روایت مردمنگارانهای از بازار بزرگ تهران؛ جایی که بوی آش، مسیر دالانها و چانهزنیها را به خانههای قدیمی وصل میکند و خاطره را بیدار نگه میدارد.
چرا بعضی میزهای کافه «تاریخ» پیدا میکنند؟ این مقاله نشان میدهد چگونه تکرار روتینهای کوچک، صداها، کُدهای نشستن و زمانلایهها یک میز را خاطرهدار میکند.
با تمرین «نقشه خاطره» از مکانهای از دسترفته در شهرِ تغییرکرده، فقدان را آرامتر معنا کنید؛ یک نقشه تصویری برای خاطرهدرمانی و بازآفرینی هویت.
مغازه های قدیمی با ویترین ساده و آیین های خرید، مثل معماری نامرئی حافظه عمل می کنند؛ جایی که اعتماد، سلام، بوها و ابزارها خاطره می سازند.
حیاط مشترک در خانههای ایرانی فقط یک فضا نیست؛ یک اکوسیستم اجتماعی است: دیدهشدن، مذاکره، تعارض و همکاری در کنار هم، بیاغراق و واقعی.
حافظه بدن چیست و چرا پاها گاهی قبل از فکر کردن، مسیرهای آشنا را پیدا میکنند؟ نگاهی انسانی و علمی به ناوبری ناخودآگاه و خاطرههای حرکتی.
جشن خرمن، آیینی کشاورزی و جشن روستایی است که پایانِ رنجِ کار را به شادی بدل میکند؛ از ریتم داس تا تقسیم محصول و سفرهی جمعی.
مسیری که هر روز میرفتیم چطور در بازسازیهای شهری ناپدید میشود؟ روایت قومنگارانه از حافظه حرکتی، همسایگی و جایگزین شدن راهها.
از «تهرانِ بارانی» تا کوچههای رشت و پلهای اصفهان، شهر در سینمای ایران فقط لوکیشن نیست؛ شخصیتی پنهان است که حافظه جمعی، طبقه، تنهایی و عشق را در قاب خیابانها روایت میکند.
چرا «اولین روز دانشگاه» با وجود فراموشی جزئیات، هنوز در قفسه سینه و معدهمان زنده است؟ از حافظه بدن تا اضطراب اجتماعی و بازخوانی شفابخش.
آبانبارها چگونه در دل شهر نفس میکشیدند؟
تاریخ انتشار: 3 آبان 1405
وصال؛ تمرین بودن بیهیاهو
تاریخ انتشار: 2 آبان 1405
کیک و نوشابهی شیشهای؛ نوستالژی ممنوعهی نسلها
تاریخ انتشار: 30 مهر 1405
نقش روایتهای پدر و مادر در ساخت حافظه خانوادگی فرزندان
تاریخ انتشار: 29 مهر 1405
سیروس؛ کدام خاطرات در این نام نقش دارد؟
تاریخ انتشار: 27 مهر 1405