حیاط مشترک در خانههای ایرانی فقط یک فضا نیست؛ یک اکوسیستم اجتماعی است: دیدهشدن، مذاکره، تعارض و همکاری در کنار هم، بیاغراق و واقعی.
حافظه بدن چیست و چرا پاها گاهی قبل از فکر کردن، مسیرهای آشنا را پیدا میکنند؟ نگاهی انسانی و علمی به ناوبری ناخودآگاه و خاطرههای حرکتی.
جشن خرمن، آیینی کشاورزی و جشن روستایی است که پایانِ رنجِ کار را به شادی بدل میکند؛ از ریتم داس تا تقسیم محصول و سفرهی جمعی.
مسیری که هر روز میرفتیم چطور در بازسازیهای شهری ناپدید میشود؟ روایت قومنگارانه از حافظه حرکتی، همسایگی و جایگزین شدن راهها.
از «تهرانِ بارانی» تا کوچههای رشت و پلهای اصفهان، شهر در سینمای ایران فقط لوکیشن نیست؛ شخصیتی پنهان است که حافظه جمعی، طبقه، تنهایی و عشق را در قاب خیابانها روایت میکند.
چرا «اولین روز دانشگاه» با وجود فراموشی جزئیات، هنوز در قفسه سینه و معدهمان زنده است؟ از حافظه بدن تا اضطراب اجتماعی و بازخوانی شفابخش.
بوفه مدرسه یک اقتصاد خردِ فشرده در چند دقیقه است: صف، چانهزنی، سلسلهمراتب خوراکیها و اعتبارهای رفاقتی کنار کتلت و دوغ پاکتی.
تیتراژ سریالها قبل از شروع؛ چطور موسیقی و تصویر خانه را پر از حس میکند
تاریخ انتشار: 3 مرداد 1405
مربای خانگی روی نان داغ صبحگاهی؛ طعمی که یاد روزهای گرم تابستان را میآورد
تاریخ انتشار: 3 مرداد 1405
مهدیس؛ نوری آرام در گوشهی خاطرهها
تاریخ انتشار: 1 مرداد 1405
فریبا؛ آیا زیبایی میتواند اینقدر آرام باشد؟
تاریخ انتشار: 1 مرداد 1405
«الهه» چرا هنوز مثل دعا در گوشم است؟
تاریخ انتشار: 31 تیر 1405