بعضی اسمها مثل یک قند کوچک در چای عصرانهاند؛ بیصدا حل میشوند، اما حالِ فضا را عوض میکنند. «شیرین» از همان اسمهاست: وقتی گفته میشود، انگار خاطرهای روشن از مهربانی در ذهن چراغ میزند نه…
بعضی اسمها مثل یک تکه نان تازهاند: بیادعا، گرم، و صمیمی. «گندم» از همان اسمهاست؛ وقتی شنیده میشود، انگار خاطرهای از خانه، از سفره، از دستهای مهربانی که زندگی را «ادامهدادنی» میکردند، آرام روی دل…
بعضی اسمها مثل یک شالِ نازک روی شانهی خاطره میافتند؛ نه برای گرمکردنِ سرما، برای آرامکردنِ دل. «پرنیسا» از همان نامهاست: وقتی شنیده میشود، انگار چیزی نرم و روشن از گذشته عبور میکند و در…
بعضی اسمها مثل یک بوی آشنا از راه میرسند؛ بیسر و صدا، اما دقیق. «فاطمه» از آن اسمهاییست که انگار خودش را روی شانهی خاطرات میگذارد و میگوید: «نگران نباش… من بلدم آرامت کنم.» شنیدنش…
پرشینتون و عصر طلایی دوبلههای کودک، برای نسلهای دهه۶۰ تا اوایل ۸۰ اقلیمی عاطفی بود؛ نور گرم اتاق، چای لبسوز و صدای دوبلورهای آشنا. چرا هنوز دلتنگشیم؟
آبانبارها چگونه در دل شهر نفس میکشیدند؟
تاریخ انتشار: 3 آبان 1405
وصال؛ تمرین بودن بیهیاهو
تاریخ انتشار: 2 آبان 1405
کیک و نوشابهی شیشهای؛ نوستالژی ممنوعهی نسلها
تاریخ انتشار: 30 مهر 1405
نقش روایتهای پدر و مادر در ساخت حافظه خانوادگی فرزندان
تاریخ انتشار: 29 مهر 1405
سیروس؛ کدام خاطرات در این نام نقش دارد؟
تاریخ انتشار: 27 مهر 1405