بعضی اسمها مثل یک عکس قدیمیاند که هر بار نگاهش میکنی، چیزی تازه از دلش بیرون میآید. «ابراهیم» از همانهاست؛ اسمی که وقتی گفته میشود، انگار اتاق آرامتر میشود مثل حضور کسی که تکیهگاه است،…
بعضی اسمها مثل یک قند کوچک در چای عصرانهاند؛ بیصدا حل میشوند، اما حالِ فضا را عوض میکنند. «شیرین» از همان اسمهاست: وقتی گفته میشود، انگار خاطرهای روشن از مهربانی در ذهن چراغ میزند نه…
بعضی اسمها مثل یک تکه نان تازهاند: بیادعا، گرم، و صمیمی. «گندم» از همان اسمهاست؛ وقتی شنیده میشود، انگار خاطرهای از خانه، از سفره، از دستهای مهربانی که زندگی را «ادامهدادنی» میکردند، آرام روی دل…
بعضی اسمها مثل یک شالِ نازک روی شانهی خاطره میافتند؛ نه برای گرمکردنِ سرما، برای آرامکردنِ دل. «پرنیسا» از همان نامهاست: وقتی شنیده میشود، انگار چیزی نرم و روشن از گذشته عبور میکند و در…
بعضی اسمها مثل یک بوی آشنا از راه میرسند؛ بیسر و صدا، اما دقیق. «فاطمه» از آن اسمهاییست که انگار خودش را روی شانهی خاطرات میگذارد و میگوید: «نگران نباش… من بلدم آرامت کنم.» شنیدنش…
زخمهایی که از خودمان میگیریم را با آیینهای کوچک و خاطراتِ خوب میشود آرامتر کرد؛ راهنمایی شاعرانه و عملی برای ترمیم روزمره، با مثالهای ایرانی و حسوحال خانه.
پرشینتون و عصر طلایی دوبلههای کودک، برای نسلهای دهه۶۰ تا اوایل ۸۰ اقلیمی عاطفی بود؛ نور گرم اتاق، چای لبسوز و صدای دوبلورهای آشنا. چرا هنوز دلتنگشیم؟
نوجوانی پشت در بسته اتاق؛ پوسترها، دفتر قفلدار و موسیقی بلند در گوش
تاریخ انتشار: 29 دی 1404
چطور به خود سابقمان سلام کنیم؟ گفتوگو با نسخههای گذشته برای پذیرش زمان
تاریخ انتشار: 29 دی 1404
رسپینا؛ نامی نادر برای رد باران و خاطرههای تازه
تاریخ انتشار: 29 دی 1404
موزاییکهای خیابان و حیاط؛ خاطراتی که زیر پایمان بزرگ شدند
تاریخ انتشار: 29 دی 1404
خاطرهسازی با حواس پنجگانه؛ چرا بو و صدا، حافظه را قویتر از تصویر میسازند؟
تاریخ انتشار: 29 دی 1404