبت می‌کند. یک جای امن برای تخلیه‌اش بساز: نوشتنِ بی‌سانسور، پیاده‌روی، یا گفت‌وگو با یک دوست. بعد آرام‌آرام سراغ لایه‌ی زیرین برو: دقیقاً چه چیزی را از دست داده‌ای؟

خاطره‌درمانی در این مقاله یعنی چه؟ آیا جای درمان حرفه‌ای را می‌گیرد؟

منظور از خاطره‌درمانی این‌جا یک رویکرد خانگی و فرهنگی است: شکل‌دادن به خاطره برای ساختنِ معنا و پیوستگی. این کار می‌تواند کمک‌کننده و آرام‌کننده باشد، اما جای درمان حرفه‌ای را نمی‌گیرد. اگر سوگ یا اضطراب آن‌قدر شدید است که زندگی روزمره را مختل کرده، کمک تخصصی می‌تواند ضروری باشد.

چطور از گذشته عبور کنم بدون این‌که احساس خیانت به خاطره‌ها داشته باشم؟

عبور، به‌معنای حذف نیست. وقتی گذشته را با تمرین‌هایی مثل نامه‌نوشتن یا نگه‌داشتن یک شیء یادگاری به رسمیت می‌شناسی، دیگر لازم نیست برای زنده‌ماندن، آن را انکار کنی. آن وقت می‌توانی به امروز اجازه بدهی نشانه‌های تازه بسازد؛ نه به‌عنوان جایگزین، بلکه به‌عنوان امتدادِ زندگی.

اگر دیگر هیچ نشانه‌ای از محله‌ی قدیمی نمانده باشد، باز هم کاری می‌شود کرد؟

بله، چون نشانه‌ها فقط بیرونی نیستند. نقشه‌کشی از حافظه، عکس‌گردانی، و روایت‌کردن با صدا یا متن، نشانه‌ها را در سطح درونی بازسازی می‌کند. حتی یک گفت‌وگوی کوتاه با کسی که «مانده» می‌تواند حسِ جمعیِ خاطره را برگرداند. گاهی نشانه‌ی تازه، خودِ روایت است.

یک آیین ساده برای آشتی با شهر جدید چیست؟

یک روز ثابت در هفته انتخاب کن. یک مسیر کوتاه جدید را پیاده برو، در میان راه یک چیز کوچک ثبت کن: عکسِ یک درخت، صدای یک خیابان، یا یادداشتِ یک جمله. بعد در خانه، همان را در یک پوشه یا دفتر نگه دار. این آیین، به شهر جدید زمان می‌دهد تا «آشنا» شود و به تو اجازه می‌دهد بدون شتاب، ریشه‌های تازه بسازی.

سامان جلیلی نیا- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
سامان جلیلی‌نیا با نگاهی روان‌شناسانه و زبانی صمیمی، از احساسات پنهان زندگی روزمره می‌نویسد. او مسیرهای میان دلتنگی، عشق، خاطره و تغییر را روایت می‌کند تا خواننده بتواند در آینه تجربه‌ها، خود را دوباره بشناسد.
مقالات مرتبط

چطور به خود سابقمان سلام کنیم؟ گفت‌وگو با نسخه‌های گذشته برای پذیرش زمان

مقاله‌ای روایی‌ـ‌روان‌شناختی درباره گفت‌وگو با نسخه‌های گذشته خود؛ سه ملاقات کوتاه برای پذیرش زمان، آشتی درونی و تمرین ۲۰ دقیقه‌ای سلام، عذرخواهی و تشکر.

چگونه نحوه روایت اطرافیان، خاطره‌های ما را شکل داد؟

روایت‌های خانواده و اطرافیان چطور خاطره‌های ما را بازنویسی می‌کنند؟ از آبروداری تا نقش قربانی/قهرمان و راهی ۶ مرحله‌ای برای جدا کردن واقعیت از گفته‌ها.

خنثی‌سازی خاطرات بد؛ راه‌های نرم برای کم‌قدرت‌کردن گذشته

خنثی‌سازی خاطرات بد یعنی کم‌قدرت‌کردن بار احساسی گذشته بدون انکار آن. با ۸ ابزار نرم، بدن‌محور و نوشتاری، آرام‌تر برگردید به امروز.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x