صفحه اصلی > سینما و تلویزیون خاطره‌انگیز : سریال‌های مناسبتی؛ تقویم تلویزیون و ریتم زندگی ما

سریال‌های مناسبتی؛ تقویم تلویزیون و ریتم زندگی ما

خانواده ایرانی در حال تماشای سریال مناسبتی نوروز و رمضان در تلویزیون و موبایل به‌عنوان ساعت دیواری نامرئی و ریتم‌ساز زندگی

آنچه در این مقاله میخوانید

سریال‌های مناسبتی؛ ساعت دیواری نامرئی خانه‌های ایرانی

اگر تقویم رسمی ایران را ببندیم و فقط با خاطره‌های تصویری‌مان جلو برویم، خیلی‌هایمان سال را با سریال‌های مناسبتی می‌شناسیم؛ «ماه رمضان همان شبی بود که «پایتخت» می‌دیدیم»، «نوروز همان سالی که «خانه‌به‌دوشتان» پخش می‌شد»، «محرمِ «وفا»، محرم دیگری بود». این سریال‌ها شبیه یک ساعت دیواری نامرئی‌اند که کسی به آن نگاه نمی‌کند، اما همه ناخودآگاه با تیک‌تاکش زندگی را تنظیم می‌کنند؛ وقت افطار، وقت جمع‌شدن پای تلویزیون، وقت چای بعد از تیتراژ پایانی.

در این نوشته، از منظر یک تماشاگر قدیمی، می‌خواهم این ساعت نامرئی را ورانداز کنم؛ ببینیم چطور سریال‌های مناسبتی سال‌هاست ریتم خوردن، خوابیدن، مهمانی رفتن و حتی دعا کردن ما را شکل داده‌اند. نه از زاویه داستان‌ها، بلکه از جزئیات کوچک: تیتراژها، موسیقی‌ها، رنگ‌های غالب، شوخی‌ها و تیپ‌های تکراری. و بعد برسیم به امروز؛ جایی که همان سریال‌ها روی موبایل، در اتوبوس و تخت‌خواب دیده می‌شوند و حس عجیبی از «زمان فشرده» می‌سازند.

از سفره افطار تا کاناپه نوروز؛ وقتی تلویزیون تقویم ما بود

برای نسل‌های دهه‌۶۰ و ۷۰، تقویم واقعی نه در دیوار اتاق، که در ساعت پخش سریال‌ها بود. ماه رمضان یعنی اذانِ رادیو، سفره افطار، بعد صدای تیتراژ سریال شبکه یک. نوروز یعنی بوی سبزه و سمنو و منتظر ماندن برای سریال طنز ساعت ۹. محرم یعنی صدای سنج و دمام از کوچه، و بعد سریال‌های سیاه‌وسفید یا ملودرام‌های مذهبی که فضای خانه را عوض می‌کرد.

این برنامه‌ها، بخشی از زمان و حافظه جمعی ما شدند؛ جایی که لحظه‌های شخصی با مناسبت‌های ملی و مذهبی گره می‌خورد. بچه‌ها تکالیف مدرسه را طوری تنظیم می‌کردند که قبل از پخش سریال تمام شود. بزرگ‌ترها مهمانی‌ها را یا قبلِ سریال می‌گذاشتند، یا بعدش. حتی تلفن‌های فامیلی هم اغلب می‌ماند برای بعد از تیتراژ پایانی؛ کسی وسط قسمت حساس تلفن نمی‌زد.

در دهه‌های قبل، فقط چند کانال محدود وجود داشت. همین محدودیت باعث می‌شد یک سریال مناسبتی، به معنای واقعی دورهمی ملی درست کند. فردا صبح، در مدرسه و محل کار، همه از یک صحنه می‌گفتند، یک شوخی را تکرار می‌کردند، یا از یک شخصیت عصبانی بودند. سریال مناسبتی فقط سرگرمی نبود؛ تبدیل به آیینی مشترک می‌شد، چیزی شبیه دید و بازدیدها و آیین‌ها و فصل‌ها.

تیتراژها؛ نوار کاست احساسات فصل‌ها

اگر بخواهیم حافظه‌مان را ردیابی کنیم، خیلی وقت‌ها اول تیتراژ به یاد می‌آید، بعد خود سریال. تیتراژها شبیه نوار کاست‌های فصل‌دار بودند؛ هر کدام بوی یک ماه، یک حال‌وهوا، یک دوره از زندگی. کافی است چند ثانیه از تیتراژ «او یک فرشته بود» یا «متهم گریخت» را گوش کنید تا ناگهان در اتاقی با فرش دست‌باف و پشتی‌های اتاق پذیرایی و چای تازه‌دم، به سال‌ها قبل پرت شوید.

تیتراژهای رمضان معمولاً آرام، کمی معنوی و گاهی اشک‌آور بودند؛ تصاویر روضه‌خوانی، سفره افطار، شمع و چراغانی، صدای نی یا پیانو ملایم. در مقابل، تیتراژهای نوروزی رنگی، پرانرژی و شوخ بودند؛ توپِ فوتبالِ بچه‌ها در کوچه، سبزه عید، صدای خنده و شلوغی. همین تضاد، به ما کمک می‌کرد بفهمیم الان در کدام فصل احساسی سال هستیم.

برای نسل دیجیتال امروز، که با اسپاتیفای و پلی‌لیست‌های شخصی زندگی می‌کند، این تیتراژها حکم پلی‌لیست مشترک یک ملت را داشتند. ما ناخودآگاه با شنیدن چند نت، نه‌فقط سریال، که فضای خانه و زندگی روزمره را به یاد می‌آوریم؛ بوی نان تازه داغ، صدای قاشق در استکان، دعوای خواهر و برادر بر سر کنترل. حافظه ما، مثل یک تدوینگر نامرئی، این صداها و تصویرها را روی هم مونتاژ کرده است.

رنگ‌ها و نورها؛ طراحی بصری یک سال عاطفی

کمتر به آن توجه کرده‌ایم، اما هر نوع سریال مناسبتی، پالت رنگ و نور خودش را دارد؛ انگار طراحان صحنه و تصویر، ناخودآگاه برای هر ماه، یک جلد رنگی تعریف کرده‌اند. سریال‌های نوروزی غالباً در روز، زیر نور آفتاب، با رنگ‌های سبز، زرد و آبی روشن می‌گذرند؛ لباس‌ها رنگی، لوکیشن‌ها آپارتمان‌های تازه‌ساز یا خانه‌های حیاط‌دار شسته‌رفته. رمضان اما بیشتر در عصر و شب است؛ نور لامپ مهتابی آشپزخانه، سفره ساده، ردیف استکان‌های چای، برق قابلمه روی گاز.

سریال‌های محرم و مناسبت‌های عزاداری رنگ دیگری دارند؛ ترکیبی از خاکستری، مشکی، قهوه‌ای تیره و نورهای نقطه‌ای. در این سریال‌ها، خانه و حیاط ایرانی اغلب حیاطی است با درِ چوبی، پرچم سیاه، حوضی کوچک و صدای دور عزاداری. این رنگ‌ها، سال‌ها بعد، وقتی در یک فیلم یا خیابان مشابه می‌بینیم، در ناخودآگاه‌مان یک «کلیک» خاص می‌زنند؛ «بوی محرم می‌آید».

تلویزیون، حتی قبل از آنکه ما با مفاهیمی مثل «برندینگ بصری» آشنا شویم، داشت برای احساساتمان کُد رنگ می‌ساخت. به این فکر کنید که چرا دیدن یک نمای هوای گرگ‌ومیش شهر، همراه با صدای اذان مغرب، بلافاصله ما را می‌برد به موسیقی سریال‌های رمضان؛ یا چرا راه‌رفتن در خیابان‌های خلوت نوروز، با مغازه‌های نیمه‌باز، هنوز تداعی‌کننده قاب‌های سریال‌های طنز عید است.

شوخی‌ها و تیپ‌ها؛ خانواده‌ای که هر سال برمی‌گردد

در سریال‌های مناسبتی، به‌ویژه نوروزی، یک عالمه تیپ تکراری داریم که انگار هر سال با لباس تازه‌ای به خانه‌مان سر می‌زنند: پدر همیشه خسته اما مهربان، مادر نگران و غرغرو اما ستون خانه، جوان بیکارِ دنبالِ موقعیت، دختر درس‌خوان یا رمانتیک، دایی شوخ‌طبع، همسایه فضول. ما آن‌قدر این تیپ‌ها را دیده‌ایم که دیگر لازم نیست سریال وقت زیادی برای معرفی‌شان بگذارد؛ چند دیالوگ کافی است تا بفهمیم با چه کسی طرفیم.

شوخی‌ها هم ریتم خاص خود را داشت. در نوروز، شوخی‌ها تندتر و شلوغ‌تر؛ پشت‌سرهم، شبیه مهمانی‌های خانوادگی. در رمضان، آرام‌تر و گاهی همراه با پند و نتیجه‌گیری. حتی در سریال‌های محرم، در میان آن همه سوگواری، چند شوخی ریز می‌آمد تا فضا را انسانی‌تر کند؛ شوخی‌های بین پیرغلامان، بچه‌های هیئت، یا بگو مگوهای همسایه‌ها سر نذری.

این تیپ‌ها و شوخی‌ها، از تلویزیون به زندگی واقعی نشت کردند. ما در جمع‌های خودمان، با اشاره به شخصیت یک سریال، به هم طعنه می‌زدیم: «کم از اون عمو توی سریاله نداریا!»؛ «باز فلانی روشنفکر بازی‌اش گل کرد». زبان و اصطلاحات دوره‌ای این سریال‌ها، بخش مهمی از زبان، اصطلاحات و طنز دوره‌ای ما را ساخت؛ از «دیگه چه خبر»های دهه هفتادی تا تکیه‌کلام‌های سریال‌های دهه نودی.

زمان فشرده؛ تجربه دوباره سریال‌های مناسبتی روی پلتفرم‌ها

حالا چند سالی است که بخش بزرگی از آن سریال‌ها، از آرشیو تلویزیون بیرون آمده و روی پلتفرم‌های تماشای آنلاین نشسته است. این‌بار، نه لازم است منتظر ساعت ۹ بمانیم، نه اذان مغرب یا پیام بازرگانی. می‌توانیم یک رمضانِ کامل را در یک آخرهفته، ببلعیم؛ سه فصل از یک سریال نوروزی را در چند شب‌کشی ببینیم. این تجربه همان چیزی است که می‌توان اسمش را زمان فشرده گذاشت.

وقتی در یک عصر جمعه پاییزی، در رختخواب، با موبایل در دست، تیتراژ رمضانِ عشره قبل را پلی می‌کنیم، اتفاق عجیبی می‌افتد. تصویر و صدا متعلق به شبی گرم در خرداد است، ولی ما زیر لحاف دست‌دوز، با چای داغ، در آبان نشسته‌ایم. بدن ما در یک فصل است، حافظه‌مان در فصلی دیگر. این هم‌زمانیِ فصل‌ها، حسی شبیه ورق‌زدن آلبوم‌های عکس خانوادگی دارد؛ تنها تفاوتش این است که این‌بار، به‌جای چند فریم، ساعت‌ها زندگی ضبط‌شده را جلو چشم داریم.

بازبینی سریال‌های مناسبتی در دنیای امروز، به ما نشان می‌دهد چقدر سبک زندگی و حافظه جمعی تغییر کرده است؛ از نوع چیدمان خانه تا لباس‌ها، از مدل حرف‌زدن تا ریتم غذاخوردن. گاهی وسط تماشای یک سکانس، بیش از آنکه حواسمان به قصه باشد، روی جزئیات زوم می‌کنیم: مدل تلویزیون، جای قرارگرفتن آنتن، رومیزی قلاب‌بافی‌شده، یا حتی نحوه نشستن دور سفره. هر بار پلی‌کردن، یک جور سفر مینیاتوری در زمان است.

نسل جدید و موبایل؛ وقتی سفره افطار در جیب جا می‌شود

برای نسل دهه‌های ۷۰، ۸۰ و ۹۰، تجربه سریال مناسبتی دو لایه است. خیلی‌هاشان کودکی یا نوجوانی را با دیدن سریال کنار خانواده گذرانده‌اند؛ همان موقع که کنترل دست پدر بود و بحث بر سر اینکه امشب این سریال را ببینیم یا آن یکی. امروز اما، همان نسل، سریال‌های تازه را روی موبایل می‌بیند؛ در مترو، تخت‌خواب، صف نانوایی یا پشت میزش در محل کار.

سفره افطار دیگر تنها مکان دیدن سریال نیست؛ گاهی حتی حذف شده است. کسی که دور از خانواده زندگی می‌کند، ممکن است دقیقاً سر همان ساعتِ قدیم، هندزفری در گوش، افطاری ساده‌ای روبه‌روی خودش بگذارد و قسمت جدید سریال رمضانی را از پلتفرم ببیند. آیین جمعی تبدیل شده به آیین شخصی؛ اما قاب‌ها، موسیقی و رنگ‌ها هنوز به همان شیوه قدیم کار می‌کنند: تنظیم احساس و زمان.

برای خیلی از جوان‌ها، دیدن مجدد سریال‌های قدیمی، نوعی مرور رابطه‌شان با خانواده است. آن‌ها با پلی‌کردن یک قسمت قدیمی، نه‌فقط به داستان، که به خاطرات خانوادگی و نسل‌ها سر می‌زنند؛ یادشان می‌آید چه کسی کجا می‌نشست، چه کسی وسط سریال خوابش می‌برد، کی همیشه غر می‌زد که «باز این بازیگرا…». تماشای موبایلی، اگرچه فردی‌تر است، اما در سکوت خود، یک جور گفتگو با آن گذشته جمعی را زنده می‌کند.

چالش‌ها و دگرگونی‌ها؛ وقتی ساعت تلویزیون عقب می‌ماند

با تغییر عادت‌های تماشا، خود سریال‌های مناسبتی هم با چند چالش روبه‌رو شده‌اند. دیگر نه آن انحصار قدیمی وجود دارد، نه حوصله مخاطب مثل قبل است. شبکه‌های اجتماعی، یوتیوب، پلتفرم‌های خارجی و بازی‌های آنلاین، برای ثانیه‌های توجه ما صف کشیده‌اند. در این میان، تلویزیون اگر بخواهد همان فرمول‌های بیست سال پیش را تکرار کند، از «ساعت درونی» نسل جدید جا می‌ماند.

برخی از این چالش‌ها و راه‌حل‌های احتمالی را می‌توان این‌طور خلاصه کرد:

چالش پیامد در حافظه جمعی راه‌حل احتمالی
تیپ‌ها و داستان‌های تکراری فرسودگی عاطفی، فاصله نسل جدید با شخصیت‌ها خلق کاراکترهای نزدیک به زندگی واقعی امروز، با پیچیدگی و تناقض‌های انسانی
بی‌توجهی به ریتم زندگی دیجیتال قطع ارتباط سریال با «ساعت زیستی» مخاطب ساخت اپیزودهایی کوتاه‌تر، چندلایه و قابل‌تماشای دوباره روی موبایل
کلیشه‌سازی در نمایش خانواده ایرانی حذف بخش‌هایی از واقعیت، ایجاد شکاف بین تجربه زیسته و تصویر رسانه‌ای نشان‌دادن طیف متنوع‌تری از خانواده‌ها، سبک‌ها و روابط، بدون قضاوت ساده‌انگارانه
رقابت شدید با سرگرمی‌های آنلاین کوچ تدریجی آیین تماشا از تلویزیون به صفحه‌های شخصی تلفیق تلویزیون با فضاهای آنلاین؛ تعامل با مخاطب، محتوای تکمیلی، پشت‌صحنه‌ها

با همه این‌ها، هنوز هم در بسیاری از خانه‌ها، وقتی سریال مناسبتی شروع می‌شود، صدای تلویزیون مثل یک ساعت دیواری قدیمی در پس‌زمینه کار می‌کند؛ شاید کسی با تمرکز کامل نگاه نکند، اما حضورش آرامش‌بخش است؛ نشانی از تداوم، مثل نور مهتابی که هر شب روی یک دیوار قدیمی می‌افتد.

اگر این ساعت دیواری خاموش شود، چه چیزی جایش را می‌گیرد؟

فرض کنیم چند سال دیگر، سریال‌های مناسبتی دیگر آن نقش محوری را نداشته باشند؛ تقویم تلویزیون از زندگی‌مان حذف شود، یا دست‌کم به حاشیه برود. چه چیزی جای آن را می‌گیرد؟ شاید برای بعضی‌ها، این جای خالی را سریال‌های خارجی و پلتفرم‌ها پر کنند؛ شاید برای بعضی دیگر، دورهمی‌های خودجوش، پادکست‌ها، یا حتی چت‌های گروهی خانوادگی.

اما پرسش عمیق‌تر این است: آیا ما آگاهانه برای خودمان آیین‌های جدید خاطره‌ساز می‌سازیم؟ اگر دیگر هر رمضان، خانواده‌ای پای یک سریال مشترک ننشیند، آیا به‌جایش شبی در هفته را به گفت‌وگو، بازی‌های دورهمی یا مرور آلبوم‌ها اختصاص می‌دهد؟ اگر نوروز بدون سریال تلویزیونی بگذرد، آیا بهانه دیگری برای خندیدن جمعی، برای ساختن شوخی‌ها و تکیه‌کلام‌های تازه پیدا می‌کنیم؟

شاید زمان آن رسیده باشد که به‌جای فقط سوگواری برای ساعت دیواری تلویزیون، به این فکر کنیم که می‌خواهیم طراحی آیین‌ها و روتین‌های خاطره‌ساز در زندگی امروزمان چه شکلی باشد. تقویم دیگری در کار خواهد بود؛ شاید روی گوشی، شاید روی دیوار آشپزخانه، شاید در یادداشت‌های شخصی‌مان. این‌که عقربه‌های آن تقویم را با چه لحظه‌هایی تنظیم کنیم، پرسشی است که هرکدام از ما باید جداگانه جواب بدهیم.

جمع‌بندی؛ تقویمی که در حافظه می‌ماند، نه در جدول پخش

وقتی به سال‌های گذشته نگاه می‌کنیم، می‌بینیم سریال‌های مناسبتی فقط چند محصول نمایشی نبودند؛ آن‌ها تقویم ثانیه‌به‌ثانیه‌ای بودند که روی دیوار نامرئی خانه‌ها نصب شده بود. تیتراژها، موسیقی‌ها، رنگ‌ها، شوخی‌ها و تیپ‌ها، با هم یک زبان مشترک ساختند؛ زبانی که در آن می‌توانستیم بگوییم «رمضانِ سریال فلان» یا «نوروزِ فلان کارگردان» و همه بفهمند از کدام دوره زندگی حرف می‌زنیم.

امروز، با جابه‌جاشدن تماشای سریال از تلویزیون به موبایل و پلتفرم‌ها، این تقویم در حال بازنویسی است. دیگر لازم نیست برای دیدن یک قسمت در یک ساعت خاص حاضر باشیم؛ اما شاید لازم‌تر باشد درباره لحظه‌هایی که می‌خواهیم دورشان جمع شویم فکر کنیم. تقویم تلویزیون کم‌کم محو می‌شود، اما نیاز به لنگرهای زمانی، به آیین‌های کوچک و تکرارشونده، همچنان در زندگی‌مان زنده است. شاید پرسش اصلی همین باشد: می‌خواهیم ساعت دیواری نامرئی فردایمان چه شکلی باشد و عقربه‌هایش با چه خاطره‌هایی حرکت کند؟

پرسش‌های متداول درباره سریال‌های مناسبتی و ریتم زندگی ما

۱. چرا سریال‌های مناسبتی تا این حد در خاطرات خانوادگی ما پررنگ شده‌اند؟

زیرا این سریال‌ها در زمان‌هایی پخش می‌شدند که خانواده ناچاراً یا داوطلبانه دور هم جمع بود؛ سر سفره افطار، لحظات بعد از تحویل سال، شب‌های محرم. تکرار سالانه این تجربه، باعث شد سریال‌ها به بخشی از آیین‌های خانگی تبدیل شوند. این برنامه‌ها نه‌فقط سرگرمی، که پس‌زمینه عاطفی لحظه‌های مهم زندگی بودند؛ از اولین روزه‌داری بچه‌ها تا دید و بازدیدهای نوروز. همین هم‌زمانی، سریال را در حافظه ما گره زد به بوها، مزه‌ها و احساسات آن روزها.

۲. نقش موسیقی و تیتراژ در ماندگاری سریال‌های مناسبتی چیست؟

موسیقی و تیتراژ، میان‌بُر حافظه هستند؛ چند ثانیه نت یا چند تصویر کافی است تا ما را مستقیم به یک فصل خاص زندگی برگردانند. در سریال‌های مناسبتی، تیتراژها اغلب متناسب با حال‌وهوای ماه ساخته می‌شدند؛ معنوی‌تر برای رمضان، شادتر برای نوروز، سنگین‌تر برای محرم. این تطبیقِ موسیقی با فصل عاطفی سال، باعث شد تیتراژها مانند نوارکاست‌های خاطره عمل کنند؛ هر بار که دوباره پخش می‌شوند، نه‌فقط تصویر سریال، که حال‌وهوای آن دوره و حتی چیدمان خانه در ذهن‌مان زنده می‌شود.

۳. آیا تماشای دوباره سریال‌های مناسبتی روی پلتفرم‌ها، نوستالژی را تشدید می‌کند؟

بله، چون ما را در معرض همان چیزی قرار می‌دهد که می‌توان آن را «زمان فشرده» نامید. وقتی در چند ساعت، اپیزودهایی را می‌بینیم که در گذشته طی یک ماه پخش می‌شدند، عملاً فشرده‌ای از یک دوره زندگی را تجربه می‌کنیم. دیدن لباس‌ها، دکورها و روابط قدیمی در قاب تلویزیون، به‌ویژه در زمانی که شرایط اجتماعی و سبک زندگی تغییر کرده، حس فاصله و دلتنگی را هم‌زمان برمی‌انگیزد. اما همین تجربه، فرصتی هم هست برای بازخوانی انتقادی گذشته و دیدن رشدها و تغییرات خودمان.

۴. نسل جدید که بیشتر با موبایل و پلتفرم‌ها سریال می‌بیند، چه نسبتی با سریال‌های مناسبتی دارد؟

برای نسل جدید، سریال‌های مناسبتی کمتر حکم قرار جمعیِ اجباری و بیشتر یک انتخاب شخصی دارند. آن‌ها می‌توانند هر وقت بخواهند، هرجا که باشند، اپیزود مورد علاقه‌شان را ببینند؛ اما در عین حال، با شنیدن یک تیتراژ یا دیدن یک سکانس، خاطره نشستن کنار والدین یا دعوای سر کنترل برایشان زنده می‌شود. نسبت این نسل با سریال‌های مناسبتی، ترکیبی از فاصله انتقادی و نوستالژی است؛ گاهی می‌خندند، گاهی نقد می‌کنند، اما به هر حال این آثار را بخشی از کودکی و نوجوانی خود می‌شناسند.

۵. اگر در آینده تقویم تلویزیون از زندگی‌مان کنار برود، چگونه می‌توانیم جای آن را پر کنیم؟

حذف تدریجی تقویم تلویزیون، به‌خودی‌خود خطرناک یا غم‌انگیز نیست؛ مسئله این است که آیا به‌جای آن، آگاهانه آیین‌های تازه برای خود می‌سازیم یا نه. می‌توانیم شب‌های مشخصی را در هفته برای تماشای مشترک فیلم، بازی‌های خانگی، یا گفت‌وگوهای خانوادگی کنار بگذاریم؛ می‌توانیم هر سال در یک تاریخ خاص، به‌طور جمعی یک فیلم یا سریال خاطره‌انگیز را مرور کنیم و از آن حرف بزنیم. مهم این است که اجازه ندهیم زندگی‌مان کاملاً تکه‌تکه و فردی شود؛ بلکه با برنامه‌ریزی کوچک و منعطف، «ساعت دیواری نامرئی» تازه‌ای بسازیم که عقربه‌هایش با لحظه‌های خاطره‌ساز حرکت می‌کند.

مانی فرهام- نویسنده تحریریه صدای خاطرات
مانی فرهام با نگاهی آرام و دقیق به دنیاهای تصویر و صدا وارد می‌شود و از فیلم‌ها، موسیقی و متن‌هایی می‌نویسد که در حافظه ما جای گرفته‌اند. او روایت هنر را از میان حس‌ها و لحظه‌ها عبور می‌دهد و نقدی ارائه می‌کند که بر پایه فهم عمیق، توجه انسانی و پیوند با نوستالژی ایرانی شکل گرفته است.
مقالات مرتبط

چای عصرگاهی و فیلم‌های دوبله؛ هنر صداپیشگی چگونه نسل ما را تربیت کرد؟

چای عصرگاهی، بخار استکان کمر باریک و صدای دوبله؛ نسلی که با این سه‌گانه بزرگ شد. در این یادداشت روایی–تحلیلی، از نقش پنهان هنر صداپیشگی در تربیت عاطفی و اخلاقی دهه‌های ۶۰، ۷۰ و ۸۰ می‌گوییم.

سکانسی که ما را ساخت؛ چرا صحنه‌های ساده سریال‌های قدیمی بیشتر از بلاک‌باسترها می‌مانند؟

چرا یک گفت‌وگوی آرام در آشپزخانه سریال‌های قدیمی، از انفجارهای بلاک‌باسترها ماندگارتر است؟ در این مقاله مفهوم «سکانس سازنده» را در حافظه عاطفی و نوستالژی ایرانی بررسی می‌کنیم.

پشت صحنه‌هایی که ندیدیم؛ روایت سریال شهرزاد تا سریال‌های پرخرج امروز

در این یادداشت تحلیلی‌ـ‌روایی از مانی فرهام، به پشت صحنه سریال شهرزاد تا سریال‌های پلتفرمی امروز سر می‌زنیم؛ جایی که نور، لوکیشن، لباس و رابطه کارگردان و بازیگر، حافظه جمعی و نوستالژی ما را می‌سازند.

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
همراه این گفتگو بمان
خبرم کن از
guest
0 نظرات
بیشترین رأی
تازه‌ترین قدیمی‌ترین
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x